تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

شخصي

بنام خداجوونم

خدايا خيلي ماهي

بازم مرسي

حالم خوبه

پرپريو دلم ميخواد بخورم،حيف كه خيلي كوچولوهه

اين روزا نمي تونم جلوي زبونمو بگيرم

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت21:54توسط مهدیه | |

گفتم كه كيست عاشق در اين جهان فاني؟

گفتا كه عشق رب است باقي دگر بميرد

يا رب

نمي دونم دلم تنگ شده واسه كسي يا چيز ديگه ايه كه حالم گرفته است؟!

تو فيس بوك.كام عضو شدم

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت13:9توسط مهدیه | |

بنام تو كه بيشتر از هميشه دوستت دارم اي آرامش دهنده ي وجود

ني ني هر روز داره نازتر ميشه، خيلي هم مهربونه، همه اش مي خندهالبته خيلي هم شيكموه،ميخوره ،ميخوابه ،مي...كارش فقط همينه و البته ميخنده

يه اتفاقي افتاده كه دوست ندارم بگم

البته يه پيشنهاد، حتي دوست ندارم بهش فكر كنم

من نميدونم چرا هرچي دوست ندارم همون ميشه،البته گاهي نه هميشه

امروز ۶ ساعت با منيره حرف زدم، مامان ميگه حرفاي شما هيچ وقت تمومي نداره ،راستم ميگه، منيره خيلي خوبه، تقريبا همه چي همديگرو ميدونيم ،بعضيا واقعا قابل اعتمادن و منير يكي از اوناست

خدايا همه رو خوشبخت كن، كار منيره رو هم درست كن،مرسي

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت20:22توسط مهدیه | |

بنام او كه بي همتاست و عشق بي منتهاست

اين روزها پره از اتفاقاي خوب،پره از آرامش و پره از سرزندگي و هيجان.

گرچه ديگه زياد حال نوشتن ندارم ولي نميشه از نگفتن اتفاقاي خوب گذشت، برعكس روزاي عيد كه اكثرا با سرماخوردگي گذشت حالا كه كلاساي دانشگاه شروع شده ،يه شير تو شيريه خونه ي ما كه بيا و ببين.

اول از روز 13 به در كه رفتيم باغ امين و با درختهاي پراز شكوفه هاي رنگارنگ و يه عالمه بگوبخند حال خانوم مهديه كه رو به موت بود 180درجه تغيير كرد، اگه ميدونستم هواي بازو گل و بلبل اينجوري حالمو خوب ميكنه به جاي نشستن تو خونه، زودتر اقدام مي كردم، خلاصه كه فاز داد و روز خوبي بود به علاوه كه....اونش بماند

ديگه اينكه به كمك سعيد و مطالبي كه واسم دانلود كرد،كار مقالمم تموم شد و امروز تحويل دادم

واي خيلي خوشحالم، نمي دونستم اومدن يه ني ني كوچولو و ناز تو خونواده اينقدر تو روحيه ي من يكي كه از بچه خوشم نمياد تاثير مثبت داشته باشه،خانوم آبجي 14ام ساعت10:45شب  يه دخمل خوشگل و ماماني به دنيا اورد، شيطون بلا 1 ساعت صبر نكرد تا با روز تولد عموش كه خودشو كشت كه برادرزاده اش روزتولدش به دنيا بياد،يكي بشه ،اسم ني ني هم اول رها شد اما بعدش شد پرنيا، واي وقتي شصت پاشو به امين آقا گفتم نشون بده،جلوي خندمو نمي تونستم بگيرم، همه تو اتاق مرديم از خنده، كوپ باباش(شصت نه –ششصد)، يه اتفاق باورنكردني هم افتاد و اون اينكه وقتي رفتيم بيمارستان لاله واسه ديدن ني ني ، يهو الهام اومد دم اتاق، از ذوق نميدونستم چيكار كنم، خيلي وقت بود نديده بودمش، اونم خانوم داداشش دوتا اتاق اون ورتر يه ني ني آورده بود،خلاصه كه كلي خوش و بش كرديم،باورش نميشد مصي نامزد كرده،گفت سمانه هم دانشگاه آزاد كرج قبول شده و مي ره به علاوه كه طاهره هم شوهر كرده و خيلي خيلي خيلي خيلي باورنكردني تر اينكه يه ني ني هم اورده، كم مانده بود شاخام بزنه بيرون ، ديگه خيلي باحال بود و خوش گذشت و كلي انرژي مثبت گرفتم

وخبر خوب ديگه اين كه فاطمه و عاطي و محمدآقا از مكه اومدن و 15ام صبح زود رفتيم دنبالشون فرودگاه، بيشتر از همه اين فاز داد كه كلاسايي كه دودر كردمو و نرفتم به جز تاريخ ،هيچ كدوم تشكيل نشده بود

ني ني رو هم كه اورديم خونه،دلم مي خواست فقط نگاش كنم، نازي يه ملچ مولوچي راه ميندازه كه آدم مي خواد بخورتش ولي هنوز مي ترسم بغلش كنم خيلي كوچولوه

ديشبم با فاطمه و منيره كلي بزن برقص راه انداختيم و خنديديم،آخرشب فهميديم شب شهادت حضرت معصومه بوده، نمي دونم چرا ماها هميشه اين موقع ها ميزنه به سرمون البته خبر نداشتيم واگرنه مسلما نميزد به سرمان

آخرشب هم ...

آدم با خيليا آشنا ميشه، آدمايي كه با اومدن تو زندگيمون گاهي بعضي چيزا رو تغيير ميدن،گاهي بي تاثيرن و گاهي آدمو به فكر وا ميدارن،گاهي باعث ميشن آدم چشماشو بيشتر باز كنه و اطرافشو دقيق تر نگاهه كنه،گاهي هم ...

نميدونم چقدر تو ذهنمون باقي ميمونن ولي هميشه با خودم فكر ميكنم ، اگه حضوري هر چند مختصر تو زندگي كسي داريم كاش تاثيرگذار باشه، كاش به آدم چيزي يادبده و كاش .... بيخيال اين حرفها،من يكي كه فكركنم هيچ وقت ،تو هيچ جايي ردپايي ازخودم به جا نذارم، ياد اون شب منيره ميفتم خندم ميگيره

يه چيز ديگه هم نمي فهمم،خدايا ميشه به تو اعتقاد نداشت؟،ميشه تو رو نديد؟،ميشه...واي باورم نميشه هنوز كسايي باشن كه خيلي راحت بگن به خدا اعتقاد ندارن، باور نمي كنم...هرگز...خدايا تو هميشه هستي ،تو نزديكي، نزديكتر از هر نزديك،تو نمونه ي بارز عشقي ،دوستت دارم، بدون تو هيچم و نابود

امروزم رفتم دانشگاه، واي خيلي سخته نمي خواااااااااااااااااااااااااااااااااام،خوابم مياد، تو عيد اينقدر تا ساعت 2 خوابيدم اينجا ديگه از كم خوابي نميدونم چيكار كنم

راستي يه سوتي بزرگم تو عيد دادم،نهم زنگ زدم به زحل بهش تولدشو تبريك گفتم نگو تولدش 26امه، نمي خواااااااااام،ضايع شدم

وديگه از اتفاق خاص ، هيچ

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت21:29توسط مهدیه | |

بنام اوي مهربان

باورم نميشه

يعني همه اينجورين؟

يا فقط اونايي كه هيچ وقت به تو فكر نميكنن و تو هواشونو نداري؟

آخه اين همه بدي تا كي و به چه قيمتي؟

به قيمت رسيدن به خواسته ي دل و در مقابل از دست دادن تو؟

به قيمت تسخير وجودشون با رذيلت با بدي با پستي؟

به قيمت از دست دادن پاكيشون؟

خداي من ميدوني ازت چي ميخوام ؟

درش شكي نيست كه تو آگاهي از همه چيز و همه چيو مي بيني؟

نذار خوبها به پاي بدها بسوزن؟

دستمونو بگير ونذار بد باشيم

منو ببخش اگه بد كردم

منو ببخش

هنوز باورم نميشه كه اينقدر جامعه مو ن به بدي كشيده شده

هنوز باورم نميشه

شايدم تا حالا سرمو كرده بودم تو برف و به خودم اجازه نميدادم تا چشامو باز كنم

ولي اينم ميدونم كه گناه يكسري رو نميشه به پاي همه نوشت

مي دونم هنوز هم آدماي خوب هستن

كمن ولي هستن

واگر پيداشون كردي بايد قدرشونو بدوني،چون قيمت پاكي و پاك نگه داشتن وجود خيلي بالاتر از اون چيزيه كه فكرشو ميكنيم

كمك كن پاك بمونيم

كسي كه تو رو داره و به تو مي انديشه ،مسلما قدر خودشو خوب ميدونه،مسلما هنوز هم ميشه آدمايي رو پيدا كرد كه چشماشون جز به حيا باز نشده،هنوز هم ميشه آدمايي رو پيدا كرد كه وجودشون عطر محمد و ميده و دستشون بوي ياس

واگه تو بخواي قسمت پاكيو جز پاكي رقم نميزني

خدايا رحم كن،به هممون رحم كن تا قداست وجومونو ،تا انسانيتمونو به اين دنياس دروغين و خواسته هاي عذاب آور نفساني نفروشيم

رحم كن تا پاك باشيم چون زمانيكه زاده شديم و پاي به عرصه ي وجود نهاديم ،پاك زندگي كنيم و پاك بميريم

قسمت هر پاكدل پاك انديش

جز به پاكي منشان زيبايم

دوستت دارم مهربانم،خداي پاكم

دوستت دارم

ياريم كن جز به تو نينديشم و طرفيت وجوديم را بالا ببر كه جز به خواسته ي تو قدم برندارم كه همه ي خوبي ها تنها در سايبان بي همتايي چون تو تحقق ميابد

دوستت دارم پاكترينم

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت23:37توسط مهدیه | |

بنام او

آدما با هم فرق دارن و من اينو ميدونم

ميدونم نبايد توقع داشته باشم اونجوري باشن كه من ميخوام

امشب يه چيزيو فهميدم

امشب ...

بيخيال بيخوابيه يا چيز ديگه نميدونم فقط...

ميخوام نماز بخونم واسه ي تو

نه !واسه ي خودم

چون هيچ وقت تنهام نميذاري

چون هميشه باهامي

چون دوستم داري با وجود تمام بديهام

چون هيچ وقت نميگي برو و ديگه باهام كاري نداشته باش

چون ماهييييييييييييي ماه

توبه مو يادم ميره ولي تو منو هرگز

واينو بهم ثابت كردي

دوستت دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت2:56توسط مهدیه | |

نميدونم

شايدم ميدونم و خودمو به ندونستن ميزنم

درهرحال مهم نيست

چند روز ديگه تولد يه دوست دوست داشتنيه

هرروز به يادشم ولي اون روز بايد سورپرايزش كنم،اينه كه ايام عيدي بهش زنگ نزدم

البته دو تا دوست دوست داشتني

زحل و محبوبه ،به فاصله ي ۶سال و ۱ روز از هم به دنيا اومدن

يكي نهم فروردين ۶۰ و يكي ده فروردين ۶۶

ني ني مونم امسال بدنيا مياد ولي چندم خدا داند

قرار بود يكم بدنيا بياد ولي دكتر گفت پانزدهم،نازي جيگمل من كه هنوز اسم رسمي نداري

اين امين آقا گير داده رو مينا كه به اسم خودش بياد،اي كلك ولي مينا زيادم جالب نيستا،از من گفتن تا ببينيم چي ميشه

ديگه اينكه مقالم مونده آلاخون بالاخون و حالش نيست كه بنويسم

حالم از ديروز بهتره البته به بركت اون آمپول گنده و يه عالمه دارو دواي بدمزه

خداجوووووووون

مرسيييييييي دوست دارم

خيلي ماهيييييييييييييي

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت0:5توسط مهدیه | |

به نام او

اين سرماخوردگي لعنتي چرا خوب نميشه،خدايا وقتي فكر ميكنم به كسايي كه بيمارن و الان رو تخت بيمارستان ،خيلي حالم گرفته ميشه،وقتي من با يه بيماري كوچولو اينقدر حالم بده،اونا چيكار ميكنن؟!

ازت ميخوام همشونو شفا بدي،فقط توئي هو الشافي ،همه رو شاد كن،همه رو مهربونم.

پياماي آبجي جونم حسادت منو برميانگيزه،خوش به حالشون،خدايا زودتر قسمت ما هم بكن

امروزم كلي مهمان داشتيم،والبته شب هم مهماني رفتيم ولي با حال مريض و اين سرفه ها زياد فاز نميده،كاراي دانشگاه هم مونده و اصلا حسش نيست،خداجون فرجي بفرما

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت0:29توسط مهدیه | |

بنام او

ساعت ۱:۱۵ بامداده و همه ي مهمونا رفتن خونشون،يهو چه سكوتي خونرو برداشته!نازي،مامان خيلي خسته شد،تازه فردا صبح زودم بايد از خواب بيدارشيم بريم فرودگاه،آخه فاطمه گلم و عاطي و محمد آقا عازم ديار عشق اند و خوشا به سعادتشون.

گاهي دلم پر ميكشد برايت اي بيكرانه ي من

قلبم روانه مي شود سويت اي آستانه ي من

گرچه گويند كه مقصود تويي،كعبه و بتخانه بهانه است

اما چه كنم با دل ديوانه ام اي نواي عاشقانه ي من

زيبايم اشكهايم را ميبيني،تو را مي طلبندو عاشقانه تورا مي خوانند،روي سيهش را نگاه نكن چرا كه شرمسار در پشت پنجره ي اجابتت نشسته است و تو را ميخواند

ديريست كه دل تاب و قراري ندارد

عشق تو را فقط خواهد و دگر سودايي ندارد

با دل بيچاره ي من چه كرده اي كه هيچ جز تو نميخواهد،صدايش را ميشنوي اي تنها محبوبه ي بي نيازمن،غريبه است برايت اين را خوب مي دانم اما

اين زمزمه هاي بي قراري را تا كي

سردهم اي عشق ،به تمناي وصالت

دريابش،تورابه خدا دريابش،هنوز در ميان ابهام و ناداني است ،هنوز غرق در گناه و اشتباه است،هنوز نميداند كه فاطمه چگونه فاطمه شد،هنوز پاكي مريم را درك نكرده است،هنوز زندگي با تمام دروغين بودنش ،چشمانش را بسته است،و هنوز عشق واقعي را درك نكرده است،هنوز سجده اي از روي اخلاص به جا نياورده است،هنوز در توهم و سرگرداني است،و چه ناسپاس است چشماني كه بينايي اش را توي مهربان بدان ارزاني داشتي ولي توان ديدن تو را ندارد

تاكي...تا كي و تا كجا

حتي ديگر نام مهدي را از ياد برده است،بدي روزگار و اين زندگي لعنتي را مي بيني معبودم؟

وحتي دعاي فرج را ديگر زمزمه نميكند و مگر زندگي بي او معنا دارد؟! اي روزگار لعنتي دوستت ندارم

تو اينجايي و من اين را ميدانم

تو خود گفتي كه از من به من نزديكتري

نگذار كه از يادم بروي

دوستت دارم

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت0:45توسط مهدیه | |

بنام او كه مظهر عشق،تازگي و ايمان است،بنام تو يا مقلب القلوب والابصار

سال جديد هم اومد با سفره هفت سينش ،با ماهي قرمز توي تنگ بلورش،با دعاهاي زمان تحويل سالش با يه عالمه آرزوي خوب واسه ي همه آدما،با يه عالمه بوسه هاي عيدانه، با يه بغل خوش و بشاي گرم و صميمي ،با ديدن كسايي كه دوستشون داريم و از بودن باهاشون لذت ميبريم،با يه عالمه محبت و عشق كه توي نگاه آدما برق ميزنه،با كينه هايي كه بايد كنار گذاشته بشه، با خاطراتي كه بايد تو صندوقچه ي قلبمون محفوظ بمونه و بعضياشم از صفحه ي ذهنمون پاك بشه،با ارتباطي كه بايد محكم بشه ،با نگاهايي كه بايد به زمين انداخته بشه،با يه عالمه رفتارايي كه بايد عوض بشه،با مهديه اي كه بايد بزرگ بشه(اينو بعيد ميدونم-اينجوري حالش بيشتره)و با يه عالمه باي ديگه

سال جديد هم اومد،خيلي باور نكردني و خيلي جذاب مثل هميشه عمره كه داره ميره و ما گذر زمان و احساس نميكنيم،دير بهت سرزدم،۲روزه كه سال جديد شروع شده والبته تا اينجاش كه بدك نبوده،فكر كنم تو اين دو روز كل فاميلو ديده باشم،خنده داره !بعضيا فقط ميان ساك ساك ميكنن و ميرن ولي در كل با هم سن و سالاي خودم حال ميكنم،بازم دخترخاله ها و دختر عمه گلم و يه عالمه حرف و حديث كه تمومي نداره و يه صداي قشنگ و يه گلو كه از سرفه داره خفه ميشه و يه فيلم هندي با زيرنويس انگليسي كه جز رقص و رمانتيك بازيها و عشقولانه دركردناي خنده دار چيزي نداره و يه شب كه به بيداري تا صبح طي ميشه و چندين صداي آشنا كه از پشت گوشي موبايل عيدو تبريك ميگن و گاهي هم صدا هاي ناشناس ! كه عيد كه ميشه به ياد خاطرات دوران جوونيشون زنگ ميزنن و حرف نميزنن!

كاش با بهار طبيعت زندگيمونم بهاري بشه،پر از شكوفه هاي رنگارنگ از عشق،صميميت،نماز ،دعا، وفا و........

امسال خيلي از دوستام با صداشون و پيامشون غافلگيرم كردن ،همشونو خيلي دوست دارم و براي همشون بهترينها رو آرزو ميكنم،خداي خوب من همشونو خوشبخت كن و بهترينها رو بهشون بده،بديها رو از زندگيشون دور كن و عاقبت بخيري رو نصيبشون كن

و در آخر....

از اونجايي كه من هميشه كارام برعكسه به جاي اول كلام آخرش :

عيييييييييييييييييييييدتون مبارك

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت15:37توسط مهدیه | |