تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

شخصي

 

بنام خدايي كه هرچه از خوبي است ، همه در وجود اوست

واي خداجون باورم نميشه اينقدر زود داره مي گذره، خرداد هم اومد، نمي دونم چه تعصبيه كه اين ماهو با وجود امتحانا خيلي دوست دارم، 20 روز ديگه روز تولدمه ، پيشاپيش تولدم مبارك

چند روز پيش تولد آرام بود، يه ساپورت ... خريدم كه چون آرام خوشش اومد، دادم بهش.سر اون كلي خنديديم، كلي زحل و اذيت كردم، آخه از اين جور چيزا خوشش نمياد، منم همه اش نشونش مي دادم ،آخرم قسمت آرام شد، مباركش باشه.
بچه ها چند تا از كتاب هاي جبران خليل جبران را براش گرفته بودن، واي عاشق مطالب كتاباي جبرانم، تو نمايشگاه كتاب كه نديدم ولي حتما همين روزا مي رم نمايشگاه بهمن و عارفانه ها و جاودانه ها و ماسه و كف را حتما مي خرم، از موقعي كه قسمتي از مطالبشو خوندم ، تا نخرمشون آروم نمي گيرم...

واما پرزنت گرافيك! من و هاني اين هفته پرزنت داديم ، فكر كنم خوب بود، بين بچه ها شديم اعتماد به نفس! آخه استاد توكلي هم گفت كي اولين پرزنت مهندسي نرم افزار وكي ميده؟ ، گروه ما دستشو بالا كرد، جالب اينجاست كه هنوز نمي دونيم چي كار بايد بكنيم و هيچي اش اماده نيست، ياد ارائه دوران كارداني ميافتم، چقدر مي خنديديم، مخصوصا سر تيريپ زدن و آرايش بچه ها

اين استاد متون ديگه داره حرص منو در مياره، اين دفعه يه چيزي در مورد خانومها گفت ، حالشو مي گيرم، فقط بلده بگه خانومها اين كارا رو نكنن كه آقايون مبادا به گناه بيفتاند، هرچي مي گذره داره نظرم درموردش بر مي گرده، جلسه هاي اول خيلي ازش خوشم ميومدع فكر مي كردم خيلي آدم خوبيه ولي الآن مي بينم فقط ادعاست، از اين جور آدما حرصم در مياد، خوب بلدن حرف بزنن فقطططططططططط

پرنيا رو دو سه روز بيمارستان لاله خوابوندن، آخرش معلوم شد چيزي اش نيست(بازم خدارو شكر)، ديگه دلم واسش يه ذره شده بود، به جاش امروز كلي باهاش بازي كردم، جيگرههههههههه، زودتر بزرگ بشه حسابي فشارش بدم و لپاشو بخورم، جيگر واسش قصه و لالايي مي خوني،آروم نگات مي كنه و بعد لالا...بوس ...بوس ... بوس

فكر كنم منيژه هم داره فنا ميشه، دخملم پياماي عاشقانه و رمانتيك مي فرسته(چه سخت است فانوس كسي ديگر بودن، شمع شب خاموش كسي ديگر بودن، با ياد كسي كه دوستش ميداري يك عمر در آغوش كسي ديگر بودن) و البته يه نفر ديگه هم فكر كنم  عاشق شده، هرچي بهش مي گم اگه طرف دوست داشت، بيكار نمي نشست و يه اقدامي مي كرد، حداقل ابراز مي كرد، به گوشش نميره كه نميره، آخه چه فايده داره كسيو دوست داشته باشي كه باهات تناسبي نداره و حتي نمي دوني كه حسي كه تو بهش داريو اونم نسبت به تو داره(اين حداقلشه)
بي خيال اينكه به گوشش نميره!

ديروز پرپري رو برديم پارك،كلي از دست دو نفرخنديديم!!!

اين روزا يه عالمه كار دارم، پس تنبلي موقوف!

خداجون خيلي خيلي خيلي خيلي مرسي، دوست دارم يه عالمه، به خاطر همه ي چيزاي خوبي كه واسم پيش آوردي ممنونم، كمكم كن آدم باشم

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت12:7توسط مهدیه | |

بنام محبوب قلبها

هفته اي كه گذشت، هفته ي بدي نبود،پر از اتفاقاي خوب و پر از خنده و البته تفريح

جمعه اي كه گذشت رفتيم باغ، هوا عالي بود ، طوري كه حس همه چيز بود جز درس، با اينكه زياد واسه امتحان دادور نخوندم ولي زيادم فكر نكنم بد داده باشم، اين هفته معلوم ميشه، بعلاوه كه بهناز و من كنار هم نشسته بوديم و جوابامون كاملا شبيه هم و جالب اينكه برگه هامونم با هم داديم ودقيقا پشت سر هم، چي ميشه ديگه بي خيال!

معماري هم تشكيل شد،گرچه مدارمونو بستيم ولي زياد با كلاسش حال نمي كنم ، مخصوصا كه چند تا نخاله هم تو كلاسمونن

راستي كت هاني هم پيدا شد،آقاهه كه كتو مي داد از ما ذوق زده تر بود

و ديگه اينكه آرام از مكه اومد و تو پارك ورشو كلي با بچه ها فاز داد و البته به ياد دوران كودكي سرسره بازي كردم(من دختر خوب و موقريم ، همه اش تقصير محدثه شد كه منو وسوسه كرد)

واينكه با خانوماي آبجي و مامان گلم ،چهارشنبه رفتيم بيرون كه خوش گذشت

وديگر انكه ديروز كه پنجشنبه باشه، با زحل و زينب رفتيم نمايشگاه كتاب، قلقله بود ولي فاز داد، اولش كه كلي تو چمنا كار فرهنگي انجام داديم و تنقلات خورديم و ديگه حس بلند شدن و به غرفه ها سر زدن نبود،بعدشم كه عزممونو جزم كرديم كه بريم به كتابا هم سر بزنيم تا فقط پارك نيومده باشيم،اولين غرفه اي كه رفتيم ، غرفه ي كودكان بود(خيلي فاز داد)،كلي خنديديم ، واسه پرنيا ي جيگمل هم كتاب داستان و شعر خريدم، بعدشم كه غرفه ناشران عمومي و يه كتاب آشپزي دو جلدي گران قيمت واسه خانوم آبجي(اعصابي داره اين آبجي ماهما) كه تا آوردمش خونه ،دستم شكست، و البته يه كتاب هم واسه دختر خاله جون درمورد....، بقيه اشم كه باز تو سبزه ها به استراحت و تفريح و خوردن و عكس گرفتن گذشت و كلا آنكه روز خوبي بود، البته قرار بود 6نفره برگرديم ولي نشد ديگه

و ديگر آنكه ، قرار پارك جمشيديه همين روزا اوكي خواهد شد...

واما..

هرچه مي گذره ، با مسائلي كه پيش مياد بيشتر ايمان مي اورم كه واقعا هرچي از خدا آدم بخواد ، بهترترشو به ادم ميده، جوري كه باور نميكني و همه اش با خودت ميگي! مگه ميشه؟! پس خداجون، بيا يه كاري كنيم، تمام اختيار زندگيم ماله تو...آنچه صلاحه و بهترينه پيش روم بگذار و منو هيچ وقت تنها نذار...

مخلصيم و ارادتمند و چاكر هرچي رفيق با مرام مثل خود خود خودت.... دوستت داريم بي نهايت بي نهايت

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت5:37توسط مهدیه | |

خداوندا ... اگر روزي بشر گردي ، ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت . از اين بودن ، از اين بدعت
خداوندا ... نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا ، چه دشوار است
چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت8:28توسط مهدیه | |

بنام تنها اجابت كننده ي دلها

اين روزها پرم از نياز و نمي دانم

پرم از گله ي دل كه حرفش را ناتمام ميزند

پرم از شكايت از دروني كه با صاحبش صادق نيست

پرم از دردي كه نمي دانم چيست و نهايت، درون من به دنبال چه مي گردد

مگر نمي داند كه جوابش را نخواهم داد، پس اصرار براي چه ؟!

شايد هم اصرارهاي تو مرا تسليم كند و انكارهاي من بي حاصل

 

نميدانم چرا زندگي درون مبهمش را به من نشان نمي دهد!

شايد مي داند كه جوابش را خواهد گرفت بي آنكه من چيزي بدانم

 

زحل برام يه چيزي فرستاده بود با اين عنوان كه " با چه چيزي به آرامش مي رسيد؟"، جالب بود چون بعد از خوندن اين سريع با خودم گفتم با نوشتن ،لينكو كه ادامه دادم و در نهايت سؤالهايي كه جواب دادم، يه پاسخي اومد كه شاخام داشت مي زد بيرون! فكر نمي كردم اين تست تا اين حد درست باشه
پاسخش اين بود:" اگر مي نويسيد كه بسيار عالي است واگرنه كه شروع به نوشتن كنيد كه برايتان بسيار خوب است"
جالب بود ، كاش يه تستي هم پيدا مي شد كه با جواب دادن به سؤالاش مي گفت راز دلمون چيه؟!اين همه ....كه دليلشو نمي دوني از كجاست؟!

دوشنبه كه هاني نيومد، با بهناز تو پارك هنرمندان خيلي فاز داد، كلي حرف زديم و خنديديم و متوجه زمان نبوديم كه چقدر سريع نزديك شروع كلاس گرافيك شد، نمي دونم چرا اينجوري شدم، هرچي به ذهنم مياد ميگم، تازه فهميدم سر كلاس از بين دخترا فقط منم كه حرف مي زنم و با استادا كل كل مي كنم، عجب دختر بدي!

ديروزم اينقدر با بچه ها خنديديم كه اخرش يه ضد حال اساسي خورديم(من و هاني)، الكي تيريپ آدماي عاشقو گرفتم و گفتم آره بچه ها عاشق شدم، همه باورشون شده بود، زحل هي مي پرسيد طرف كيه و چه شكليه و....سر پ....ل از خنده روده بر شديم، اينقدر خوب نقش بازي كردم كه خودمم باورم شده عاشق شدم ولي كي ؟نمي دونم؟! حالا هرچي بهشون ميگفتم شوخي كردم، باورشون نميشه، بهناز ميگه :آخي !مهدبه حالا هيچ راهي نيست كه بهش بگي؟، از دستشون مردم از خنده، خلاصه كه بساط داشتيم، حالا يكي بياد اينا رو توجيه كنه كه بابا الكي گفتم، هاني به بهناز ميگه،آره من مي دونم،فلاني ازش...اونم عاشقش شده وبه خاطر اين....نميشه و...، حالا خر بيار و باقالي ....،عجبا چه غلطي كردم! به علاوه اينكه داشتيم با بهناز مي چرخيديم و مسخره باز ي در ميورديم كه يهو در كلاس باز شد و چند تا از بچه ها مارو ديدن و پاك آبروريزي
واما ضد حال! خانوم هاني كه تو اين گرما با خودش سيوشرت آورده بود ،اونو انداخت رو كيف كولي من و منم وقتي سوار ماشين شديم و كيفم و در اوردم گذاشتم رو صندلي، اينقدر گرم حرف شديم و خنديديم و بعدشم سر اينكه نذارم بچه ها كرايه رو حساب كنن و اينا، اونو تو ماشين جا گذاشتم، زماني فهميديم نيست كه دير شده بود و ماشيني در كار نبود
ساعت 10ونيم رسيدم خونه! متروي گلشهر اين موقعه ها خيلي خلوته و از اون موقع كه اون پسره ي بيشور افتاد دنبالم ومن بدو اون بدو وآخرش قصر در رفتم ترسيده شدم.

داره بارون مي باره!

بارونو دوست دارم وقتي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت16:36توسط مهدیه | |

بنام يگانه معبود محبوب مهربون

وباز زمان در گذر است

ومن تاريك و روشن هوا را احساس نمي كنم

و عبور ثانيه ها تلنگري بر گذران جواني است

چيزي كه مي دانم قدرش را آن طور كه بايد نمي دانم

و باز قلبم سنگين است

او نيز نمي داند كه چه مي خواهد و كجاست كه مي تواند آرام و قرار گيرد

اين لحظات را دوست دارم

و مي دانم كه تكرار نمي شوند مثل كودكي كه رفت و خاطره ي صداقت و خجالت و بازي را برايم باقي گذاشت، مثل نوجواني كه رفت و خاطره ي شيطوني و هيجان و يك عالم شور و شيدا را برايم گذاشت

مثل مژگان كه چند روز پيش توي پارك ديدمش و فقط به هم نگاه كرديم و بعد از كنار هم گذشتيم و حتي روي سلام كردن را پيدا نكرديم و همون نگاه باز پر بود از يه عالمه خاطره ي خوب و زيبا

مژگان، مريم، صديقه، مهشيد، مصي و شيطوني هايي كه حدوحصر نداشت، اردوگاه....، يه عالمه دست و ...و جينگول مستوني، يه معلم پرورشي كه اينقدر دوستش داشتم و اونم متقابلا كه با عشق همديگرو بغل كرديم و محكم فشارم داد و بچه ها عكس گرفتن و اين شد تنها يه خاطره چون ديگه سعادت ديدنشو پيدا نكردم، چقدر ماه و مهربون بود

وكنار همه ي اون شيطنت ها ، يه غرور كه وقتي با كسي قهر مي كرد حتي اگه له له مي زد واسه دوستي ، پيش قدم نمي شد و اون نامه ي مهربون و ساده و صادقانه ي مژگان كه ازم ميخواست برگرديم به دوستي سابق، هنوز دارمش!
اينقدر با صميميت نوشته شده بود كه همون موقع كه خوندمش، برگشتم و نگاهش كردم و بعد انگار نه انگار كه بين ما چيزي گذشته و بعد اون چيزي كه مارو جدا كرد فقط فاصله ي مسافتي مون از هم شد واگرنه، نگاه هاي اون روز نشون داد كه دلمون هنوز باهمه.

و صديقه و مريم كه با اينكه خواهر بودند ولي كاملا متفاوت و ماجراي هر روز با يه بوي فرندشون!

و بعد هنرستان ، الهام كه چند وقت پيش تو بيمارستان لاله ، زمان به دنيا اومدن پرنيا ديدمش، مصي كه نامزد كرده و همين روزا عروسيشه و سمانه كه دانشگاه ازاد مي خونه و طاهره كه بچه بغل خونه ي شوهر!

وكلاساي پراز هياهوي پرسپوليس و خانوم قنبري كوچيكه كه كلي باهم صميمي شديم و كارورزي بانك و آقاي معدن كن و واعظ و بقيه كه اسمشون يادم نمونده و شربازيهاي تو بانك و مسخره بازيهاي معدن كن وقصد ازدواج واعظ با اون ماشينش كه كلي از دست خنگ بازيهاش مي خنديديم وبعد خوابگاه و كلي ماجرا و كارورزي دوباره ي مخابرات و يه آقاي مقدمي هيز و پرو و مريم و مهديه و... و حالا دوره ي كارشناسي كه از همه بي حالتره، با اين حال نمي خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ، نمي خوام تموم بشه، گاهي به سرم ميزنه كه چند تا از درسا رو بيا فتم و...اما بالاخره چي!؟ شك ندارم كه دلم واسه اينجا و مسخره بازيهاشو تيكه هاي سركلاسش تنگ ميشه، روز آخر يادم باشه از همه حلاليت بطلبم، واي اين دختره ي پرو ميگه تو واقعا از فلاني بدت مياد، شاخام در مياد وقتي اينجوري روك بهش تيكه ميندازي! نه پس ،حالم از آدماي خودشيرين كه هيچي بارشون نيست ولي با پاچه خواري نمره ميارن بهم ميخوره، مي خواستي مثل شماها باشم كه پشتش يه عالمه حرف و صفحه ميذاريد و جلوش كه ميشه موس موس مي كنيد و تحويلش مي گيريد ؟!آخه كدوم ادم خنگي از كسي خوشش مي ياد بعد جلوي همه ضايعش ميكنه؟!(خيلي ديگه بي تربيت شدم آخه حرص آدمو در ميارن، اه اه بي جنبه ها)،آدم جرات نمي كنه به كسي نگاه كنه كه مبادا پشتش كلي صفحه بذارن، اگه ايناش نبودا خيلي خوب بود

وباز با اين حال نمي خواااااااااااااااااام تموم شه

از اينا كه بگذريم ، هر زمان صحبتي پيش مياد ، دلم مي خواد گريه كنم،دلم نمي خواد باور كنم كه مهديه بزرگ شده، واز استرس ميميرم، گاهي دلم مي خواست زمان متوقف مي شد ، با اينكه مثل بعضي از دخترا نيستمو هميشه يه خط قرمز تو روابطم با جنس مذكر كشيدم ولي نيازشو احساس نمي كنم، گاهي دلم مي خواست زمان دوباره تكرار مي شد و به ازدواج هيچ وقت نمي رسيد،هنوز انگيزه اي واسه تشكيل زندگي ندارم، شايد اگه به بقيه بگم ، با وجود اين همه دختر كه تو سن من كلي بوي فرند عوض كردنو و فكر مي كنن چه خبره و به ازدواج تمايل دارن، هيچكي باورش نشه ولي حداقل اينجا كه هيچ آشنايي نمي خودنش ،ديگه با خودم كه صادقم كه دووووووووووووووووسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتت نداااااااااااااااااااااااااااااااارم، گرچه زماني كه ماماينا حرفشو مي زنن مسخره بازي در ميارم و خودمو مي زنم به اون راه!

نمي دونم ، شايدم حس چندان خوبي نباشه ولي نمي دونم  چرا از لحظه اي كه قراره اين اتفاق واسم بيافته و وارد زندگي يكي ديگه بشم ،مي ترسم

نمي دونم شايد هر دوره اي شادي هاي مختص به خودشو داشته باشه ولي مطمئنا دوران مجردي بهترين دوران زندگي هر آدميه كه بايد قدرشو دونست

از تكراري شدن زندگي مي ترسم، از اين كه يه روزي به خودم بيامو ببينم تو زندگي هيچ هدفي ندارم و احساس كنم تمام زندگيم پوچه پوچه

از اين مي ترسم كه يه روزي شرايط مجبورم كنه كه شريك زندگي كسي بشم كه دوسش ندارم و باهاش فقط روز و شباي تكراري و خسته كننده رو سپري كنم و تازه بعدشم..........بيخيال، بيشتر از آينده دوست دارم از حال لذت ببرم، دوست دارم الآن كه توانشو دارم زندگيمو اونجوري بسازم كه دوست دارم، دلم مي خواد با جوونيم حال كنم تا يه زمان، حسرت روزاي گذشتمو نخورم، تا يه زمان از خودم حرصم در نياد كه چرا اونجوري كه بايد استفاده نكردي و اين روزا بيشتر از همه دوست دارم كه خدا ازم راضي باشه ، گرچه در عمل ثابت نكردم ولي تمام وجودم احساس نياز مي كنه به طرف كسي كه همه ي هستي از اونه، گاهي واقعا" عاشقم.

 

واز همه ي همه ي اينا كه بگذرم، پاهاي پرنيا رو لاك زدم و دوتا از ناخوناشو،ترسيدم بخوردشون،واي چه ناز شده ، دو روز هروقت كه مي ديدمش خوابيده بود ولي امشب كه چشاش باز بود تا ديدمش يه عالمه خنديد، مي خواستم بخورمش اينقدر نانازه، مامانش تعجب كرده بود، تا حالا اينقدر پشت سرهم نمي خنديد، فردا ميشه 1 ماهش، جيگمل منه

آخي عليرضا هم از اون موقع كه پرنيا اومده مثله مردا شده،جيگر شده، ديگه اون غرور قبلنا رو نداره و بيشتر خودشو با ادم صميمي ميكنه و دختر خاله شو خيلي دوست داره، اين روزا عليرضا رو هم خيلي دوست دارم، حتي عاطفه هم بعد از مكه عوض شده، نميدونم چرا همه تغيير رو به بهبودي كردن اينقدر خوب شدن!

چقدر ادما باهم متفاوتن!بعضيا تمام تلاششونو مي كنن تا ديگرونو خوشحال كنن و بعضيا تمام تلاششونو مي كنن تا حرص بقيه رو در بيارنو اذيت كنن

دنياي بس غريبي است!!!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت1:9توسط مهدیه | |

بنام تنهايي كه تنها نمي گذارد

امروز دوست دارم ،جملاتيو كه دوست دارم اينجا بذارم

نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم می‌آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام .

 آنتوان سنت اگزوپری

قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند  .

جبران خلیل جبران

زنان بخوبی مردان می توانند در نگهداری اسرار محفوظ باشند ولی به یکدیگر می گویند که در حفظ آن شریک باشند زن ها خيلي آدماي باحالين البته اين نوعشو،فكرنكنم اينجوري باشم

هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند .

جبران خلیل جبران

اگر آدم خوبي با تو بدي كرد،چنان وانمود كن كه نفهميده اي.او توجه خواهد كرد و مدت زيادي مديون تو خواهد بود.

گوته

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت6:56توسط مهدیه | |

بنام خداوند شنواي آگاه، قادر متعال

 اين روزها پرم از اضطرابي كه دليلش رو نميدونم، كلاسهاي عرفان اگرهم مزيتي نداشت حداقلش اين بود كه از دست استرس هايي كه دليلش رو خودمم نميدونم رها شده بودم و سرشار از آرامش بودم، دو روز پيش سركلاس ولي خواه ، اينقدر باهاش بحث كردم كه آخر فكر كنم ميخواست منو بزنه، دلم مي خواست بهش بگم خيلي دورويي، دلم مي خواست بهش بگم كه فقط حرف زدن بلديو و ادعات ميشه ، به پاي عمل كه برسه از خيليا بدتري، دلم ميخواست بهش بگم خانوم يوسفي با همه ي سادگيش، هيچ فرقي با آقاي قاسمي نداشت كه به يكي جواب دادي و به اون يكي جواب ندادي كه نكنه وقت كلاست تلف بشه و فردا پيش خدا بخواي حق الناس بچه هاي كلاسو بدي، دلم ميخواست بهش بگم كه آدمايي كه بدون هيچ اطلاعاتي در مورد موضوعي اونو تكذيب يا تحسين مي كنن و قبول ندارم، دلم ميخواست بهش بگم كه اگه تا جلسه ي پيش حرفات يكم روم تاثير داشت از امروز حتي نمي خوام حرفايي رو كه خودت بهشون عمل نمي كنيو گوش كنم(شده قضيه ي خرماهه)، دلم ميخواست بهش بگم اگه ادعات ميشه كه ادم دينداري هستي ، بارزترين خصوصيت پيامبرمون اخلاق خوب و مهربونيش بود نه مثل تو كه از كوره در ميريو اخم و تخم راه ميندازي و به اون يوسفي بيچاره توهين ميكني!

اگه مهلت داده بود، همه ي اينا رو بهش ميگفتم حتي اگر به ضررم تموم بشه

اين روزا بي اندازه روك شدم، ديگه حتي نمي تونم حرفايي كه همه پشت اون دوتا ميگن و جلوشون خالي نكنم(با اينكه به روي خودشونم نميارن)،فقط دلم واسه يكي سوخت! آخه فكر ميكردم اونم مثله اون دو تا پروه، ولي بيچاره اين هفته برعكس هفته هاي پيش كه خودشو خفه مي كرد از مسخره بازي ،حتي يك كلمه هم حرف نزد، حتي استاد هم اينو فهميد، با اين كه تجربه ي خوبي از دلسوزي واسه ديگرون ندارم ولي از خودم بدم اومد

واين روزها پرم از سؤال كه چرا؟

و يه عالمه حرف و حديث با زحل در فيس بوك

خدايا احساس گناه ميكنم ولي نمي دونم از چيه؟!كمكم كن مثل هميشه و مثل هميشه دوستت دارم،رفتار اون باعث نميشه از تو دل بكنم

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت11:25توسط مهدیه | |