تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

شخصي

بنامش

خسته اي خسته

ومن اين را ميدانم

در بلاتكليفي رها شده اي

از حال خودت باخبري؟

ديريست كه مي‌تازاني

مقصدت را بنگر

بيراه رفتن را نياموز

بشنو از باران صداي عشق را

"بايد كه جمله جان شوي   تا لايق جانان شوي"

مي‌دانم كه لذت دوري را دوست داري و مي‌‌شناسمت كه وصل را نميخواهي

ديشب به ياد جمله اي از دكتر علي شريعتي افتادم كه "دوست داشتن از عشق بالاتر است" و در مقابل حرفهاي استاد كه "دوست داشتن در پله ي عقل است و بالاتر ازآن پله ي عشق است و جون بدان برسي به همه چيز رسيده اي و معبود را كه نه در مقابلت كه در كنارت مي‌بيني"

خدايا تو مگر معبود زيباي من نيستي،تاكجا عبدت رسد تا تورادريابد

گويند كه از عشق زميني به معبود آسماني مي‌توان رسيد

آري؟اينگونه است؟

نمي‌خواهم

عشق‌هاي مجازي كه تابه معشوق مي‌رسند به خاموشي مي گرايند را نمي‌خواهم

 هوس را نميخواهم

قلبم را قبول كن تا به هوس نسپرده ام

دوست دارم دوست بدارم اما پاك بيانديشم

دوست دارم كه دوستم بدارند اما نه به هوس

عاشقي را كه دم از عشق مي‌زند ولي هزار معشوق دارد را نمي‌خواهم

مگر نه اين است كه هر قلب فقط جاي يك عشق است

ميدانم

ميدانم كه قدم هايم توان پانهادن در پله ي عشق را ندارد

ميدانم كه هنوز پاكي را درنيافته ام تا پاك بيانديشم و عشق بورزم

ميدانم كه نوازنده شدن سخت است

نت عشق تو الهام شدني است نه آموختني

 

آري به ياد مي‌آورم

خوب به ياد مي آورم

كه تو نهي كردي از آن و من...

آه اي خداي من

تو خود بهتر مي‌داني كه از اعماق وجودم نبود

پس چرا اينگونه شد

توبه ام را شنيدي؟مگرنه؟

پس چرا هنوز هم...

اگر اشك هايم را دوست داري ،برايت مي‌گريم تا به تو رسم

ولي خود مي‌داني كه بيم من از چيست

آنچه دوست ندارم...

مگر مي‌شود زيست ولي ديگران را نديد،درحاليكه حقيقت را بهتر از تو دريافته اند

نه ديده را ناديده توانم گرفت و نه زبان

كدام حقيقت؟

باز هم تفاوتي ندارد

راه باريكه ايست كه من از آن نمي توانم بگذرم

ومدتي است مه بالهاي پروازم را از دست داده ام

اشك هايم را مي بيني؟ سينه ام مالامال از گريه است

سنگيني اش را دريافته اي؟

آروم و سنگين!مگر مي شود؟!

واي كاش بگذرد،آروم آروم

كاش بگذرد

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت17:4توسط مهدیه | |

بنام او كه هستي نام از او يافت

در انتظار بوي باراني يا هنوز در تاريكخانه نشسته اي و عكس‌هاي گرفته نشده ي ذهنت را ظاهر مي‌كني

چشمانت را به كدامين افق دوخته‌اي ،غروب نگاهت را هنوز نيافته‌ام

صداي ابرهارا مي شنوي يا هنوز با ناقوس كليساي قلبت زمزمه‌هاي بودنت را فرياد مي‌كني

تو نيز دريافته اي و من اين را مي‌دانم

سنگيني پلكهايت را نشانه ي آراميدن بدانم يا هنوز انديشيدن را از ياد نبرده اي

هنوز صدايش را مي‌شنوم

و نگاهت را مي‌خوانم

هنوز چشمهايم سوي ديدنت را دارد ولي شرم را چه؟

دراقيانوس غرق شده اي يا دريا يا در استخر خانه تان

ومن مي‌ترسم

چراكه تو شناكردن را نياموخته بودي و من رهايت كردم

هنوز هم خودت را در پشت نيزارها پنهان مي‌كني ؟

يا حياي مخاطبت را به باده ي تمسخر مي‌گيري

هنوز هم به يادش هستي يا با آمدن بهار،پائيز نگاهش را از ياد برده اي

فريادكن،فرياد كن،مي شنوم اما زبانم قاصر از پاسخ است

كه هنوز در ترديد است كه توان غرق شدن را دارد يا نه

اما چه سود؟

نواخت‌هاي چشمانت باور نكردني است،چرا كه افسار حيايت را مدتهاست كه رها كرده اي

اما هنوز هم ...اما هنوز...

مرا چه سوداز غرق شدن

چرا كه ديگر اشك هايم را نخواهي ديد

مرا چه سود از غرق شدن

محو مي‌شوم بخاطرت كه تقدس را از ياد نبرده‌ام حتي اگر...

كاش بشنوي براي آخرين بار...كاش بشنوي

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت16:57توسط مهدیه | |

بنامش

آخي،نازي دلم واسش سوخت

آخه نميشد ديگه

واي پريشب يه فيلم عشقولانه و درعين حال وحشتناك با كلي صحنه اكشن خواب ديدم

صبح نميدونستم بايد ميخنديدم يا گريه ميكردم

همه كاركترهاي خواب آشنا بودن،ديروز وقتي يكيشون كه نقش يه آدم عاشق پيشه و البته با بيماري وحشتناكش همه به جز من ازش ميترسيدنو ديدم ،به زور خودمو كنترل كردم كه نخندم

ديروز به زحل زنگ زدم،خيلي ناراحت بود،از صداش كاملا پيدا بود و من حرفي واسه گفتن نداشتم،بهش حق ميدم ولي اونقدرا هم مهم نيست كه بابتش آدم اين همه خودشو اذيت كنه،به هرحال منم دپرس كرد

ماهنوزم سر اسم بچه بساط داريم،پريشب كلي سر اين قضيه خنديديم،هركي هراسم عجيب غريبي به ذهنش ميرسيد ميگفت،۶ساعت بساط كركر خنده بود

ديروز نتايج آزمون كارشناسي علمي كاربردي اعلام شد و فرناز و مصي هيچ كدوم قبول نشده بودن،خيلي بد شد چون به من گفتن واسشون چك كنم

امروز كلاس صفوي رو هم بيخيال شديم،نميدونم تشكيل شده يا نه ،آخه ديروز

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت12:19توسط مهدیه | |

بنام حضرت عشق

ولينتاين مبارك

ولنتاین ، روز عشق

ميدونم محبوبه اگه اينو بخونه حالش بد ميشه ولي تحمل كن ديگه

قصه - ولنتاین - از کجا شروع شد؟ دقیقا از گل و ماه و ستاره !
حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.


والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your Valentine” از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه !

 

 

امروز كلي پيامك رسيد راست و دروغش با خودشون

 قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق ، مرا در خود كشیدی برمودای من !!! (ولنتاین مبارك)

 اگه شكلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی كه دوست منی عزیز ترینی . روز ولنتاین مبارك…

و....

امروز حدودا ۴۰دقيقه با مصي حرف ميزدم ،بعدشم با منير(تلفني)

وضعيت پيامك خيلي خفنه،چون اصلا نميره،بابا زودتر تموم بشه اين روز،اعصابمو خط خطي ميكنه

فعلن برم كه كلي بساط كار دارم

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت16:36توسط مهدیه | |

بنامش

اه،چرا مامان اينا نميان؟

حوصله م سر رفته

هوا هم كه ماشالا فقط آسمون غرمبه است نميدونم يا قلمبه ميزنه ،بدون اينكه بارون بياد

البته تو اين حال گرفته ،خوندن مطالب وبلاگ يه آشنا خيلي فاز داد،جالب مينويسه،باحاله و متفاوت و دوست داشتني

دلم بستني ميخواد،وياره ديگه واي مشهد بستني طلابش معركه است،حيف اينبار نشد بريم نوش جان كنيم،واقعا حرف نداره

ميدونم دارم شرو ور مينويسم،توروخدا زودتر بياين ديگه ،۶ساعت رفتن واسه ني ني تخت بخرن

آخي عيد بساطي خواهيم داشت با اين كوچولو،از الانش كه پيداست از اون دخمل شراست،هنوز هيچي نشده يه لحظه آروم قرار نداره،اين آبجي بيچارمو آسي كرده،من پيش بيني ميكنم اين دخمل پيش فعال بشه،احتمالا مثله پسر عموش،پارسا.

صداي در اومد

باباي

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت20:32توسط مهدیه | |

بنام بينامش

اول يه خبر خوب و اونم اينكه به سلامتي و چشم شيطان كر ،رياضي مهندسي پاس شد و جناب حسني رو بازم چشم شيطان كر ديگه رؤيت نخواهيم كرد.

هورررررررررررررررا و بسيار سپاس از جناب خداجونم،مرسيييييييييي

و ديگر آنكه يه خبر تاسف بار از اينكه حالا كه من بدشانس از مشهد اومدم،هم عاطي مشهده ،هم غزل،با كلي اميد،گفتم لااقل عاطي رو ميبينم،حيف شد و صد افسوس و آه از اين شانس.

وديگه اينكه هوا كاملا بهاريست و انگار نه انگار كه در زمستان به سر مي بريم و در اين هواي بهاري من و زهرا كلي خيابوناي چهارراه و كز كرديم و زهرا كلي چيزميز خشگل خريد.

وباز آنكه ديروز صبح ترم جديد كلاساي عرفان شروع شد و ما سه تا نرفتيم(بسيار حيف شد)آخه آبجي خانوم ديگه ماهاي آخرشه و اون كوچولو با ورجه وورجش نميذاره سركلاس بشينه،ماهم گفتيم يه دفعه سه تايي باهم بريم،ولي استاد صبح بهم زنگ زد،خيلي بد شد لااقل بايد اطلاع ميداديم،عازمي خواه كه به احوالپرسي و اينكه نمياين بسنده كرد ولي خودم شرمنده شدم

وديگه اينكه ديروز كلي اكتيويتي از خودم دروكردم و كار انجام دادم،ضمن اينكه منيره اومد خونمونو و كلي سر يه سري از قضايا خنديدم،در ضمنش من پوست از سر منيژه خواهم كند،واي همه ي اون صداهايي كه ضبط كرده بوديم و با اجناس مذكرشر و ورگفته بوديم و سركارگذاشتيم و واسه خاله گذاشته بود و كلي باهم خنديده بودن،حالتو ميگيرم شيطون

واما ديشب موقع خواب باز يه فكرايي از سرم گذشت كه شايد ديگه نبايد بهشون فكر كنم،من هميشه حرفهاي بدآدمها رو از ذهنم پاك ميكنم گرچه اولش خيلي كفري ميشم ولي اساسا زياد خودمو درقيد و بند اين حرفها نميذارمو و بيشتر اوقات هم نشنيده ميگيرم و به روي طرف نميارم،گرچه بعضيا پروتر از اين حرفا هستن و خودشونو به كوچه عليچپ مي زنن،اما..اما يك سري از حرفها هست كه هركاري ميكنم از ذهنم پاك نميشه و گاهي بهشون فكرميكنم ،دلم نميخواد ولي گاهي هم بابتشون چندقطره اي اشك ناقابل فدا ميكنم گرچه نميخوام ولي پيش مياد ديگه

ديشبم يه ۱۰دقيقه اي اين موضوع تكرار شد،ولي اين بار تصميم قطعي گرفتم ديگه بهش نيانديشم،باشد كه موفق باشم

واما .... واما .... واما

باز به ياد حرف استاد افتادم كه ميگفت

دنيا پرازآدمهايي است كه همچنانكه تورا مي بوسند

طناب دار به گردنت مي آويزن

آدمهايي كه ظاهرو باطنشون باهم يكي نيست و ادم نميتونه حرفشون و حتي احساسشونو درك كنه،غيرقابل تحمل اند

كاش اينجوري نباشم

خانوم مهديه ،ناهار آماده است.تا صداي ماماني در نيومده بدو برو

باباي

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت13:31توسط مهدیه | |

بنام او كه در دوست داشتنش حد و حصري نيست

و بنام بينام محبوب عارفان

نميدونم چرا اينكه اين خانوم وراج حرف واسه گفتن بسيار داره ولي زياد حس و حال نوشتن نداره ،شايد به خاطر اينه كه من هر وقت ناراحتم  بيشتر دوست دارم بنويسم و اين روزها موضوع ناراحت كننده اي پيش نيومده.

اين چندروز زياد از ته دلم خنديدم،مامان اينا بالاخره منو با خودشون بردن مشهد،با زهراينا،محبوبه ينا و خودمون.

خوش گذشت،جاي همگان خالي بود،تو حرم فكرنكنم كسي بود كه يادش نكرده باشم،به خيلي از دوستام هم همونجا زنگ زدم،البته زير بارون و برف،از همه هيجاني تر برف باحالي بود كه اونجا اومد،واسه من كه عاشق برفم يك فاز مثبت اساسي بود،همه جا خشگل شده بود،حيف كه اونجا ديزين نداشت تا بريم برف بازي(ياد پيست اسكيت و ديزين ،با امين آقاينا بخير،يه اتفاق خنده دار هم اونجا،بعد از بالارفتن با تلكاپين افتاد كه بهتره نگم)

راستي،داداش امين آقا-جناب سروش يا جنا اعتماد به نفس بهتره-يه گربه خونگي آورد خونه،به عمرم گربه ي به اين خشگلي نديده بودم،سفيدسفيد با موهاي بلند ،اول فكر كردم از اين سگ پشمالوهاست بعد ديديم نه گربه است،با چشماي درشت آبي دور مشكي،واقعا خشگل بود ولي از اونجايي كه من از هر جونوري بزرگتر از مورچه مي ترسم زماني كه پريد رو مبل ازجام پريدم و همينجا بود كه مكافاتم شروع شد ،چون همه فهميدن از گربه مي ترسم،ازاونجايي هم كه همه ي پسرا و مردا جنسشون خرابه امين و داداششو و فنگلسكي عليرضا مدام سربه سر گذاشتن و اذيت كردن،يه بار كه از دست امين جلوي پام افتاد جيغي كشيدم كه تا چندتا خئنه اون ورتر هم همه از صدام فيض بردن،البته اين آخريا ترسم ريخته بود ،گربهه خيلي افه بود كلي هم با ناز راه ميرفت و آزاري نداشت

قضيه ي پاساژ الماس شرق هم بماندجز اسرار

 اين جند روز بيشتر مهموني بوديم تا حرم ،شب آخر هم مجيد دوست امين اومدن اونجا،خيلي بامزه است،مخصوصا لهجه اش

از بقيه ي اتفاقات كه بگذريم بيشتر از همه توي جاده محو ابرها شده بودم،مخصوصا وقتي داشتيم ميرفتيم،موقع غروب،و برگشتنا موقع طلوع،به حدي آسمون خشگل شده بود كه دلم مي خواست يه تيكه از اون ابرها را مي دادن بهم،تا بالاي تخت به سقف مي چسبوندم و موقع خواب نگاش مي كردم،تركيب رنگش فوق العاده بود،شايدم مي خوردمش

حوصله ندارم ديگه بنويسم

آهان راستي ديروز با منيره و ليلا كلي تلفني حرف زدم و خنديدم،خيلي فاز داد،ليلا دانشگاه هنر شيراز قبول شده،خيلي خوشحال شدم،از محبوبه هم كه خبري نيست

يه چيز ديگه دوتا از دعاهاي بزرگم خيلي زود برآورده شده،خداجون مرسييييييييي

ديگه برم كه كلي كار دارم

باباي مهديه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت22:39توسط مهدیه | |

بنام ايزد يكتا

تا مقصد عشاق رهي دور و دراز است

يك منزل از آن واديه عشق مجاز است

در عشق اگر واديه اي چند ببيني

بيني كه در آن چه نشيب و چه فراز است

جمعه سر كلاس عرفان استاد راست مي رفت چپ ميومد ميگفت به من نگاه ميكرد و ميگفت و بعضيا كلاساشونو نميان و ارتباط هم نميگيرنفكلاس عرفان يكي در ميان و من به لبخند وشايدم بلندتر اكتفا مي كردم ،اول جلسه سر قضيه سمانه و شوهرش ،جناب امين كلي سوتي داد،وقتي اومدن تو به قول سارا بود يا نگار نميدونم،پوكيديم از خنده.

اين چند روز سخت مشغول كار بوديم ،خونه ي خواهر گرام با محل كار فرقي نميكرد،پره پرونده،همه اشم به خاطر اينجانب و درسام ،همه كارا رو هم تلنبار شده بود ولي بالاخره تمومشون كرديم

منيره هم اومد خونمون و باز يه عالم ماجرا،از خدا ميخوام كمكشون كنه،هم اونو از شر اين جناب...نجات بده و هم اون جناب و به راه راست هدايت كنه،بيچاره....كه نميدونه با كي داره زندگي ميكنه،خدايش كمك كند،اون روز من مثل مامان بزرگا فقط نصيحت كردم،البته تو خيلي چيزا منو منير باهم هم فازيم ،اينه كه خيلي همديگرو درك مي كنيم،كاملا احساساتشو مي فهمم و يه جورايي بهش حق ميدم،خداكنه شر اونم كنده بشه

ديروز تحويل پروژه سي شارپ داشتيم،چه تحويل پروژه اي !من كه ميدونستم اينجوريه ،در نهايت ريلكسي به هاني هم گفتم خودشو اذيت نكنه،استاده حال سر كلاس اومدنم نداشت حالا بخواد تكتك پروژه تحويل بگيره،كشف كردم كه تازه نامزد كرده ،اصلا تو اين دنيا نيست،عاشقه والا

بعد از اونم با پايه ي هميشگي،زحل و البته به زور هانيه رو هم برديم هفت تير(آخرش شوهرش مارو خفه مي كنه،از بس كه اين هاني رو ميبريم اين ور اون ور و نميذاريم بره خونه)،خلاصه كه ۳۰۰تا مانتو پرو كردم ،آخرشم يكي خريدم ولي زيادم به دلم ننشستا،نه خوبه،خيلي جالبه سليقه من و هاني و زحل كاملا با هم متفاوته ،هرچي من جينگول مستونا رو مي پسنديدم،اونا دنبال ساده بودن،آسيشون كردم،ولي هوا عالي شده،كاملا بهاري،هفت تيرم كه قلقله يا شايدم قلغله يا غلقله يا غلغله،نميدونم ديگه ،گير نده خوب سوادم نم كشيده

قراره اينا منو به زور ببرن مشهد،امام رضا رو خيلي دوست دارما ولي به جهاتي دودلم ،نميدونم آخر زور كي ميرسه،از طرفي دلم يه مسافرت مي خواد،شمالم دلم ميخواد

ببينيم چي ميشه ديگه

فعلن برم كه گشنمه

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت13:53توسط مهدیه | |

بنام محبوبترينم

دلم گرفته!

امروز يكيو ناراحت كردم

ويكي هم منو

نميخواستم ولي شد ديگه

كاش يادش بره

ومن هم كاش بتونم فراموش كنم

گرچه بارها برام تكرار شده و هر بار كه ميخوام خودمو به بيخيالي بزنم يكي يادآوري ميكنه

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت22:42توسط مهدیه | |

و به نام بي نام او

ديروز تولد عليرضا بود،البته ششم ولي ما ديروز گرفتيم،شب خوبي بود ،خوش گذشت،آخر شب كلي از دست جناب امين و فينگليسكي سر پول غرضي و ۱۰۰ريال تو بانكهاي تهران و كرج! و...مرديم ازخنده.عجوزه ايه اين بشر!

و امروز روز تحويل مقاله هاي هوش مصنوعي به شاهميري بود، از دست آرزو و معصومه مرديم از خنده،اينقدر كه شرو ور گفتن و مسخره بازي دراوردن،بعدشم كه تو صف طولانيه مغازه ي شاهميري كلي از پا دراومديم .

امروز پشت همه ي اين خنده ها،يه واقعه تلخ قلبمو به درد اورد،چيزي كه شايد اگه فقط ظاهر قضيه رو نگاه ميكرديم،هيچ وقت با وجود اون خنده ها و شربازيها پي به باطن پر دردش نمي برديم

نميدونم آدما بد شدن ،يا هرچي قضيه ي اينجوريه به من بي جنبه كه باشنيدن اين حرفها اعصابم حسابي بهم ميريزه،بر مي خوره

سرنوشت بعضي از آدما خيلي غم انگيز تر از اونيه كه بشه راحت بشنويو از كنارش رد بشي

دوست ندارم از اين موضوع چيزي بنويسم،شايد به خاطر اينه كه هميشه دوست دارم روي واقعيتهاي تلخ سرپوش بذارم و فراموششون كنم،دريغ از اين كه توي جامعه اي داريم زندگي مي كنيم كه پره از اين مسائل و چه بسا بدتر از اينها و ما آدما فقط مي تونيم بشنويم و آهي از ناراحتي بكشيم و بد فراموش كنيم،بدون اين كه كاري از دستمون بر بيايد

وفقط يك كار،كه البته هميشه معتقدم بهترين راه حله و اونم اينه كه از او بخواهيم كه خودش همه چيو درست كنه و بهترين تقدير رو واسه آدما رقم بزنه و دعا كنيم براي ... و همه اونهايي كه.....

خدايا دست هممونو بگير

راستي امروز هايده ۲۰۰۶ بهم زنگ زد،چندبار كه خط رو خط شده بود يه پسره چرت و پرت مي گفت،منم عصباني بهش تشر زدم ولي اخرين بار ديگه خودش بود،خيلي خوشحال شدم صداشو شنيدم،بي نهايت دلم واسش تنگ شده،كنكور هم داده بود،ايشالا قبول شه،جيگمللللللللللللللللل منه

عصري هم كه از دانشگاه اومدم خونه،مثل جنازه افتادم و نفهميدم چه جوري خوابم برد،حالا تو اوج خواب يكي زنگ زده مي گه خانوم من از شمارتون خوشم اومده،به من مي فروشينش،خيلي خودمو كنترل كردم كه ناسزا بارش نكنم واگرنه دلم ميخواست تو اون لحظه خفه اش كنم

گرچه فكر كنم بدونم قضيه از كجا آب مي خوره

ديگه برم كه خيلي خوابم مياد

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت1:17توسط مهدیه | |

 

سلام

چه طور متوري؟

مي دوني دلم واست تنگ شده بود

خيلي وقته شر و ور ننوشتم

اون يكي وبلاگو خصوصي اش كردم ولي نشد از تو دل بكنم

پس شرو ورا را تو مي نويسم

اشكالي كه نداره؟

شروع دوبارت مبارك خانوم مهديه

و دوباره سلام

تو اين مدت كه نيومدم يه عالم اتفاق افتاد

به طور شگرفي امتحانام تموم شدن

هميشه بعد از امتحاناي پايان ترم خيلي خوشحالم چون انگار يه بار ۱۰۰تني از رو دوشم برداشته مي شه،بعلاوه اين كه معمولا" اين دو سه هفته امتحانا خيلي سخت ميگذره

ولي اين ترم اصلا" اينجوري نبود،به طور كاملا" شگرفي من در نهايت ريلكسي به سر بردم،نه استرسي داشتم نه به خودم سختي دادم،هيج وقت اينقدر راحت نبودم،همه تعجب مي كردن،با اينكه فكر كنم سخت ترين ترم و از لحاظ حجم و سنگيني درسا داشتم

حالا بماند كه استاداي نامردمون،بس ناجوانمردانه امتحانا رو سخت مي گرفتن ولي بيخيالي طي كردنم حال مي ده،مخصوصا" كه بعد از امتحانا اصلا پشيمون نبودم كه چرا بيشتر نخوندم،چون در هر حال تاثيري نداشت

بين امتحانا،مامان و خواهرام با همسراشون رفتن كيش،منم دلم مي خواست برم ولي ديگه امتحان داشتم و نميشد،زهرا ،علي و عاطي اومدن خونمون،و خلاصه كه كلي بساط داشتيم با جناب عليرضا

قبل از امتحانا،منيره يه شب اومد خونمونو و تا صبح بيدار بوديم و حرف مي زديم،اينقدر اتفاقاي باورنكردني افتاده بود كه هنوزم وقتي بهشون فكر مي كنم ،دهان گرام از تعجب باز مي ماند و آخرش يه حرف .... نثار جانت باد كه از اين بيشتر حقته

واي خدا جون رحم كن به اين آدما،آخه تا كي؟

در خلال اين مسائل چند روز از دست چندتا مزاحم و شايدم يكي با چند شماره،كلافه شدم،يه بار اينقدر همه تو خونه از دستم خنديدن كه اشكشون دراومد،يكي زنگ زد ،نشناختم ...بعد كه خودشو معرفي كرد هم اسم يكي از پسراي فاميل دراومد ،من آيكيو هم فكر كنم يه نيم ساعتي باهاش حرف زدم ،و حال همه رو ازش پرسيدم،اون پرو هم به همه ي سوالام جواب مي داد تازه مي گفت مامان و خواهرش رفتن كجاو خلاصه كه بعد از نيم ساعت كه جلوي مامانو امين و خواهرام باهاش حرف زدم ،فهميدم يكي سركارم گذاشته،و به محمد شك كردم،آخرش ديگه امين گوشيو گرفت و بعد از كلي احوالپرسي بهش گفته بود گوشيو بده به همون قبلي كه منو شناخته تازه دوزاريم افتاده كه جناب،مزاحم تشريف دارن،تا حالا اينقدر تو شناسايي صداها دوزاريم كج نبود،خلاصه كه كلي خنديديم

ديگر انكه سر امتحان انقلاب هم با وجود حجم زياد مطالبي كه يك بارم رؤيت نشده بود، رفتم خونه عمه جان و با دختر عمه و دوستاش تا صبح بيدار بوديم و فيلم نگاه كرديم،فرداشم مثلا قرار بود باهم درس بخونيم،نميدونم چرا اينقدر خوابالو شده بودم،خلاصه كه اين امتحانم بيخيال

نتايج كه بياد ،معلوم ميشه چه گندي زدم

ديگر آنكه با هاني و زحل رفتيم هفت تير،يه مانتوي جينگول مستون قبلا ديده بودم،گذاشتم كه اينبار بخرم،يكي هم نمونده بود ،دپرس شدم ،هيچ جا ديگه عين اونو نداشت،آخرش يه پالتو خريدم،هاني هم كت نيم تنه

ولي ديروز كلي خنديديم،با اينكه صبح هوا سر بود ولي طرف ظهر عالي شده بود،عاشق قدم زدن تو اين هوام

و ديگر آنكه سليله و صادق و فاطمه از يزد اومدن،اين چند روز خيلي خوب بود،كلي از دست سليله و چرت و پرتهايي كه با فاطمه و مرضي مي گفتن خنديديم،چقدر شر اين دخمل

يادش بخير دوباره ياد اونجا و دوستام افتادم

محرم ۳سال پيش،مراسم هايي كه اونجا بر گذار ميشه ،اصلا تو اينجاها اثري ازش نيست

حالا بماند كه ماها به جاي عزاداري،فقط مي گشتيم و هرهرو كركر راه مينداختيم،ولي واقعا" جالب بود،تو خوابگاه هم كه با فهيمه ينا واسه خودمون مراسم داشتيم،بچه ها فكر كنم از دستمون سرسام گرفتن

خسته شدم،باقي قضايا واسه بعد،ازگفتن بعضي چيزا هم معذوريم

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت17:30توسط مهدیه | |