تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

شخصي

سفر فوق العاده اي بود،جزئيات واسه زماني كه وقت داشتم

واما جزئيات...

 

بنام او كه دنياي خارق العاده نشان از عظمت و بزرگي بي حد و حصرش دارد

بنام قادر متعال،خداوندگار زيبايي ها

يك هفته گذشت و چه باورنكردني به پايان رسيد با يك عالمه خاطره ي خوب و شيرين كه از يك مسافرت به ياد ماندني به جاي گذاشت

از ابتداي هفته و خبر ننگين بار انتخاب رياست جمهوري و اين همه شلوغ كاريو تظاهرات و باتون خوردن مردم كه دوست ندارم درموردش حرف بزنم كه بگذريم

شنبه شب:تولد عاطفه ي عزيزم-شب خونه ي آبجي خانوم با كلي خنده و عكس و ...و روز مامان جونم يعني بهترين مامان دنيا(عاشقتمممممممممممممم)

يكشنبه عصر:حركت با 3تا ماشين به سمت همدان(به جز مرضي و سعيد همه بوديم)،شب در عليصدر

دوشنبه:صبح ، غار عليصدر-قايق سواري-پياده روي –دو تا عكس دسته جمعي توپ-يه عالمه كلم پيچ روي سقف غار و يه عالمه آرامش در كنار شگفتي از اون همه عظمت ،فوق العاده خوش گذشت ......ظهر، كنار يه رود زيبا و باغ خشگل   عصر:حركت به همدان –باباطاهر-بوعلي(درگيري بابت تجمع طرفداران موسوي و تعطيل)-عباس آباد و يه هواي عالي – لونا پارك و نهايت آپارتمان اجاره اي، حيف شد گنجنامه نرفتيم

سه شنبه: صبح زود كله سحر ساعت 10 حركت به سمت كردستان،(مثلا قرار بود اين يه سفر تفريحي باشه و بريم اروميه و كرمانشاه و جاهايي كه تا حالا نرفتيمو ببينيم ولي از اونجا كه خانومها خريد و به همه چيز ترجيح ميدن،مسيرمون خيلي زود به سمت بانه عوض شد،آقايون چاره اي جز تسليم شدن ندارن)، واما مردم مهربان و مهمان نوازكرد(از مغازه دارا و گارسوناي رستوناش گرفته تا صاحبخونه ي خانه ي اجاره ايو و همسايه ها و مردم سطح شهرش(اصفهان كه رفته بوديم گرچه اونجا هم چند باري كه رفتيم فوق العاده بود ولي همه ميگفتن ازشون آدرس نپرسين كه اشتباه ميگن ولي فقط كافي بود از يه كردي آدرس ميپرسيدي ،اينقدر خوب راهنمايي ميكرد كه انگار شهرخودته و همه جاشو ميشناسي)،مسير سقز تا بانه(فوق العاده زيبا با دشتهايي كه با يه عالمه ،شايد هزاران رنگ كنار هم آذين شده و رودخونه ي خوشگل كنار اون دشت،تقريبا چيزي مثله جاده چالوس خودمون فقط به جاي درختاي بلند ،دشت بود و به جاي رودخانه ي پرآب،رود)،يك كم كنار جاده و يه عالم دوغ ترش ترش و عليرضايي كه با آهنگ 140 ساسي مانكن خفمون كرد،و اما بانه( اول اجاره خونه و به قول عاطي با ويوي زيبا، استراحت وبعد حركت به سمت مجتمع هاي تجاريشو پاساژا(يه بدي اي كه دارن برعكس تهراني ها شبا زود تعطيل ميكنن و صبحا زود مغازه ها رو باز مي كنن-درست زماني كه ما غرق خوابيم)-مجبور شديم برگرديم خونه و شب رو با ديدن وقايع و اتفاقايي كه تو تهران مي افتاد و شر و ورايي كه خارجياي سواستفاده گر ميگفتن سر كنيم

چهارشنبه:مجبور شديم صبح زود از خواب برخيزيييييييييييم، از اونجايي كه خريد من با بقيه فرق ميكرد(تاب و ادكلن و اسپري و لوازم ديديريديد و خود لباساي ديديريدو و ازيناينا)مسيرم با بقيه عوض شد-واي چقدر ادكلن اونجا ارزون بود ،كي باورش ميشه ادكلن س ك س ي من اصل حكشده رو فقط نه تومان خريده باشم(البته فروشنده خيلي لارج بود و كلي هم تخفيف داد)

يه قسمت هايي ازبانه شبيه روستا بود، خيلي دلم مي خواست يه مدت اين جورجاها زندگي ميكردم، صبح به جاي زنگ گوشي موبايل با صداي مرغ و خروس بلند شم و تو زمين خاكي و سراشيبي راه برم و صبح ها بزنم به كوه و دشت هاي خشگل و بعد يه صبحونه ي محلي تووپ(البته به جز كره محلي) با اون نوناي خوشمزه و بعد راه رفتن توي حياط پره سنگاي ريزه و.... واي چه حس خشگليه

مثلا قرار بود يه آبشار تو 60كيلوتريه بانه است،اونجا بريم ولي خريد مهلت نداد والبته شوهرخواهراي گرام هم مرخصي نداشتن و بنده هم كه انگار نه انگار كه هفته ي آينده امتحان دارم و فقط سعي كردم لذت ببرم

پنجشنبه: روز اخر زماني كه داشتيم خونه رو خالي مي كرديم، يكي از همسايه ها به كردي كلي باهام حرف زد و بعد ميون حرفاش داشت مي پرسيد ،از كردستان خوشت اومده يا نه، من خنگ هم كه نميفهميدم چي ميگه،6 ساعت احوالپرسي ميكردم،آخرش كه تازه دوزاريم افتاد ازشون تعريف كردمو از مهمون نوازيشون تشكر.

و اينبار پايان سفر و برگشت اكسپرسمون و مسير زنجان و يه خاطره به ياد ماندني

 

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت22:53توسط مهدیه | |

بنام او كه تمامش حق و حقيقت است

اول از روز تولد خانوم مهديه، خوش گذشت كلي خنديديم، كلي از دوستاي گلم كادوهاي خشگل گرفتم(هاني ،آرام،زحل،منيره،بهناز)،كلي پياماي خشگل بهم رسيد(فاطمه ، منيره، سليله،هاني،دخترعمه جان،سمانه و مريم ،زحل و تبريك بهناز ،سيمين)،سر كلاس قادري هم كلي خنديديم، يه پسره تو كلاسمونه ،رفتاراي احمدي نژادي ازش سر ميزنه، ترم 1 تو چشم دخترا نگاه نميكرد و سرش اينقدر پايين بود كه ما دلمون واسش مي سوخت ،مي گفتيم نكنه مشكل داره گردنش.حالا اينقدر پرو شده كه تو چشم دخترا زل ميزنه و نيششو پرو تا اخر باز ميكنه،عجب ادمايي دورويي ،واقعا كه.....، راستي جناب استاد صفوي هم تشريف بردن امريكا،و تكليف درس مباحث ويژه نامعلومه،و بين  آسمون و زمين گير افتاديم .

تو مترو بحث انتخابات داغ داغ بود و ملت طرفدار نامزدا خودشون خفه كردن،منم كه جو گير به محموديا ضد حال ميزدم، ولي طرفدارش تو مترو خيلي كم بود، ساعت 10شب بابا اومد دنبالم، تو مسير خونه با بابا كلي خنديديم،ريخته بودن تو خيابونا، بزن و برقص،جالبه كه هركي جواد مي رقصيد طرفدار احمدي نژاد بود،موسوي ها همه باكلاس و تيريپ، اين مرده از سادگي يه عده سواستفاده كرده، از اونجايي كه قشر بي سواد تو ايران زيادن،اونم به زبان بي سوادي صحبت مي كنه، احتمالا راي روستاها رو به خودش اختصاص ميده والبته مردم ساده ،اصلا معلوم نميشه كي راي مياره،اينجا طرفداراي هر دو خيلي ان، ولي موسويا كولاك كردن، خونه كه رسيدم،مامان اينا واسم كيك و كلي كادو خريده بودن،مامان بهم كلي تبريك گفت و من بوسيدمش،جيگر منييييييييييييي
گفت از اونجايي كه عصر به دنيا اومدي،صبح بهت تبريك نگفتم،گذاشتم از دانشگاه برگردي بعد،خواهراي مهربونمم كلي كادوي خشگل واسم خريدن،مرسييييييييييييييييييييييي

اما باز از خيابونها، جناب امين ما رو راه انداخت،من شال سبزمو سر كردم،امينم پارچه سبز زد به ماشينش، رفتيم چهارراه،غلغله بود و راه رو بسته بودن،بزن و برقص،مرده بوديم از خنده،طرفداراي ميرحسين يه طرف  خيابونو كامل گرفته بودن، شعاراشون خيلي باحال بود(محمود كم مياره،نقاشي هاشو درمياره. يه هفته،دو هفته ، محمود حموم نرفته. موسوي نازنين ،ناجي ايران زمين.... باحالاش يادم رفته) ، اينا شعار مي دادن و احمدي نژاديا فقط بلد بودن بگن چيزه چيزه... ،يكي از ....قبلي هم اومده بودن تو خيابون با پرچم احمدي نژاد، به مامان ميگم خوبه ردشون كرديم،واگرنه الان ....بيخيال ديگه.خلاصه كه باحال بود، از دست پياما و جكايي كه ساختن كلي خنديديم، ميگن آمارهايي كه ديديد ،نقاشي هاي محمود بود ،4ساله از تهران!

ديشب محمد ساعت 1:30پيام داده بيا گوهردشت،خيلي باحاله.بهش ميگم محمدخان چشمم روشن اومدي شهرما فساد ميكني يا درس مي خوني!مگه مامانتو نبينم،بيچاره فكر كنم ترسيد، ولي جهانشهر،عظيميه،گوهردشت، و طالقاني هم خيلي زياد طرفدار موسوي ان ،امين ميگفت اون پايينا احمدي نژاد زياد بودن.ولي با خانوم آبجي كلي خنديديم، هرچي تاكسي و پيكان قديمي و وانت بود عكس احمدي نژاد و هرچي ماشين مدل بالا بود طرفدار ميرحسين بودن، ولي من مطمئنم تو آرا دست مي برن و اخرشم اين جناب دروغگو ي عوام فريب رياكار مياد سركار،مردممون خيلي ساده ان،كاش اينقدر سطحي نگر نبودن،دلم واسه خودم،همه ي جوونا و مملكتمون كه اين همه آدم داغون مسئولشن مي سوزه، اينقدر وسايل تفريح و رفاهي واسه مردم كمه كه اين موقعيت ها سوژه اي ميشه تا مردم و دخترو پسر بريزن تو خيابونا و خودشونو تخليه كنن

راستي تهران هم ،ميگفتن وليعصر افتضاح شلوغه و ترافيك كردن،ديروز ديوار سبز رو از تجريش تا راه آهن درست كرده بودن با 300هزار نفر جمعيت طرفدار موسوي و البته احمدي نژاديا هم بودن، امروزم از صادقيه تا ميدون آزادي، كاش هرچي به صلاحه مردمه همون بشه،خدايا خودت كمك كن....گرچه هيچ كدوم دلشون به حال مملكت و مردم بيچاره نسوخته،ولي بهترينشون لااقل بياد سر كار..

خلاصه كه اين روزا بحث انتخاباتي داغ داغ داغه و ملت سركارن حسابي...

راستي قراره هفته ي ديگه بريم اروميه، البته كرمانشاه كنسل شد و به احتمال زياد ميريم اروميه، دوستاي امين آقا ، چند تا جاي باحال معرفي كردن، قراره بريم اونجا، تا ببينيم چه شود....

اي كاش هميشه هر آنچه خدا خواهد آن شود، چرا كه تنها اوست كه برايمان بهترينها را مي خواهد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت2:29توسط مهدیه | |

و اينباربنام او كه مرا آفريد

امروز رسما ۲۲ ساله شدم،هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا،از ساعت ۰ بامداد امروز تا الان كه ۲ سال تقريبا ميگذره،يه عالم پيام تبريك خشگل گرفتم،مرسييييييييييييييييييييييييي

امروزو خيلي دوست دارم،مرسيييييييييييييي خدا

تولدمممممممممممممممم مبارك

يكم خودمو تحويل ميگيرم اين روزا

عشق است امروز

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت1:57توسط مهدیه | |

بنام او

نمي خوااااااااااااااااام

من قالب و آهنگ قبليمو مي خوام با ساعت و سيستم...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت1:46توسط مهدیه | |

بنام او

حسش نيست

هركار مي كنم،حس درس نمياد

امروز فقط بازيگوشي كردم، به يكي پيام دادم فكر كردم مي تونه يه كاري بكنه كه اوضام رديف بشه ولي انگار اشتباه كردم،واي چند روز ديگه به دنيا ميام،هورررررررراااااااااااااااااا،تولدم مبارك بازم،خدايا مرسي

به مصي زنگ زدم نبود، ديگه زنگ زدم به سميه گلم،كلي با هم حرف زديم،دخترم اكتيوه ميره سركار

ديروز كلي خنديديم، با دخترخاله ها رفتيم بيرون و گشت زديم و نهايت هم ختم به پارك شد،اصلا حواسمون نبود اينقدر سر ميرحسين باهاشون بحث كردم كه فكم درد گرفت،همه شون توسط بي افاشون اخفال شدن، بعد از كلي كل كل يهو ديديم يه خانواده پشت سرمون رو چمنا نشستن و مردن از خنده،سريع جيم شديم از اونجارفتيم ،پشتمونم نگاه نكرديم

نمي دونم چرا رو ميرحسين تعصب پيدا كردم، دلم ميخواست مي تونستم فك يه نفرو بيارم پايين، الان ساعت 12 نيمه شبه و مامان اينا رفتن پارك،هنوزم برنگشتن،منم تهناي تهناي تهنام،مثلا دارم درس مي خونم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت0:6توسط مهدیه | |

 

بنام بي همتاي عالم

به چه مي انديشي؟

امروز حضور گرم دلت را نشان شادي وجودت بدانم يا كه اندوه را در دلت پنهان كرده اي و ظاهر فريبنده ات حكايت از دروغي بزرگ دارد!

نه ياوه بود..

مي دانم كه اندوه را چندي است از ياد برده اي و مشغله ي زندگيت را به حدي رسانده اي كه فرصتي براي نوشتن هم نمي يابي، چه رسد به انحراف انديشه ات!

در حيرتي و امروز از ديروز وجودت سرشارتر از اين حيرت..

مي انديشي به خدايي كه نمي گذارد در دلت اندوه راه يابد، مي انديشي به مهرباني كه با تلنگرهاي حيات بخشش، زندگي را به تو مي بخشد و اميد را

اين روزها مي دانم كه از تلاشت لذت مي بري و هيجانت را تحسين مي كني، شكرگذار باش و فراموشش نكن

بياد بياور زماني را كه وجودت مملو از غم بود و نااميدي و او با ياد دوستان و عزيزانت، لبخند را بر لبت ساري و جاري مي ساخت

ومن هرگز آن روز را از ياد نمي برم كه تو شادي را در غم به من هديه دادي و اين بار روي سخنم نه با خودم كه با توست اي محبوبم، اي پروردگار زيبايم و اي تمام هستي ام

تو را سپاس كه به من زندگي بخشيدي، تو را سپاس كه مرا از ياد نبرده اي، تو را سپاس كه بهترينها را برايم خواسته اي و من گاهي قرار نمي يابم و لطفت را از ياد مي برم

تو نهايت خواستني و من تو را به خواستني ترينهاي دنيا نمي دهم،

گرچه تو هم توجه خودت را به من داده اي و هم خواستني هاي دنيا را ارزاني داشتي و اين روزها بيشتر از هميشه مي فهممت و تو نيز بيشتر از من ، من را.

نهايت سپاس از تو كه بهتريني

امشب دعا مي كنم، با تمام وجودم مي خواهم كه نگذاري اسير احساس، زندگيش را نابود كند، و تو از نيت پاكش آگاهي، به او خوشبختي را هديه كن و كمك كن هوايش را بر جوانيش نفروشد، البته مي دانم محبتش از هواي نفس نيست كه او با نامهرباني قدم به تسخيرش نهاده در حالي كه پاك است و تو خود مي داني، امشب از تمام وجود برايش آرزوي خوشبختي دارم.مي دانم كه نمي گذاري و برايش بهترين را مي خواهي...

محبوبم زماني كه با تو حرف مي زنم، قلبم و وجودم گرم است، گرم گرم گرم............

 

مدتي است كه مشغله هاي درس و پروژه، فرصت نوشتن را از من گرفته است و امشب باز سراغت آمدم ، هرآنچه در اين ايام خواسته ام ، به بهترين نحو بدان رسيده ام و همه را از لطف ايزد منان مي دانم و بس.

هرچه به روز تولدم نزديك مي شوم، احساس خوشايندتري دارم، اين روزها آرام و قرار ندارم و بي نهايت هواي سفر دارم...

اين چند وقت يه عالم اتفاق خوب افتاد، پرزنت مهندسي نرم افزار كه كلي روش كار كرديم و زحمت كشيديم، عالي شد. آرام و فاطمه و هاني كلي اصرار كردن كه تولد بگير، اون روز كلي خنديديم، كلي افه گذاشتم ، ديگه آرام گفت بچه ها خونه ما بگيرين و هاني و فاطمه گفتن ما كيك مياريم ، به منم گفتن تو فقط بيا، منم گفتم حالا بايد فكرامو بكنم...

ولي جدي جدي دلم مي خواست بگيرم وبا بچه ها دور هم جمع شيم، مامان هم كه يه مدت مي خواست واسه قبولي دانشگاه جشن بگيره،تاييد كرد ولي الان اصلا موقعيت جور نيست، عاطي كه درست تولدش بعد از منه مي خواد تولد بگيره و خيلي قاطي پاتي مي شه، تازه ميشه فرجه دوستام كه همه مي خوان درس بخونن، ولي بعد از امتحان ها حتما يه مهموني مي گيرم

زهرا كلي اصرار كه بريم برون كفش بخريم، از منم انكار كه حال ندارم، بعدش كه قانع شدم كه بريم، كشتمش !به هر مغازه اي مي رسيديم ، ميبردمش داخل كه ديد بزنيم، چند ساعت بيرون بوديم

ديگه اينكه پنجشنبه منيره اومد خونمون و تا 7 صبح با هم حرف زديم، ديگه اگه خوابمون نميومد بازم حرفها تمومي نداشت،آخه يه يك ماهي بود كه اينجوري كنار هم نبوديم،كلي هم خنديديم ولي يه سري مسائل واقعا ناراحت كننده است، نمي دونم چطوري بايد قانعش كنم كه يه جوري باخودش كنار بياد و تحمل امروزش خيلي بهتر از پشيموني فرداشه، خدايا خودت همه چي رو درست كن

سر قضيه ي سوپر گوشت و قصاب هم كلي خنديديم، رو كه نيست اعتماد به نفسه

ديروزم كه از دانشگاه برمي گشتيم، نمي دونم چرا همه زده بود به سرشون، رفتاراي عجيب غريب و خنده دار....در مورد همه خودمونو كنترل كرديم ولي آخريش همه زديم زير خنده

راستي ديروز يه اتفاقي افتاد، بهناز داشت مي دويد كه بزنه به شونه ي هاني،يهو افتاد زمين! اونم جلوي س.ر. جناب حاج آقاي ...و بهمن آبادي بدو بدو كه برسن به ما هو متلك بندازن كه كوچولوها مواظب باشين و ما قاطي بازيتون نمي شيم و ..،حالا زماني كه يه حال اساسي بهشون داديم ، مي فهمن دنيا چه خبره، من به حاجي گفتم تو برو كلاس پاچه خواريتو بذار، از اين كه مدام سر كلاس ضايعشون مي كنيم داشتن خفه مي شدن،خواستن مزه بپرنون، حالا كه حالشونو گرفتيم مي فهمن دنيا دست كيه،بچه پروها!

پسره ي پرو تو خيابون منو ديده ميگه واي عزيزم چرا اينقدر لاغر شدي، هاني ميگه فكر كردم آشناته،جون عمه اش.چقدر مخ بعضيا تاب داره

امشب مناظره ي احمدي نژاد و جناب ميرحسين بود، من نمي دونم کی مي خواد به اين احمدي نژاد كه نهايت ...راي بده، با اون خنده هاي مصنوعي و از سر عصبانيتش،فقط بلده زير آب بزنه و به ديگرون توهين كنه، بدون اينكه طرف باشه تا از حق خودش دفاع كنه، مثلا مسلمونه.کاش اوني كه بدرد مملكت بخوره راي بياره،ما كه نمي دونيم چه خبره

امروز تو فيس بوك، برزو ارجمند از طرف خودشو هنرمنداي ديگه همايتشو از ميرحسين اعلام كرد

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت2:10توسط مهدیه | |

بنام آرامش دهنده قلبها

 

اين آهنگ همايونو دوست دارم:دارم دق مي كنم،تحمل ندارم،ديگه خسته شدم ،دارم كم ميارم.........بدون تو كجا برم،كنار كي بشينم،تو چشماي كي خيره شم،خودمو توش ببينم.......تو اين دنيا به شوق كي بمونم......تو كه نيستي همه اش آرزو مي كنم بميرم....دلم تنگ شده و ديگه نا ندارم.............
گرچه محتواش جالب نيست ولي بعضي قسمتاشو واقعا قشنگ خونده و آدمو ميبره تو حس ، مخصوصا اگه يه جايي باشيو خودتم همراه با آهنگ صداتو ببري بالا وبخوني و گاهي زمزمه كني، تازه اعتماد به نفستم ميره بالا، تو حموم صدا قشنگتره واقعا خوب....!!!

داشتم فكر ميكردم با رشته ي بي روح و خشك ما چطوري ميشه به ادمها كمك كرد ولي هيچي به ذهنم نميرسه، گاهي دلم مي خواست به جاي دكترا بودم و حداقل جون آدما رو نجات ميدادم،يادمه يه زماني دوست داشتم جراح قب بشم ولي بعدش ديدم كه هيچ علاقه اي به دروس تجربي ندارم، همين الانم كه اينجام احساس مي كنم با روحيه ام سازگار نيست، من عاشق تنوع ام ،از محيط هاي يكنواخت و كسل كننده متنفرم، گاهي فكر ميكنم بايد مي رفتم معماري يا عمران، گاهي باستان شناسي اونم به خاطر سفرهاي زيادي كه داره،گاهي طراحي صنعتي، گاهي هم هنر و گرافيك...آخرشم فكر نكنم استعدادمو كشف كنم

يادش بخير زماني كه مي رفتم كلاس نقاشي، موقع كشيدن آناتومي بدن ، اينقدر سريع كار مي كردم و از وقفه بدم ميومد كه استاد روانشناسي مي كرد و بهم ميگفت خيلي آدم جثوري هستي! واقعا جثورم؟!، كاش باشم ،حداقلش اينه كه به جاي فرار، قرارو دفاع از حقم و ترجيح ميدم، گرچه گاهي خوبه محتاط باشه آدم

اما بعد ديگه ي شخصيتم كه خيلي كلافه ام ميكنه اينه كه كوچكترين غمي اگه تو دلم باشه، سريع توي چهره ام هويدا ميشه، و اين موضوع اعصابمو خورد ميكنه،اخه گاهي آدم مي خواد ناراحتيشو مخفي كنه و حتي شاديشو اما نميشه

اين روزا يه چيز ديگه ام فهميدم، اين كه گاهي چشمامو مي بندمو و روي واقعيت سرپوش ميذارم ، به اميد اينكه شايد دنيا بگرده و يه روي ديگش رو بهم نشون بده ، و گاهي هم با وجود اشتباه بودن فكرو عقيدم، روش سماجت مي كنم واين خيلي بده ،چون تازه فهميدم، خيليا تجربشون بيشتر از منه و واقع بينانه به قضايا نگاه ميكنن و چه بسا حرفشونم در نهايت درست از كار درمياد

اين روزا به يه كشف بزرگ ديگه هم رسيدم و اون اينكه تفاوت سني زياد اصلا خوب نيست، چون طرف از سنش گذشته و ديگه حس و حال خيلي از شربازيا رو نداره ، درحاليكه هنوز كودك درون تو زنده است و نياز به هيجان داره و اين مساله درست عكس عقيده ي 1سال پيش و قبل ترمه ...

روانشناسي هم بدنيستا، يادم رفت نويسندگي هم خوبه و شعر گفتن ولي يه جورايي تكراريه و دوست ندارم، عكاسي هم فكر كنم جالب باشه!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت2:9توسط مهدیه | |

بنامش و بيادش

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت0:40توسط مهدیه | |

بنام او كه برهمه چيز آگاه است و جز خوبي برايم نمي خواهد

جمعه تولد باباي پرنيا بود، خانوم آبجي بساط كيك و غذاو... را آماده كرد و همه رفتيم باغ؛ به جز مرضيه و سعيد همه بوديم، خوش گذشت فقط اينكه جاي اين دو نفر خيلي خالي بود. مامان اينا يه عالمه گل محمدي چيده بودن و پرنيا رو گذاشتيم توي اين گلها و كلي باهاش بازي كرديم و يه عالمه عكس خوشگل ازش گرفتيم.

عزيز خوشملم ، يكي از عكساتو كنار اين وبلاگ ميذارم تا هميشه جلوي چشمام باشي.

اين روزها دو حس متفاوت دارم، عاشقانه خانواده مو دوست دارم، بابامو كه اينقدر ماه و مهربونه و مامانمو كه مثل فرشته ها مي مونه و تمام خانواده اي رو كه جز خوبي نيستن ،با تمام وجود دوستشون دارم و از خدا براشون بهترينها را مي خوام.

خدايا به خاطر اين همه خوبي كه يكجا بهم دادي، واقعا ازت ممنونم، كمكم كن تا با خوبي جبران كنم.

واما يه حس ديگه كه چندان هم خوب نيست، از بعضيا به خاطر كثيفيه فكر و روح و جسمشون متنفرم.گرچه تنفر حس خوبي نيست ولي باز هم خداجون ازت ممنونم كه منو ازشون دور نگه داشتي و نذاشتي سايه ي رذالتشون روم بيافته ، ميدونم دوست نداري كه از كسي متنفر باشم، سعي مي كنم به جاي تنفر، بي تفاوتي را انتخاب كنم، فقط تو هم بايد كمكم كني

واما امروز!

استاد آز معماري، جناب عباسي اول گفت اگه به ميرحسين راي بدين، بهتون 20 ميدم، بعدش گفت اگه مير حسين راي بياره، قول ميدم تا 23 ام نمره ي 20 همتونو رد كنم
پس به خاطر پاس شدن آز هم كه شده-----< راي ما ميرحسين موسوي

گرچه به خاطر دفاع از حقوق زنان هم كه شده(طرح برابري حقوق زن و مرد)، به ميرحسين راي ميدم ، خوشم مياد هميشه زهرا رهنورد(خانومش)كنارشه به علاوه ي اينكه فكر كنم از بقيه صلاحيتش بيشتر باشه، گرچه همشون فقط حرف ميزنن و پاي عمل كه ميرسه حرفاشونو يادشون نمياد.

وديگر اينكه ، قصد عوض كردن وبلاگمو دارم ولي تو انتخاب عنوان و اسم خوب موندم، در اولين فرصت اينكارو انجام ميدم، قراره اين وبلاگ خيلي خصوصي باشه و دلم نمي خواد كسي آدرسو داشته باشه

راستي امروز يه خبر خوب !هم شنيدم كه اينجا نميگم...............!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت1:25توسط مهدیه | |

نام خدا

اه خيلي مسخره است!

هرچي به خودم ميگم ديگه بسه،انگار نه انگار،مهديه ديگه خسته ام كردي

راستي چند شب پيشا خواب ميديدم، يه نفر عروسيش تو خونه ي ماست!وقتي از خواب پاشدم ديگه خوابم نبرد

اينم مسخره است

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت6:23توسط مهدیه | |