|
خدایا خیلیییییییییییییی دوست دارم خیلی ماهیییییییییییییییییییییییییییی به خاطر این خبر خوب ،تو این شب بیادموندنی،بی نهایت ازت سپاسگذارم عاشقتمممممممممممممممممممم توی بزرگی و مهربونیت شک نداشتم منو ببخش اگه ذره ای بد قضاوت کردم بازم مرسیییییییییییییییییییییییییییی الان همه خونمونن بجز مامان و زهرا که بهشون زنگ زدیم همیشه بیادتم
راستی:یه تبریک شب یلدا واسه ی همه محفل آریائی تان طلایی دلهایتان دریایی شادیهایتان یلدایی مبارک باد این شب اهورایی!
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو عید فطر خونه ی دایی جونم دعوت بودیم،با وجود یه عالمه درس نمیشد ازش بگذرم و البته روز آخری بودکه دختر عمه گلم اینجا می موند و من بسیار دلم برایش تنگ می شه،گرچه دوباره میاد ولی یاد شبهایی که تاصبح با هم بیدار بودیم وشروور می گفتیم و می خندیدیم بخیر امروز دوره ی جدید کلاس عرفان و شروع کردیم خیلی باحال بود حالشو بردم استاد برق ها رو خاموش کرد و توی نور کم نگاهش کردیم،محو می شد ،چهره اش تغییر می کرد،حاله های رنگی دورش می دیدم،وای خیلیییییی جالب بود والبته باور نکردنی ! مباحث این دوره خیلی باحالند،قراره با خودمون،خدا،هستی و دیگران به صلح برسیم،قرار ظرفیت های وجودیمونو بالا ببریم،قراره روک باشیم و دو گانگیو کنار بذاریم،قراره اگه کسی بهمون بدی کرد با خوبی جوابشو بدیم،قراره به هیچ ذره از هستی توهین نکنیم و همه رو محترم بشماریم،قراره از روی ظاهره آدما در مورد ماهیتشون قضاوت نکنیم،قراره آفریده های خدارو دوست بداریم حتی اگه زیبا نباشند که البته زیبایی نسبی است ،چراکه شاید در پشت اون ،باطنی به یقین زیبا نهفته باشه وکلی چیزهای دیگه که وقتی استاد درموردش باهامون صحبت می کنه،زمان ۴ساعته خیلی سریعتر از آنکه بفهمیم می گذره قراره اگه بهناز هر زمان منو می بینه و نسبت به یه شخصی ابراز تنفر می کنه ناراحت نشم،نمی دونم شاید فکرمیکنه من ازش خوشم میاد ،نمی دونه که منم از آدمهای هرزه بدم میاد ولی ترجیح میدم دیگه درموردشون صحبت نکنم و به لبخند کفایت کنم از این مباحث که بگذریم هووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امشب یلداست البته حیف مامان و زهرا نیستن ولی بقیه همچنان پایه ی ثابت شبهای یلدا ،البته درمورد یکی دیگشونم شک دارم من مثلا امتحان هوش مصنوعی دارم راستی دارم وبلاگمو عوض می کنم،با یه اسم با مصما که هنوز نیافتم ولی در اولین فرصت اقدام خواهم کرد و به احتمال زیاد از بلاگفا میرم
این روزها،روزای بدی نبودن ولی گاهی دلم می گیره ودیشب یکی از اون زمانها دلم تنگ میشه ،واسه ی فاطمه که دیگه داره می ره و من دیروز به سختی بغض تو گلومو نگه می داشتم دلم می گیره،چون دوباره به یاد چیزهایی می افتم که نباید بهشون فکر کنم حال درس ندارم ولی باز هم یه عالمه درس تلنبار شده حال کار ندارم و باز یه عالمه پرونده ی ناتموم بی خیال یه کاریش می کنم دیروز کلی از دست مامان که سربه سر بابا می گذاشت و اونم فقط لبخند می زد ،خندیدیم کلاس صبح تشکیل نشد و ماهم نموندیم زحل عصری اومده بود دانشگاه و دید ما نیستیم حوصله اش سر رفته بود،این بود که واسه رفع کسالت شونصد بار بهم زنگ زدیم و شر و ور گفتیم و خندیدیم تا کلاس زحل شروع شه اینقدر ورجه وورجه کردم که مامان بهم می گه پلنگ صورتی(اخه لباسمم صورتی بود) شنبه هم بدون اینکه چیز زیادی عایدم بشه ،تمام دانشکده ی علم و صنعت رو واسه ی پیدا کردن کتابام زیر ور و کردم و بعدشم دست از پا درازتر بر گشتم دانشگاه خودمون
نام تو بر زبان من آمد، زبانه شد عین گدازه های خروشان زبانه شد گفتم به خاک نام تورا ،سنگری سرود گفتم به شعر نام تو را،عاشقانه شد گفتم به باد نام تو را،گردبادگشت گفتم به رود نام تورا، بی کرانه شد گفتم به راه نام تورا ،رفت و رفت و رفت گفتم به زمان نام تورا ،جاودانه شد این حرفها که همهم هایی در غبار بود باران نام تو آمد ،ترانه شد
به نام او امروز خیلی خندیدیم،با زحل و هانی و مینا رفتیم پارک هنرمندان،جای بهناز خالی بود چون به خاطر کلاسش نتونست بیاد جای خنده های یه نفر هم خالی بود وقتی می دید که چه جوری روی تردمیل قلابی پارک به جای اینکه رو به عقب بیام ،به جلو سر خوردم ،زحل که شکمشو گرفته بود و مرده بود از خنده ،جالب اینجاست که مینا می گه مهدیه من موندم تو چه جوری از جلو سر خوردی،بعد که خودشم سوار شد همین بلا سرش اومد،گفتم حالا فهمیدی چه جوری!خلاصه که کلی خندیدیم یه توپ اونجا بود ،به هرکی گفتم بیاد فوتبال،هیچکی پایه نبود،خودم با خودم بازی کردم،آخرش هم افتاد تو حوض و چندتا ژیکول تصاحبش کردن حالا بماند که محیط پارک یک محیط فقط دو نفره و عشقولانه شده ،البته ما امروز چند نفره اش هم دیدیم!فقط ما اون بین چیکار می کردیم ،خدا داند کلی هم عکس گرفتیم،من هنوز عادت آویزون شدن به میله هارو ترک نکردم،بدم میاد بدون حرکت بایستم راستی دیگه زیادم از کلاس انقلاب بدم نمیاد،وقتی گوش میدم می بینم زیادم مباحثی که مطرح می شه کسل کننده نیست،گاهی هم حتی جالبه،البته موضوع های متفرقه رو هم دوست دارم با بابا که از مترو میومدم ،دلم می خواست راه تموم نشه،ماشین سواری تو شبو دوست دارم،مخصوصا اگه خیابونا چراغونی باشه،واسه بعضیا تعجبه،حتی با ترافیک هم حال می کنم،به نظر من که خیلی فاز میده،اصلا هم اعصابم خورد نمیشه دیگه برم که کلی کار دارم،گرچه هنوز حرف زیاد دارم و عاشق وراجیم ولی حیف وقت ندارم
وباز بنام او که از ما به ما نزدیکتر است من نمی دانم که چرا میگویند اسب حیوان نجیب است و کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد چشمها را باید شست جور دیگر باید دید و من این شعر سهراب عزیز رو به عینه درک کردم،میشه واقعا به دنیا و به همه چیز یه جور دیگه نگاه کرد،میشه همه ی خوبی ها رو توی زیبایی ها ندید ،آره خانوم مهدیه می تونی به افکارت یه نیم نگاهی بندازی و یه سری ها را عوض کنی و بعضیا رو هم دور بریزی،می تونی با خودت صادق باشی،می تونی خودتو گول نزنی،می تونی یه نگاه به ارزشهات بندازی و با ضد ارزش هات کلانجار بری ولی اینو بدون ،اینو بدون که نمی تونی اونها رو نادیده بگیری ،تحملشو نداری ،بدون برات سخته که چیزهایی رو ببینی که با عقایدت جور در نمی یان و حتی با احساساتت و اون زمان مجبور باشی که تحملشون کنی و چاره ای جز این نبینی،اون زمانه که ذره ذره آب میشی و بدون اینکه خودتم بفهمی نابود می شی پس بشین فکر کن،حتی هانیه هم فهمیده که این روزها تو لکی!خودتم دلیلشو می دونی؟یا می خوای خودتو به نفهمی بزنی؟بعضی چیزها ،فکرکردن بهشون احمقانه است و تو اینکارو می کنی و حتی خودتم می دونی که یه زمانی به همه ی اینها خواهی خندید ولی دست بردار نیستی،سعی کن واقعیت ها رو ببینی حتی اگه دردناک باشن ،سعی کن به اشتباه خودتو نابود نکنی،تو حق زندگی داری و حق خوب زندگی کردن،این روزها خیلی سریعتر از اون چیزی که فکرشو بکنی می گذرن و تو یه زمانی پشیمون می شی،بیا با خودت لااقل روراست باش و قربانیش کن،شاید این بهترین راه حله!از خدا بخواه خودش تقدیر و واست رقم بزنه و نه خودت!که اگر اون رقم بزنه ،هیچ وقت پشیمون نمیشی و اگه خودت !نمیدونم چه به سرت میاد،با عقلت تصمیم بگیر و احساست رو بذار واسه آینده،شاید مورد نیازت بشه ولی الان حداقل تا چند وقتی کنارش بگذار موفق باشی
عشق منیییییییییییییییییییی وااااااااااااااااااااااااااای یه عالمه سلام به دوست جون خودم منم بعد از مدتها سورپرایز شدم الان اگه بدونی چقدر محبوبه ی وجودم کم شده،پامی شی میای اینجا ببینمت دلم می خواست یهو می دیدمت،مثله زمانی که بعد از تعطیلات همدیگرو می دیدیم ،یه جیغ بلند می زدم ،بغلت می کردم و یه عالمه ماچچچچچچچچچچچچچچ مرسی بابت نظرت،واقعا غافلگیر شدم
به نام او دیروز با زحل رفتیم دانشگاه علم و صنعت،فقط جای مادوتا اونجا خالی بود،زحل کلی قبطه خورد ومن رو هم به این فکر انداخت که چرا ما نباید اونجا باشیم خلاصه که وقت کم آوردیم،امکاناتش واقعا مثل دانشکده ی ما بود دیروقت خونه رسیدم ولی خونمون شلوغ بود،خواهرام و دخمل عمه ی گل هم بودن،کلی خندیدیم،فقط یه دعا توی ذهنم!کاش و نه کاش حتما صبح نمیدونم چرا اینجوری شد ولی از صاحبش واقعا پوزش!
اي زن كه دلي پر از صفا داري از مرد وفا مجو ، مجو هرگز او معني عشق نمي داند راز دل خود به او مگو هرگز . فروغ فرخزاد زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست ، که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آنرا با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آويخت . عاشق ماه هستم ،مخصوصا وقتی کامله یادش بخیر با محبوبه ،زمانی که تو محوطه ی خوابگاه قدم میزدیم و ماه رو نگاه می کردیم،و محبوبه عاشقانه تر از من
به نام او که از ما به ما نزدیکتر است غیر خدا در دو جهان هیچ نیست هیج مگو غیر، که آن هیچ نیست این کمر هستی موهوم را چون بگشایی زمیان هیچ نیست یه عالمه اتفاق خوب و بد باز منو غافلگیر کرد! یه امتحان ریاضی که گندزدم و آخرش به استاد گفتم خیلی نامردی بود!هرچی به اون گروه آسون داده بود به ما سخت ولی شبش خیلی خوش گذشت،از حالت دپرسی دراومدم خدایی آخرشب گیر دادم به بابای نانازم که منو ببره خونه ی عمه ی گرام و با دختر عمه و دختر خاله هام تا صبح بیدار بودیم،اینقدر خندیدیم و چرت و پرت گفتیم که حد نداشت،من و نازمدجونم هم اینقدر حرف زدیم که فکرکنم عروس خانوممون سرش درد گرفت ولی به روی خودش نمی آورد،خلاصه که خیلی فاز داد،جالبه که واسه منو نازمد یه سری اتفاقات مشابه و تجارب یکسان پیش میاد که باعث می شه منو اون خیلی بیشتر همو بفهمیم،واینو بفهمیم که شیطان نامرد خیلی زیرکتر از اونه که از اومدنش پیش ما خودش خبر برده،گاهی هم می فهمیم که خود نامردشه ولی دکش هم نمی کنیم،اینجاست که فقط کمک اونه که مارو از شرش خلاص وکنه! راستی عکسای عروس خانوم هم خیلی خشگل شده بودن،منیژه هم دلش خواست عوضش بعد از مدتها تا ظهر خوابیدم،وبیشتر نمیشد چون کلاس تشعشع داشتم روز خوبی بود ،باز سر کلاس کلی خندیدیم،بعد از اون هم رفتیم خونه ی عموجونم که خیلی دوسش دارم(خدا مثله عمو و بابای ماه من نیافریده) ،جای بهناز خالی بود چون فائزه هم اونجا بود ،اگه بفهمه دلش می خواد یه آش خوش مزه هم خوردیم که تو هوای سرد خیلی فاز داد،درکل این دو روز روزای خوبی بود ،غیر از ریاضی که اونم بی خیالش ،نهایت نهایت نهایتش اینه که میافتم و اصلا مهم نیست اما یه چیزی! گاهی توکلمونو از دست میدیم،گاهی به زبان خدا خدا می کنیم ولی در عمل یادمون می ره که خدایی هم هست،گاهی میان خودمون و اون یه حائل قرار می دیم و به جای اعتماد به ید قدرتش به غیر او متوسل می شیم،ولی من مطمئنم هیچی نیست،و اون بزرگتر از آن است که توجهی بهمون نکنه،کاش آجی گلم هم اینو بفهمه و اعتماد کنه ،چون همه چیز دست اوست خدایا می دونم ،مطمئنم و شک ندارم به لطف و کرمت ،پس هرآنچه بهترینه نصیب کن،و صلاحت رو از ما دریغ مکن،صلاحت تو بهترینه و تو بزرگترین
بنام او دیروز هوا بارونی بود،از اون بارون هایی که من باهاش حال می کنم،البته تا من رفتم دانشگاه دیگه بند اومد،مامان اینا رفتن جمکران. خیلی وقته با هم حرف نزدیما،یه ذره هم مارو تحویل بگیر،خوبه می دونی چقدر دوست دارم و برای دیدنت لحظه شماری می کنم،کاش زودتر بیای شایداین جمعه بیاید .....شاید تو دانشگاه سر کادوهای بهناز کلی خندیدیم،هرکی بهش کادو داده بود،از دم سرخابی با اینکه کلاس شی گرا تشکیل نشد ،زیاد کار مفیدی انجام ندادم،من و عاطی خونه تنها بودیم،و البته جناب امین هم حضور داشتن ولی دائم در خواب والان هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است،خدایا حوصله ی درس ندارم،فرجی بفرما تنکیو وری ماچچچچ
با هر چه عشق نام تورا می توان نوشت عشق تا در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا به سر ایثار شد این دگر من نیستم من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم این روزها،ذهنم پرشده از افکاری که ناخواسته به ذهنم می یان،افکاری که شاید مدتها عمیقا بهشون فکر نکردم یا شایدم از ذهنم پاک شده بودن جمعه به جز اون لحظاتی که یک نفر داشت حرفهایی رو به دیوار می گفت تا من در نقش تخته اونها رو بشنوم و به روی خودم نیارم،بقیه روز خیلی خوب بود،کلاس تشعشع دفاعی بیشتر از قبل بهم آرامش می دادو حس خوبیو در من ایجاد می کرد. دوباره از دست این بشر این بار با محتوای سخن پارتنر و تایید عملکردشون کلی خندیدیم،آخر سر اینقدر گیر داد که استاد گفت بابا تو می خوای پارتنر بشی ،برو بشو ،چقدر گیر می دی خیلی وقت کم میارم،با اینکه کلی از خوابم زدم ولی هنوز کلی کار دارم که باید انجام بدم و امتحانایی که کمتر وقت می کنم برم سراغ کتاباشون و لاشونو باز کنم،(اسممو واسه خواب فشرده به استاد دادم) بالاخره بعد از مدتها با خواهرم اینا رفتم بیرون ،بهناز گلم باعث خیر شد تا به بهانه ی خرید کادوی تولدش یه سری تو خیابونهای چهارراه تا میدان شهدا بزنیم و مغازه هارو دید بزنیم(هوا عالی بود،خیلی هم خوش گذشت)،خدا کنه از کادوش خوشش بیاد(یه دامن کوتاه جینگول مستونی با رنگ مورد علاقه ی بهناز) یاد حرف استاد انقلاب میافتم در خصوص یه چیزی که تو هفته ی قبل نظرم و جلب کرده و من حرفی واسه ی گفتن نداشتم ،البته حرف داشتم ولی شاید سر کلاس جای بیان اونها نبود استاد روشنفکریه بر خلاف پسرای کلاسمون که خیلی بی فرهنگن و حتی زمانی که استاد در خصوص برابری زن و مرد و اجهافاتی که توسط قوانین بر سر زنای ایرانی اومده صحبت می کرد،لبخندهایی که از سر ذوقشون به نشونه ی بی فرهنگی و بی تمدنی و از پشت کوه اومدنشون می زدن و می شد دید و من کاری جز تاسف به حالشون نمی تونستم بخورم ،دلم می خواست حالشونو بگیرم ولی درحد من نبودن که بخوام باهاشون کلکل کنم و اتفاقا امروز رفتم تو سایت تغییر در برابر برابری و احتمالا قصد امضا کردن فرم امضای ۱ میلیونی رو هم خواهم داشت (شاید در اولین فرصت و بعداز پیدا کردن اطلاعات بیشتر) دیروز همین که داشتم تو کمدم دنبال کتاب می گشتم،چشمم به دفترات خاطرات دوران دبیرستان و شایدم راهنمایی بود،افتاد،از طرز نوشتنم مرده بودم از خنده ،بر خلاف خواهرم که دفتر دوران دانشگاهشو سوزوند ،من هیچ علاقع ای به سربه نیست کردن دفتراتم ندارم،باهاشون حال می کنم،شایدم یه رو زبرسه به نوه هام ،زمانی که احتمالا من دیگه تو این دنیا نباشم راستی دختر عمه ی گلم هم اومده،حیف که وقت نکردم هنوز ببینمش،دلم واسش تنگ شده دیگه وقت ندارم ،برم که زمان استراحت به پایان رسیده فقط خداجون مرسی که تردیدمو از بین بردی و یکدلم کردی،بازم یه چیزی ازت می خوام،خودت بهتر می دونی هرچی صلاحه روا کن،مرسییییییییی
امروز تو وبلاگ مسیحا یه فال گرفتم،این اومد: خودمم اینو میدونم باشههههههههههههه حضرت حافظ به حرفت گوش می کنم امروز چندتا اتفاق بامزه اوفتاد که مرده بودم از خنده ولی به دلایلی جلوی خندمو مجبور شدم بگیرم دارم با خودم یه جورایی کنار میام سعی می کنم کنار بیام کاش بتونم کنار بیام ولی می تونم خواستن توانستن است مثل قبلی دیگه! چندروز دیگه تولد یکی از دوستای گلمه که خیلی ماهه با اینکه این بلاگو نمی خونه ولی پیشاپیش تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارک بهناز جونم این یکی از دوستامه که تو فالم اومده قدرشو بدونم با اینکه امتحان دارم ولی باید سر می زدم گرچه زیاد نوتانم بمانم پس زحمت را کم میکنم راستی امروز دوباره یه خبر از یه نامرد در حق دوست گلم شنیدم چقدر بعضیا پستن که می تونن راحت با احساسات دیگرون بازی کنن امیدوارم خدا تو عقلشون یه فرجی بفرماید ولی دلیل اینکه این قضایا واسه دوستای من پیش میاد مجهوله! شایدم عمومیت داره تو نامردیه همه ی پسرا گاهی باید پاروی احساساتت بگذاری تا بازیچه نشی،کاش.... بیخیال بعضی چیزا ارزش گفتن ندارن و حتی فکر کردن و حتی نظر کردن باید بندازیشون بیرون هم از صفحه ی دلت ،هم از جلوی چشمات،اگه بخوای میشه ببین اینو کی داره میگه برم که بیش از این ،سخن به گزاف گفتن،بیهوده است و عقل را زائل گرداند(نمیدونم زائل با کدوم ز نوشته میشه
دلم گرفته کاش از قید و بندهای زندگی رها می شدیم دلم می خواد الان کنار دریا،روی یه تخته سنگ نشسته بودمو طلوع آفتاب و نگاه می کردم(به نظر من طلوع دریا خشگل تر از غروبشه)،یه کوچولو هم گرمای آفتاب و رو بدنم احساس می کردم شایدم... خسته ام! نمی خوام این وبلاگو که شده دفترچه خاطراتم ،با غم قلم بزنم ولی انگار من فقط زمانی که دلم گرفته،تمایل به نوشتن دارم دفترچه خاطرات!حیف که دیگه حس نوشتن رو کاغذو ندارم ولی دفترای خاطرات دوران دبیرستان و خوابگامو خیلی دوست دارم از این فیلم کره ایه خوشم میاد،ولی یه کوچولو رو احساسات آدم راه میره،شاید دیشب دومین بار بود که می دیدمش و از فیلم یوسف پیامبر بیشتر،به زلیخا حق میدم،شاید اگه چنین شخصیتی اطراف منم بود،منم عاشق
به نام یکتای بی همتا امروز از صبح تا عصر خونه ی هانیه ینا مثلا ریاضی می خوندیم،خوش گذشت،کلی خندیدیم،ما همیشه سر نهار یاد زحل و بهناز می افتیم و جاشونو خالی می کنیم کلی سر دیدن عکس خندیدیم،مخصوصا سر یکی از معلم های هانیه که شبیه استاد گرانقدر شاهمیری بود کلی عکس های خشگل عروسی هانیه رو نگاه کردیم و جناب علیرضا هم مدام اسمس می دادن که کمتر عکس نگاه کنین ،یه کم هم درس بخونین(حس ششم دیگه) دیشبم با اسمس لیلا کلی حال کردم،خیلی دلم واسشون تنگیده،کاش زودتر ببینمشون
بنام او که بی نام است پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق این مطلبو یک دوست واسم کامنت گذاشته،دوستش داشتم ،اینجا گذاشتم
به نام او خدایا اومدم ازت کمک بخوام گیر کردم تو یه سردر گمی،تشویش،دودلی! تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که چرا این راه و انتخاب کردم کمکم کن کمکم کن بشناسم کمکم کن حقیقت رو پیدا کنم خدایا تو خودت بهتر می دونی که تلاشم واسه چیه تو خودت بهتر می دونی که چرا رفتم اما الان تردید دارم سردرگمم می ترسم می ترسم از این که جهت و سمت و سوم عوض بشه نذار گم شم کمکم کن خوب و بدشو بفهمم کمکم کن به سویت بیام نزدیک شم و نه فاصله ها مون بیشتر شه باورش و قبول کردنش سخته کمک کن به هدفم برسم نه ازش دور شم فراموشم نکن نذار فراموشت کنم راهو بهم نشون بده یکدلم کن بذار حقیقتو بفهمم اگه بده قول میدم تحمل کنم و گذشته رو از یاد ببرم واگر خوبه منو بر تصمیمم قاطع کن کمکم کن مقصدو نشونم بده مطمئنم راهو نشونم می دی،چون فقط از تو می خوام یاریم کنی و تنها امیدم به توست ناامیدم مکن
باهرچه عشق نام تو را می توان نوشت روزها خیلی سریعتر از اینکه برایم قابل باور باشن دارن می گذرن،و من اینو نمی خوام،هرچه بیشتر می گذره دلهره و ترس درونم زیادتر می شه و من اینو نمی خوام،هنوز هم گاهی احساس بیهودگی می کنم،احساس می کنم باید کاری انجام بدم ،یه کار متفاوت!یه چیزی که زندگیمو عوض کنه خیلی وقت بود که زیاد کلافه گی و تو خودم احساس نمی کردم ولی دیروز از صبح کلافه بودم،حوصله ی هیچ کاریو نداشتم و از اون زمان هایی بود که دلم می خواست با عرض شرمندگی به زمین و زمان فحش بدم کلاس تشعشع دفاعی ساعتش جلو افتاده بود ،و این برایم خوشایند بود،چون احساس می کردم بعد از کلاس حالم بهتر خواهد شد و همین هم شد،دوباره سر کلاس کلی خندیدیم،بیشتر وقت کلاس به پای سخنرانی جناب آی کیو گذشت ،آخرش فکر کنم دیگه داشت استادو عصبانی می کرد،هرچیزی به ذهنش می رسه،بدون فکر کردن میگه ،و ما هرچی سعی می کردیم نمی تونستیم ،جلوی خنده هامونو بگیریم (در مورد دوتا عاشق پشت کاج و اینکه می خواست حال جنا رو بگیره و کلی شرو ور دیگه) واییییییییییییییی،یادم رفت مامان اینا کلی لباسهای خوشگل واسه نی نی دیروز سال امین بود ،و من برایش ۲+ اعلام کردم،یاد پارسال این موقع که می افتم که چقدر بدون اینکه بخوام واسش گریه کردم و نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم،ناراحت می شم،چراکه نمیدونستم مرگ چقدر شیرینه و حتما اون الان در بهترین جاها داره خوش می گذرونه،خدایش بیامرزد توی ترم های بالاتره قراره تجربه ی مرگ داشته باشیم ،و من گاهی... امروز کلی با فاطی اسمس بازی کردیم ،دلم واسه همشون تنگ شده راستی نگفتم عاطفه ی گلم کاردانی به کارشناسی ،مشهد قبول شده ،و الان دانشجویه،بی نهایت برایش خوشحال شدم وای یه اتفاق جالب هم ،وقتی سوگند نامه رو نگاه می کردم افتاد،باورم نمیشد،مرده بودم از خنده،دقیقا همونی که استاد می گفت،سر کلاس استاد هرچی خواست بگم چی دیدم ،نگفتم،با آبجی گرام کلی خندیدیم یه اتفاقات دیگری هم افتاده که دوست ندارم بنویسمشون پس بی خیال دیگه برو بچه ی وراج
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
شبكه شعور كيهاني(عرفان-فرادرماني) |