|
به نام مهربانش من ميروم قرار ميرود تمام انتظار ميرود و من مانده ام با.... با يه سرماخوردگي وحشتناك و سرفه هاي عجيب غريب دم عيدي خدا بدادمان رسد چه الكي الكي سال داره نو ميشه ثانيه ها عجيب تند تند ميرن جلو واي ديروز سميه گلم بهم زنگ زد،خيلي حرف زدن باهاش فاز داد،از اول تا آخرش فقط خنديديم سفارش يه شيد هم واسه اتاقم دادم،امروز قراره آماده بشه،كاش خوشگل بشه وديگه اينكه ديگه حوصله خيابوناي اينقدر شلوغو ندارم،گفتم شلوغيو دوست دارم ولي نه ديگه ولوشو رو وحشتناك مردم ريختن تو خيابونا،از گشت و گذار انصراف دادم بقيه بماند واسه بعد عيد و ديگه اينكه آقا سعيد تو درست كردن سفره ي هفت سين هم تبهرشو نشون داد،خدا يكم هم ذوق به ما ميداد بد نبودا و ديگر انكه حوصله مقاله ي دادورو ندارم و فعلن تو بيخيالي سير ميكنم تا بماند بعد چه خواهد شد خدايا دارم خفه ميشم ،رحم كن به اين گلو مرسيي پيشاپيش عيد مبارك
بنام آن كه جان را فطرت آموخت اين روزها پره از اتفاق،همه پر از هيجانند،نزديك عيد حتي خيابونا هم پر از هيجانه،پر از آدمهايي كه همه به اشتياق اومدن بهار و سال جديد مغازه ها رو ديد ميزنن و سعي ميكنن سال جديد و با لباساي جديد جشن بگيرن و اين شايد يه كم خنده دار باشه ولي هرچه هست جذابه،حداقل واسه من كه خيابوناي شلوغ دم عيدو خيلي دوست دارم و حتي عاشق سنت هاي قشنگمونم،هفت سين و هميشه دوست داشتم،البته نه درست كردنشو بيشتر ديدن هفت سينو كه هركدوم از خواهرام با سليقه درست ميكنن منو به هيجان مياره ،ماهي قرمز هم دوست دارم،البته هميشه ميترسيدم آب تنگ ماهيو عوض كنم سه شنبه هفته پيش آخرين روزي بودكه ميرفتيم دانشگاه(البته آخرين روز تو سال۸۷)،روز خوبي بود،با زحل و هاني خوش گذشت،۵ساعت بيكاري بين كلاسامونو رفتيم پارك هنرمندان و البته خانه هنرمندان،جاي ليلا خالي بود،فكركنم با اينجور جاها حال ميكنه،پراز آثار هنري و البته از همه جذابتر مجسمه عزت الله انتظامي كلي عكس گرفتيم و مسخره بازي دراورديم،البته من بيشتر،هاني كه بيشتر خانومه،زحل هم فكركنم زياد روش نميشه شيطون بازي در بياره،تازه تو پارك بهمون پيشنهاد كار هم شد،روزي ۲۰۰۰۰تومان،كلي وقته آقاهه رو گرفتيم و بعد گفتيم نه،صحبت با متكديان اجتماعي ديگه نوبره والا،كلي خنديديم،بيچاره زحل ترسيده بود و هي ميگفت ما هر روز كلاس داريم،آقاهه هم گفت خانوم ماهم خودمون دانشجو بوديم،هفته ي قبل از عيدم ميرن دانشگاه؟! حالا نميدونه كه اگه منو هاني با استادا صحبت نميكرديم ،بچه هاي خودشيرين كلاس ما هفته ي قبل از عيد كه خوبه ،عيدم ميومن دانشگاه جالب اينجاست كه بعد از ۵ساعت الافي،جناب قادري تشريف نيوردن،باز هم جاي شكرش باقي بود چون تا ساعت ۸شب كلاس داشتيم،كلي هم سربه سر جناب ... گذاشتيم،حالگيري خيلي حال ميده،البته حالگيري كسايي كه با پاچه خواري حال آدمو ميگيرن واگرنه گرفتن حال كسايي كه به آدم آزاري نميرسونن بيشتر حال خود آدمو ميگيره(اينم يه سخن فلسفي از خانوم مهديه وديگر آنكه مترو جاي سوزن انداختن نبود،راستي روز قبلش يعني دوشنبه با چندتا از بچه كرجيا برگشتيم خونه،يه نفرو يافتم كه روي منو تو زياد حرف زدن كم كرد،خدايي كم اوردم ديگه اينكه با مامان اينا و خواهرام رفتيم تهران و كلي خريد كرديم ،بازم همه جا قلغله بود،شبم سر يه موضوعي بساط حرف داشتيم كه دوست ندارم درموردش چيزي بنويسم اين روزا با خدا يه معامله كردم،بهش گفتم يه كاريو برخلاف ميلم انجام نميدم،توهم يه كاريو برام انجام بده،الحق كه هر دو پاي قولمون مونديم،خدايا ته ته ته ته معرفتي و من عاشقتم...يعني آرزومه كه عاشقت باشم،آرزومه كه فقط فقط تو رو ببينم،يكي واسم يه كامنتي گذاشته بود كه منو به فكر واداشت،اينايي كه اينجا مينويسم بعضياش حرفهاي منه با تو و حرفهايي كه از دوست داشتن تو ميزنم خيلياش آرزوهاي منه،چون ميدونم هنوز عاشق نيستم اگه بودم اونجوري ميشدم كه فقط فقط فقط تو ميخواي نه هيچ كس ديگه،كاش بودم كاش...گاهي كه ناراحتم مينويسم و خودمم نميفهمم چي دارم مينويسم،بعد از چند وقت كه ميخونم از حرفهام خندم ميگيره،اين آقاهه گفته گوشه نشين ميشي،نميدونه هركي عاشق تو باشه همه دوست داشتني ها رو باهم در اختيار داره ،كاش به تو ميرسيدم،كاش رويايم به واقعيت مينشست،كاش مهربانم اينجوري ميشد، ميگن آدما به هرچه بخواهن ميرسن گاهي سماجت لازمه و گاهي لازمه كه يه خودي نشون بدن،سماجت نشون ميدم و سعي ميكنم بهت برسم،اگه قسمت بشه اولين دعام زير ناودون طلا اين خواهد بود،واسه اون لحظه،لحظه شماري ميكنم راستي به بعضي دوستام يه پيام دادم و ازشون پرسيدم كه اگه اسم من بارزترين مشخصه ي من بود ،اسممو چي ميذاشتين؟ زحل گفت:خرگوش شيطون(جالبه چون سال خرگوش هم به دنيا اومدم) هايده ۲۰۰۶ منو شرمنده كرد،تمام خصوصياتي كه واقعا لايق خودش بود و بهم گفت:جيگر،دوست داشتني،تو دل برو،نفس،طلا و گل(كاش واقعا اينجوري بود) شكوفه :بي نياز از هر لحاظ(نميدونم،واقعا اينجوريه؟!) بعضيا هم جواب ندادن،شايد روشون نميشد خصوصيات بدمو بگن هانيه رو ميدونم چون هميشه بهم ميگه خيلي طخزي ولي خدايي دوستاي من همشون ماهن،خدا هميشه بهترينها رو نصيبم ميكنه،كسايي كه خيلي لياقتشون از من بالاتره و باعث ميشه من خيلي چيزا ازشون ياد بگيرم،به خاطر همين واقعا ازش ممنونم،مرسي خدا راستي اتاق سيسيلينگو چيديم،نارنجي،خيلي خوشگل شده،دكتر به خانوم آبجي يكم فروردين نوبت داده،نازي جوجو،ايشالا زندگيتم مثل تولدت كه با شروع بهاره،خوشگله خوشگل مثله بهار باشه وديگر آنكه بعد از سالهاي سال يه آنفلانزاي قشنگ گرفتم ،صدامم خيلي قشنگ شده و ديگه وديگه هيچي
بنام او اين روزها نميدانم هاي زندگيم زياد شده اند و من وامانده ام ميان خواستن يا نخواستن! ترديد و شايد دودلي! باهات كنار ميام ، مطمئن باش
بنام زيباترين و يگانه معبود عالم،خداي مهربونم گذشته را به ياد مي آورم كه هر روز ميان شاليزارها ميدويدم و خود را ميان نيزارها گم ميكردم محبت كردن را از دير باز آموخته بودم و هر بار با وزش نسيم ترانه هاي دوست داشتن را زمزمه ميكردم و هرروز با بوي شبدر طراوت زندگي را استشمام اما زمان مي گذرد امروز به جاي شاليزار در لبه ي پرتگاهي قدم ميزنم كه هر لحظه ممكن است مرا با خود به دره ي نافرجامي بكشاند امروز بوي شبدر نيست كه مشامم را مي نوازاند ،ديگر حتي محبت كردن را از ياد برده ام توان راه رفتن ندارم و چون افليج منتظر گذر ثانيه ها نشسته ام ،آرام و بي حركت امروز ياري مي طلبم از مظهر كمال كه ذره ذره عشق را،در وجودم تزريق مي كند درياب مرا زيباي من درياب مرا زيباي مهربانم از اون روزي كه استاد عرفان گفت كه خدا والاتر از ان است كه از او استعانت زميني كنيم، چه خوبه كه كه دعايمان جز كمال نباشه، از اون روزي كه گفت ما رنديم و با همين يه دعا ، به بهترينها مي رسيم، شرم دارم از آنكه جز تو ، كس يا چيزي را بطلبم، گرچه نتايجشو خيلي باورنكردني و خيلي بارز و با تمام وجود تو زندگيم احساس كردم و حتي باور دارم كه تو بهتر از من از درون مبهمم خبر داري، ولي انگار نميتونم واسه ي تك تك مسائل زندگيم به تو پناه نبرم، عادت كه نيست ،مسلما نيازه ، نيازي كه من به وجود بيكرانت دارم و نميتونم رهايت كنم ولي هرچه هست ياريم كن كه خوب باشم، اونجوري كه استاد درموردش ميگفت، من حتي زير خط صفر هم نيستم، ياريم كن كه وجودم را به سوي مثبت بي نهايت ميل بدهم نمي تونم ازت چيزي نخوام، وجودم با نگاه و توجهت عجين شده،فقط يه چيز ديگه همه رو خوشبخت كن همه ي آدمها و براي من نيز بهترين دنيا و آخرت و وجودت را از من نگير كه ميميرم دوستت دارم مهربانترين و بي همتاترين عالم
بنام او چقدر خوبه كه كسي از آشناهام اينجا رو نميخونه،اينجوري هرچي دلم بخواد ميتونم بنويسم بدون اينكه نگران باشم كسي ميفهمه تودلم چه خبره،گرچه هنوز خيلي چيزاهست اينجا هم نميتونم بنويسم يعني دلم نميخواد بنويسمشون ولي همين قدرم خيلي خوبه وقتي فكرشو ميكنم ميبينم زياد بيراه نميگن كه خرداديا چندشخصيتي ان، ممكنه الآن از خوشحالي و بي غمي تو پوست خودم نگنجم درحالي كه دو دقيقه ديگه چنان برم تو لك كه همه با خودشون فكركنن اين دختره كجا به سر ميبره ديروز صبح هم اينقدر تو لك بودم كه تا ظهر يك كلمه هم با هانيه حرف نزدم،بيچاره رو خيلي ناراحت كردم،با خودش فكركرد لابد به خاطر حرف ديروزش ناراحت شدم،شايدم از خودم عصباني بودم،حتي صبح با يه خانومه دعوام شد عصري زحل كه اومد دانشگاه،اصلا بكل حالم عوض شد ،خيلي وقت بود نديده بودمش،كلي با هم حرف زديمو خنديديم،خودمم گاهي تعجب ميكنم واقعا مهديه صبح نبودم،سركلاس قادري هم كلي خنديديم،در كل خيلي فاز داد،استاد گفت من هفته ي آخر خونه تكوني دارم نميتونم بيام ،بعد روبه پسرا كرد و گفت شماها هنوز خونه تكوني هاتونو شروع نكردين؟دير ميشه ها!گفت البته با خانومها نسيتم اونا كه مدير پروژه ان و فقط بايد دستور بدن.خلاصه كه چشم نزنم كلاس خوبي بود خونه كه اومدم به تلافي صبح كه يك كلام حرف نزدم،تا ساعت ۱ نيمه شب مخ خواهرامو خوردم اينقدر شر و ور گفتم و خنديديم،خانوماي آبجي اومدن خونمون خونه تكوني،خيلي بد شدم ،كلي بيچاره ها همه جا رو برق انداخته بودن،تازه يه عالم غر بهشون زدم ،نميدونم چرا اينجوري شدم ،اين روزها مدام كسايي رو ناراحت ميكنم كه از جان بيشتر دوستشون دارم،خدايا كمكم كن برگردم به سابق،اين روزا اصلا خودمو دوست ندارم، خودمم به طور بارز متوجه اين شدم كه اخلاقم گند شده، نميدونم چرا ؟!خدايا خودت ميدوني كه همه ي اين رفتارام خيلي ناخوداگاه پيش مياد ، كمكم كن
بنام او که این روزا یه کم ازش دلخورم ولی خیلی دوسش دارم-بنام الله نمیدونم چرا اعصابم بهم ریختهُ دلم میخواد کسایی که میگن عاشق شدیو بزنمُ اینقدر همیشه وراجی میکنم و به مسخره ترین مسائلم میخندمُ باعث شده تا هر وقت حرف نزنم و تو حال خودم باشمُ همه فکرکنن که لابد یه مرگیم هستُ شایدم یه مرگیم هست و خودمم خبر ندارم ُ من خنگ یه زمانی به هانی میگفتم یه جنس مذکری خیلی خوش تیپه ُ حالا که این جناب نامزد کرده هانی فکر میکنه حالا من عاشق سینه چاکش بودم و حالا دپرسم ُ درحالی که مدتهاست که خیلی ازش بدم میاد ولی برای اینکه هانی خیالای ناجور نکنه نمیگفتم حالم ازش بد میشه(آخه هانی روابط صمیمانه ای باهاش برقرار کرده بود-ترسیدم بگه لابد از حسادته و از این چرت و پرتا که ترجیح میدم راجع بهش حرف نزنم)به خاطر همین هروقت هانی حرفشو میزد ترجیح میدادم الکی بخندم تا درموردم اونجوری فکرکنن بدبختی که یکی دوتا نیستُ کافیه نگام به یه جناب دیگه هم(نه قبلیا) بیافته تا زحل هم یه لبخند معنی داری بهم بزنه ُ لابد اونم فکر میکنه که حتما خانوم مهدیه عاشق این یکی آقا شدهُ جالبه که این برخورداشون منو به خنده می اندازه ُ (دختره ی دیوونه هیچ وقت نمیتونی جدی باشی)وهمینا هم شاید باعث افکار اونها میشه خدایا اینا نمیدونن من الان کجا بسر میبرمُ عاشق شدم ولی نه عاشق آدمای لاابالی که تا چشمشون به یه دخترجدید می افته ُقبلیو یادشون میرهُ عاشق شدم نه عاشق یکی مثله ....و.... و.... و بی نهایت که فقط میتونن با احساسات دیگرون بازی کننُ اینا که ارزش دوست داشتن ندارنُ عاشق شدم نه عاشق یه موجود زمینیُ خدایا اینا نمیدونن چقدر دوستت دارمُُ نمی دونن من دارم عاشق تو میشمُ اول که بنامت شروع کردمُ گله کردم منو ببخش عاشق که از معشوقش گله نمیکنهُ شاید همون لفظ استاد بهتر باشه که میگفت ما معشوق میتونیم باشیم ولی عاشق واقعی توئی خدایا اصلا بیخیال دیگهُ من این دنیا رو نمیخوامُ اگه دوست داری میتونی هروقت خواستی منو ببریُ فقط کمکم کن پاک پاک پاک باشمُ میخوام دیگه به هیچ کس نگاه نکنم که این مصیبتا رو هم نداشته باشمُ میخوام تورو داشته باشمُ شاید همین روزا کاملا چادری شدمُ حالم از چشمک زدن آدمای تو خیابون بهم میخوره ُ حالم از نگاهای هیز بهم میخوره ُ کمکم میکنی اون جوری باشم که تو میخوای؟ فقط قبلش یه عذرخواهی گنده لازم دارمُ منو می بخشی؟ به خاطر هر بدی ای که تا حالا کردمُ هرچی؟ میدونم منو میبخشی ُ همین چیزاته که منو دیوونت میکنهُ آدما خیلی سریع بدیهایی که در حقشون میشه رو تلافی میکنن ولی تو ماهی ماه راستی امروز یه شیطونی بدم کردمُ ولی خدایی خدا حقش بود دیگه؟ نه؟ پسره یه تیکه بدجور به دخترا پروند منم حقشو کف دستش گذاشتمو جلوی بقیه ضایش کردمُ باشه سعی میکنم از این کارا هم دیگه نکنمُ وای آخه خدا اون پاچه خوارای تو کلاسمونو چیکار کنم که اعصابمو بهم میریزن و نمیتونم بهشون تیکه نندازمُ خدایا توروخدا صبری عطا کن که بیخیالشون شم کمکم کن کمتر مخ دیگرون رو هم بخورم و حرف بزنم ُ چیکارکنم اینم فکرکنم از خصوصیات خردادیاست دیگه ُ شیما هم مثله من بود دیگه میرم میخوابمُ فردا از ساعت ۵صبح باید بلند شم آخه ۸ صبح تا ۸ شب کلاس دارم الان حالم عالیهُ یعنی بهتر از این نمیشهُ خداجونم خیلی چاکریمُ دوستت دارم
بنام او این روزها الاف الافم، من نمیدونم چرا همیشه کارها با اوج امتحانا و درسام تداخل داره و حالا که درس ندارم محض سرگرمی فقط هرروز باید یه کوچولو آمار بفرستم.این روزها فکرکنم به اندازه ی چند سال خواب ذخیره کردم، باشد که گله از بیخوابی نکنم، والبته فوق العاده وقتم به کسالت میگذره گرچه هنوز میتونم یه جورایی واسه خودم کار درست کنم. دیگه حتی حس و حال نقاشی هم ندارم،یادش بخیر یه زمانی چه قدر با مداد کنته و مقوای فابرینا و محو کن ،نقاشی و سیاه قلم حال میکردم، شاید تابستان فرصت مناسبی باشه البته اگه کارورزی برندارم، رانندگی هم هست ،خیلی تنبل شدم گواهینامه هنوز مونده. راستی چند شبه دیگه سعید پیداش نیست،بیچاره تا میاد خونمون خفتش میکنم که مشکل لب تابو کامپیوتر و رفع کنه،فکرکنم بدش نیاد خفه ام کنه، بماند که جامون عوض شده و انگار نه انگار که من رشته ام کامپیوتره،بابا مگه زوره رشتمو دوست ندارم حتی اگه استعدادشم داشته باشم وقت سپری کردن با این موجود زبون نفهم حوصلمو سر میبره، چند شب پیش هم همین بساط و واسه جناب سعید فراهم کردم ،خودمم که به شدت رگ بیخیالی درونم تقویت شده خودمو به کوچه علیچپ زدمو و رفتم با آلبوم عکسا و فیلم های خوابگاه و دوران کاردانی خودمو مشغول کردم، باید یه گناهیو اعتراف کنم ،راستش من دلم نیومد CD خوابگاهو بشکونم، نتونستم با خودم کنار بیام،یه عالمه خاطره رو که نمیشه دور ریخت ولی مطمئنا دست احدالناسی بهش نخواهد رسید ،البته میدونم بچه های دیگه هم احتمالا دلشون نیومده و اینکارو نکردن.خلاصه که همین طور که داشتم فیلمارو میدیم،جناب علیرضا هم اومد کنارم نشست، اینقدر سر این فیلما و مسخره بازیای ما قهقهه زد(جیگره این بچه،اینقدر ماچش کردم،لام تا کام صداش درنیومد،گرچه شربازیو و درس نخوندش آدمو گاهی کلافه میکنه)،که یواش یواش خواهرامو مامانمم اومدن تو اتاقم و شروع کردن به نگاه کردن(ابته واسه دهمین بار)، این مدتی که این فیلما رو میدیم ،فقط خندیدیم، مامان میگه نگاه کن ما واسه کی شب تا صبح از دوریش گریه میکردیم، خانوم یکسره تو وسط همه ی فیلما داره جینگولک بازی در میاره و هرهر و کرکر راه انداخته! اولش با جشن تولدها و عروسی فاطی و غزل و میت و سر قبرها و....دره گاهان و جشن پتو و هندوانه و کفتر کاکل پسرو گوشی دوربین دار(نوکیا1100و بچه ها به دوربین عکاسی چسبونده بودنو بیچاره رو سوژه کردن)،شب یلدا و اصغری و سیامک و شب امتحان . هایده ی 2006 و و یه عالمه دیگه،اینقدر خندیدیم که اشکامون دراومده بود ،من که سر فشن کج نفسام بالا نمیومد اینقدر خندیدم،خانومای آبجی هم که یاد بساط دوران دانشجویی خودشون میوفتادن و یاد خاطراتو... ،اما آخرسر با فیلم اتاق مرتب و اون آهنگه(فکرکنم :دوباره دل هوای باتو بودن کرده نگو این دل..)و همه ی بچه ها که رو تختاشونن و کتاب مهندسی شیمی شکوفه و کتاب دعای محبوبه و میز طراحی معماری شیماو.. حسابی اشکام دراومده بود ،خیلی دلم واسه همه تنگ شده بود،چقدر زمان زود میگذره.....کاش بچه ها 9/9/99 رو البته به همراه احتمالا خانواده هاشون یادشون نره...! جوونی کجایی که یادت بخیر،شایدم بهتره بگم کودکی با اون مسخره بازیا،ولی اگه همیشه کودکی اینقدر لذت بخش باشه،دلم نمیخواد هیچ وقت بزرگ بشم عکسا رو هم دوباره والبته صدباره بهتره بگم نگاه کردم،هرچقدر اونجا یکسره عکس میگرفتیم اینجا حس و حالی نمونده،مخصوصا با این محوطه بزرگ دانشگاه...عکس اون خانوم ایتالیایی که کلی سراون بچه ها خندیدین،از ترسم پشت عکسای دیگه قایمش کردم، عکس شب یلدا با لیلا،هروقت یاد اون مرغ ها میوفتم خندم میگیره،خیلی ماهرانه خورد شده بود جوری که مشخص نبود رانشه یا سینه یا بال،چقدر اون شب خندیدیم،عاطی با اون مدل ریشش،زهرا با کلاهش،فهیمه با لباس آخوندی و ریش پرفسوری،عکسای پارک کوهستان،دره گاهان،دولت آباد،توی برفا(یادش بخیر اوه یزد اوه برف----»محبوبه)چقدر تو لباس هم برف انداختیم،استاد تولایی از کنارمون رد شدش،مرده بود از خنده،ماهم که به روی خودمون نمیوردیم.. احتمالا یه روزی هم دلم واسه ی اینجا و دانشگاه اینجا تنگ میشه، زمان رو احساس نمیکنم حتی موقع امتحانا،و احتمالا یه روزی قضایای اینجارو تو این وبلاگ مینویسم، از حق که نگذریم با وجود اینکه مدام به بچه ها میگم کاش زودتر درسمون تموم بشه،این چندروز که تعطیلاتمون طول کشید دلم خیلی هوای دانشگاه رو کرده،20واحد برداشتم، تو طول ترم به هانی میگم :من که ترم دیگه 12واحد بیشتربرنمیدارم اما موقع حذف و اضافه یادم میره،باید حتما مشروط بشم که مجبور شم واحد کم بردارم.. راستی دیشب خونه ی دایی محمد مراسم بود،مثلا شب شهادت امام رضا بود،بعد از مراسم حسابی 4تایی شیطون شده بودیم(منیره،فاطمه،نیلوفر)،اینقدر خندیدیم و تو سرکله هم زدیم که اگه هرکی از کنار اتاق نیلو..رد میشد فکرمیکرد زده به سرمون،الکی الکی 80تا عکس گرفتیم، اینقدر مسخره بازی دراوردیم با اون قیافه ی جینگل مستون و شال و کلاه های مختلف که هرکی ندونه فکرمیکنه . ودیگرآنکه کلی هم اکتیویتی از خودم نشون دادم و با جناب امین کلی فرش شستیم البته به همت کارواش ودیگه اینکه از وقت خوابت گذشته و داری شرو ور مینویسی خوابای رنگی ببینی
بنام مهربانش امروز نهايت دوست داشتنم مهربانم بيكرانه ترين افق ها را به اميد وصالت به نظاره خواهم نشست خداي مهربانم آخر معرفتي دوستت دارم اينقدر كه در پوست خودم نميگنجم دلم ميخواد به سويت پرواز ميكردم زماني كه ديديم اينجوريه رفتيم هفت تير،خيابون گرديو و البته كلي خريد كرديم،من كه واسه عاطي يه مانتوي خوشگل خريدم،فوق العاده بود ،به من كه خيلي ميومد،شيطونه ميگه دوباره برم يه مانتوي ديگه هم عين اون بخرم،بعدشم كه شال و با هاني دو تا تاب خوشمل خريديم،خونه كه اومدم همه خوششون اومده بود و مشتري شدن كلاس ولي خواه رو مونديم ،بهش مياد استاد باحالي باشه،البته يه تيكه رو درمورد دخترا بد اومد كه جا داشت حالشو ميگرفتيم چند روزي ميشه كه زحل و نديدم،اينقدر واسه نمراتش ناراحت بود كه جرات نميكردم بهش بزنگم ولي ديگه ديشب باهاش حرف زدمو دلداريش دادم،واقعا اين استادا خيلي نامردن،اين همه بيا سر كلاسي بشين كه پشت سرهم درس ميده بدون يه لحظه وقفه ،اونم سه واحدي ،بعدشم .... من كه حرفي واسه گفتن ندارم،فقط تحمل بايدش راستي ديروز كلي با عطيه پيامك بازي كرديم،سر يه قضيه اي !ميخواست زنگ بزنه كه مانع شدم من نميدونم اين جناب امين با خودش چي فكر كرده كه پيشنهاد چنين كاريو با اين درآمد! واسه من پذيرفته ،واقعا كه... واي راستي عمه جونم اومده،واي خدايا اين بشر چقدر ماهه،مظلوم و دوست داشتنيو مهربون،منم به عمه ام رفتم خانوماي آبجي واسه خانه تكاني اومدن خونه ما،منم كه جز نظارت كاري از دستم بر نمياد،مثله هميشه فعلن باباي
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
شبكه شعور كيهاني(عرفان-فرادرماني) |