|
واي مگه ميشه؟ من و خواهرم به طور مشابه ولي كاملا متفاوت تغيير وزن پيدا كرديم،ديشب هر چي به اين عقربه ي ترازو نگاه مي كردم ،بيشتر شاخام در مي اومد،سابقه نداشته،ببين چه زجرهايي كشيدم كه باعث اين فاجعه شده درحاليكه 5 ماه از ازدواج خواهرم و همزمان دانشگاه رفتن من مي گذره،اون 5 كيلو وزن اضافه كرده و اينجانب 5كيلو كاهش وزن در هر حال نمي خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام يه نكته جالب! من نمي دونم چرا هنوزم اين پسرا فكر مي كنن با چندتا كلمه ي مزخرف عزيزم و قلبم و شر و ور مي تونن دخترا رو بلا نسبتشون .....كنن،گذشت اون زماني كه اين حرفها راه به جايي مي برد،اين واسه زمان مامان ،باباهامون بود،البته فكر كنم درمورد مامان ،باباي منم صدق نمي كرد ،چون هرچي بابام دم حوض خونه ي مامانمينا به مامانم چشمك مي زده و اين حرفها رو تحويل مي داده ،يا يواشكي به پنجره ي اتاق مامانم اينا مي زده و بعدشم الفرار،اخم تحويل مي گرفته،حالا بماند كه هيچكي باباي گل من نمي شه ولي آخرم اصرار مادربزرگ گرام اين وصلتو سرداده (البته من كه مي دونم مامانم الكي ميگه و عاشقانه بابام و دوست داشته) حالا ديگه تو اين دوره زمونه اينقدر اين حرفها همه گير شده كه عادي جلوه مي كنه ،پسرا كه ديگه اول و آخر و وسط و ته حرفاشون از همين شر و وراي الكيه ،بنابراين اونايي كه فكر مي كنن با اينا مي تونن راه به جايي ببرن،زهي خيال باطل............ اين چند شبي كه افطاري دعوت بوديم ، من و دخترخاله ي گرام،به اندازه ي چند ماه حرف زديم،حالا بماند كه من قبلا فكر مي كردم خردادي ها فقط خيلي حرف مي زنن و مخ ميخورن ولي متولدان آبان هم دست كمي ندارن،فقط همه تعجب مي كنن كه اين همه حرف از كجا مي ياد!حالا ما دوتا كنار هم چي ميشه! يه اتفاق ديگه اينكه ،نمي دونم اين مسنجر من چه مرگيش شده كه آفهام و به دوستام نمي رسونه،محبوبه جون اگه اينو مي خوني،باور كن يه عالم واست آف گذاشتم و جواباتو دادم ولي تازه فهميدم هيچ كدوم send نشده،واسه عاطفه هم همينجور ،ولي عاطي احتمالا اين نمي خونه چون فكر نكنم آدرس وبلاگمو داشته باشه راستي واسه ني ني مونم هنوز اسم نذاشتيم،نظرها متفاوته ،حالا اين بنده خدا اسمش چي بشه نودانم،هنوز نمي دونيم دختره يا پسر:مامانم:پوريا ،امين:نيما،مينا ، خودم:پرهام،پرنيان و................... ولي احتمالا هيچ كدوم از اينا نيست واي راستي اتفاقاي جالبي داره تو فاميلامون ميافته كه فعلن مطمئن نيستم بشه يا نشه ولي باور نكردنيه! واسه امشب بسه،خيلي حرف زدم باباي
شهادت
شاه مردان ،مظهر ايمان،شجاعت،معرفت،عدالت وعشق،امام عاشقان ،علي(ع) تسليت باد كاش همه ي مردا مثله امام علي بودند ولي دريغا كه هي................ اين شبا منم زياد دعا كنينا،منم به ياد همتون هستم
خيلي زور داره،خيلي نمي خوام............. خيلي زور داره آدم بشينه چندساعت از وقتشو بزاره گواهينامه سيو(انگليييييييييييسي) كنه،آخرش بفهمه ،همه ي اينا تكراري بوده و اشتباهي ذخيره كرده،تازه پرينت همه رو هم گرفته من از اولش هم بي شانس بودم فكر كنم به خاطر پرخوري دم افطار بود،بازم نتونستي جلوي خودت و بگيري و قره قاطي به همه چي ناخونك زدي،حقته حالا تا صبح بيدار بمون ،ببين چه حالي مي ده،البته قبلنا كه آجيم بود حال مي داد،يه عالمه خاطرات جور واجور داشت كه از دانشگاه تعريف كنه و منم يه عالمه خاطره از خوابگاه ،ولي الآن ،تنهايي...... اين دخترعمه ي گرام هم كه داره عروس مي شه ميره غربت حالا من و منيره شديم تهناي تهنا،منيژه هم كه اصلا تو اين دنيا نيست،حالي كاملا متفاوت ولي بامزه،من و منيره هم كه شديم نازمد،حتي عليرضا هم وقتي منيره زنگ مي زنه،مياد مي گه:خاله كامرانه،بدو شوهرت امروز و ديروز خيلي حالي به هولي بودم،دلشوره دارم،خدايا زحل بياد تو گروه ما،تورو خدا!!!!!!!!!!!!!! فردا شبم دوباره افطاري دعوتيم،خونه ي آجي كوچيكه ولي از من بزرگتره!امشب كه اين عاطي و عليرضا كلي شربازي كردن،فرداشبو خدا بخير بگذرونه ديروز اين عاطفه شيطون و باباش دست به يكي كردن منو سركار بذارن،دريغ از اينكه نمي دونستن خودشون سركارن،ولي كلي به خاطر جناب پوريا خنديديم تازشم رفتم بيرون و كادوي تولد هانيه رو هم خريديدم،خداكنه خوشش بياد،۳روز ديگه.... دلم واسه يكي خيلي سوخت،واسه اولين بار،گناه داشت،آخييييييييييييييييييييي!ولي به من چه خوابم مياد ولي شرط كردم تا كار گواهينامه ها تموم نشه نخوابم،دلم آهنگ همايون مي خواد..... واي محبوبه دوباره ياد خوابگاه افتادم،فيلم خوابگاه دختران ساعت ۱۲ شب،جيغ و داد بچه ها ،بعدشم رخت خوابايي كه از روي تخت ،روي زمين پهن شدن تا از دست ارواح خبيثه در امان بمونن،واي اون كله اي كه از تو كانال بخاري بيرون اومدو يادته!فيلمي كه اصلا ترس نداشت با جيغ و داد بچه ها خفن ترسناك شد،يادته دستتو گرفتم ،دستام مي لرزيد،بعد از اون بار شونصد بار ديگه هم اون فيلمو ديدم،دريغ از يه ذره ترس كه نداشت،بساطي داشتيما،يادش بخير ديروز كلي با ليلا حرف زدم،و ياد يه آدم نامرد افتادم،محمد خيلي واقعا كه......... دلم واسه فاطي و مليحه و سمانه و نسيم و مرتضي نمي دونم امشب چرا زده به سرم ولي نمي تونم نگم جناب وحيد خان تو هم خيلي .....،بابا اين پسرا جز دردسر هيچي نيستن،آخر نامردي.....بايد بيخيال باشي تا بتوني زندگي كني فكركنم كارم داره يه ذره اش تموم مي شه
انسان با غرور میتازد، با دروغ میبازد و با عشق میمیرد ... دکتر علی شریعتی
واي محبوبه سر اين قضيه ي "باوراتونو عوض كنين"وقتي خوندم تا ۵ساعت لبخند رو لبام بود،همه مي گن اين دختره خل شده،حالا بماند كه از ته دل يواشكي قه قهه هم مي زدم ولي جدي جدي اين نكته ي مهمو خودمم فراموش كرده بودما واي محبوبه يه اتفاق بد ،يعني ۲تا اتفاق بد افتاده يكيش اينكه روز انتخاب واحد ،اينقدر با هانيه خنديديم كه آخر سر يه ضد حال اساسي خورديم،اين آقاي عباسي نامرد گروه زحل جونمو عوض نكرد كه با ما يكي بشه،وقتي شنيدم بهم شك(شوك)اساسي وارد شد،نامرد قول داد عوض كنه ها،اينقدر لفتش داد كه گروه ما پر شد راستي مي دوني چي شده،گروه ترم پيشمونو عوض كرديم،يادته مي گفتم از چندتا دختره بدم مي ياد(به خاطر حرفاشون)،خداروشكر ازشون جدا مي شيم ولي زحل چي؟هرجوري شده بايد بياد پيش ما،حالا ببين كي گفتم(حرف مرد يكيه(نه اون مردا،اين مردا) يك اتفاق ديگه هم اينكه،از هر كي مي گم خوشم مي يادا،فرداش نشده ازش متنفر مي شم،يعني يه چيزي پيش مياد كه ازش بدم مي ياد،يه تصميم كبري گرفتم كه مي گه:.....از همه ي عالم متنفر شو حالا حكمتش چيه!نودانم اي خدا ماروهم درياب تورو خدا
براي کشف اقيانوس هاي جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد, اين جهان, جهان تغيير است نه تقدير !
نمي دونم چرا بعضي روزا همه چي ساز مخالف ميزنه،يه زماني اينقدر اوضاع خوب مي شه كه هرچي فكر مي كني دليل اين همه خوشبختيو نمي فهمي،بعضي وقتا هم اينقدر همه چي بهم ميريزه و پشت سرهم بدمي ياري كه ... گاهي دلت مي خواد از خوشحالي بال دربياري و پرواز كني،بعضي وقتا هم يهو تو آسمونيو داري حال مي كني كه نداي سقوط آزادو مي شنوي و همچون با شيرجه مي خوري زمين كه توش فرو مي ري خيلي وقتا دوست نداري كسيو از خودت برنجوني ولي نميدوني چي پيش مياد كه يه عالمه دلخوري واسه آدما درست مي كني ،بعدشم كاسه ي چه كنم دستت مي گيري كه چه جوري اينا رو جمع وجور كني دوست نداري دل كسيو بشكوني حتي اگه ازش متنفر باشي ولي گاهي براي اينكه از بعضي چيزا فراركني مجبوري اينكارو بكني....... اي خدا ما آدما چقدر بديم،چرا آدم نمي شيم چرا وقتي كار از كار مي گذره تازه مي فهميم كه چقدر نامرديم،چرا زود جو مي گيرتمون،چرا يادمون مي ره كه............. خدايا مي شه بگي چيكار كنيم،جلوي اين زبون ..... كه بعضي وقتا بدموقع باز مي شه رو بگيريم،مي شه كمك كني شر و ور زياد نگيم،واي خدا خيلي سخته ها ولي اگه بشه عاليه خدايا كمك كن انسان باشيم كمكمون كن
انتظار به دنبالت مي گشتم،در پشت خورشيد،در پشت كوه ها،و در دامن درياوآرزويم يافتنت بود مدتها بود كه حس آمدنت را در يافتن تداعي مي كردم و غوغاي رسيدن حيات قلبم شده بود همه چيز را فقط و فقط در بودنت وشايد در به ظاهر ديدنت ترجمه مي كردم اما حال.... حال ذهنم برآشفته و دردناك نيست چراكه دريافته كه معبود در كنار او و تنگاتنگ اوست نزديكتر از نزديك و بودن در عين به ظاهر نبودن وچه زيباست حس اعتماد،اعتماد از ماندن كه تو در كنارم بماني براي هميشه و نه فقط چند روز و بلكه هزاران روز وآن زمان كه روز بي معناست كه من بيشتر محتاجم،محتاجم به اينكه در وجودم پيدا شوي و وجود چه زيباست آن هنگام كه تو را در خود بيند و چه آرامشي غوغا مي كند،ژرف و بي انتها و هيچ چيز فراتر از آن نيست كه زندگي كني در حاليكه قلبت پراز سكوت است و نه به معناي سكوت كه معنايش آرامش است و كاش دائم مي شد و هميشه حكمفرما و نه فقط براي من ،براي تمام آدميان فقط آدميان! منتظرت مي مانم اي تجلي ظهور
آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه هاي مهتابست امشب از خواب خوش گريزانم كه خيال تو خوشتر از خوابست خيره بر سايه هاي وحشي بيد مي خزم در سكوت بستر خويش باز دنبال نغمه اي دلخواه مي نهم سر بروي دفتر خويش تن صدها ترانه مي رقصد در بلور ظريف آوايم لذتي ناشناس و رؤيا رنگ مي دود همچو خون به رگ هايم آه ... گوئي ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر كرده يا نسيمي در اين ره متروك دامن از عطر ياس تر كرده بر لبم شعله هاي بوسه تو مي شكوفد چو لاله گرم نياز در خيالم ستاره اي پر نور مي درخشد ميان هاله راز ناشناسي درون سينه من پنجه بر چنگ و رود مي سايد همره نغمه هاي موزونش گوئيا بوي عود مي آيد آه ... باور نمي كنم كه مرا با تو پيوستني چنين باشد نگه آندو چشم شورافكن سوي من گرم و دلنشين باشد بي گمان زان جهان رؤيائي زهره بر من فكنده ديده عشق مي نويسم بروي دفتر خويش «جاودان باشي، اي سپيده عشق فروغ
ظ عاشقانه وباتمام وجودم، و رمضان را دوست دارم چون تو در آن نزديكتري و شايد من به تو و چه مهرباني آن زمان كه مرا با وجود تمام بديهايم مي بخشي ومن چقدر كوچكم در برابر عظمت و خوبي بيكرانت كه چون درياست و كاش مي توانستم به عمقش دست يابم گاهي سايه ات را بيشتر از هميشه احساس مي كنم مرا تنها نذار كه بي تو بودن يعني تمام شدن،يعني فنا شدن،يعني مردن زندگي را ازمن مگير ومعني زندگي عشق است عشق به معبودي زيبا كه مهرباني و لطفش در جاي جاي زندگيم ريشه دوانيده ياريم كن تا ريشه هاي اين عشق را نسوزانم دوستت دارم عشقت رااز من مگير
بالاخره اين امتحاناي لعنتي تموم شد فقط هفته ي ديگه بايد بريم پروژه ي پايگاه و بديم و خلاص! البته نه ،هفته ي بعدش انتخاب واحده و از اول مهر هم لابد كلاسها شروع مي شه دارم از خستگي مي ميرم ماه رمضان هم كه نميشه بريم مسافرت ترم ديگه مي خوام سوسول بازيو بزارم كنارو از نهايت غيبت هام استفاده كنم واي خدا از درس و دانشگاه بگذريم محبوبه بهت گفتم دارم خاله مي شم ،آخي خيلي وقته كه يه ني ني كوچولو تو خانوادمون نداشتيم،فكر كنم عيد بياد تو اين دنيا ،فزولي كنه ببينه چه خبره!مثه مامانش مي شه متولد فروردين،واي محبوبه الآن يادم اومد و مثل تو... يه دوست ديگه هم دارم ،اسمش زحله ،اونم متولد فروردينه،فكر كنم بچه ي خوب وباحالي بشه،وشيطون........كاش شيطون باشه،از بچه هاي شيطون بلا خوشم مي ياد،واي نميدوني عليرضا چه ولوشويي شده ،درسته با زبونش قورتت مي ده،الهي فداش شم ،يادته تو خوابگاه كه بودم ،كلاس اول دبستان بود،مي رفت كارت تلفن مي خريد ،تو مدرسه به كلاس پنجمي ها مي گفت به شماره ي من زنگ بزنن،باهام حرف بزنه،با همه ي شريش خيلي جيگره كلي اتفاقاي جديد افتاده،يكي از دوستاي جون جونيم با همبازيه دوران بچه گيش عقد كردن،راهنمايي كه بوديم ،اين پسره يكسره خونشون بود و با هم آتاري بازي مي كردن،دبيرستان ديگه از محله ما رفتن ،حالا بعد از چند وقت دوستم و ديده بود و ديگه پيشنهاد و كاراي جينگول مستوني بعدش و.....،با هم شرط بسته بوديم هركي زودتر پريد بايد يه كادوي تووووووووپ واسه اون يكي بخره،از اولشم گفتم با من شرط نبند ،مي بازيا ،قبول نكرد،حالا يه شام توپ با يه كادوي توپ افتادم ،وقتي شنيدم اينقدر سربه سرش گذاشتم و خنديديم كه نگو،آخه ما دوران بچه گي ماجراها داشتيم با اين پسره،وقتي كه گفت حدس بزن كيه؟اولين حدسي كه زدم اون بود،شاخاش داشت در مي اومد،حس ششم ديگه!بعد از اين همه وقت! من امشب بي خوابي زده به سرم ،اين سايت شركت هم بالا نمي ياد كارامو راستو ريست كنم ،اينه كه گفتم لااقل بنويسم راستي خداجون باورم نميشه دانشگاه قبول نشده،خيلي ناراحت شدم حتي بيشتر از خودش ولي اون يه چيز ديگه مي گفت،البته بهش حق مي دم وقتي از صبح تا شب سره كاره ،ديگه فرصت درس خوندن پيدا نمي كرد،زيادم مهم نيست ،مگه چند سالشه،والا تو دانشگاه رفتنم خبري نيست واي موقع امتحانا خواهرام يكسره خونه ي ما بودن ،وقتي هم به هم مي افتن جيغ و داد و سر صدا و خنده با هم قاطي مي شه ،ببين چي در مي ياد،حالا كه امتحانام تموم شده ،ازشون خبري نيست،سرصدا رو دوست دارم،البته ماه رمضوني به جز شبا ديگه حس و حالي واسشون نمي مونه يواش يواش داره اين پلكا مياد رو هم ديگه،تا خوابه نپريده بدوم برم
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
شبكه شعور كيهاني(عرفان-فرادرماني) |