تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

شخصي

 بنام آرام جان

اين روزها پرم از بي فكري، دغدغه هاي ذهنيم به حداقل رسيده و از اين بابت خوشحالم، خيلي خوبه كه استرس تو وجود آدم جايي نداشته باشه، البته حكايت اين مدارcpu همچنان باقي است و هنوز نمي دونم كه كي جواب نهايي رو مي گيريم تا آز معماريو هم به سلامتي تمومش كنيم بره.

شبها اكثرا با خاله ينا مي ريم پارك و تا دير وقت با عاطي و فاطمه دوچرخه سواري مي كنيم، روزها هم بيشتر صحبت از عروسي و لباس و مدل مو و ... است. امروز فاطمه و عاطي و زهراينا عروسي دعوت بودن و خونه ي ما شده بود سالن آرايش اينا، پنجشنبه هم كه خودمون عروسي دعوتيم(عروسي عاطفه)

شبا اكثرا تا ديروقت بيدارم، چند شب تا صبح با عاطي ( دوست جيگر دوران خوابگاه و كارداني) به چت و درد و دل و گفتمان مي گذشت،الان كه رفته مشهد عروسي، به علاوه كه يه شب سربه سر داداشش گذاشته بودم و فكر كنم هنوز تو كفه ولي به روي خودش نمياره.

امروز روزه بودم، فقط تشنه ام بود اونم از صبح كه واسه نماز پاشدم ولي با شلوغ بازي تو خونه زيادم احساسش نكردم

راستي مامان اينا جمعه رفتن تهران خونه عموينا، ما رو بگو گفتيم يه عروسي توپ افتاديم ، جناب مهدي بي خبر رفته خونه خودشو فكر كنم بچشونم تو راهه،دختر عموي گرام هم همزمان بايد منتظر 3 تا نوه باشه، كلي خبر آوردن. من كه حال اونجا رو نداشتم اينه كه منير اومد خونمون و كلي حرف و حديث ، بابت اون حرفها واقعا نميدونم چي بايد گفت و چي بايد تصميم گرفت ،فقط مي تونم واسه عاقبت بخيري همه دعا كنم و واسه همه از خدا بهترينها رو بخوام. كاش بگذرد برايشان به خير و خوشي...كاش...

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت1:37توسط مهدیه | |

 بنام مهربانش

اين امتحانا هم بالاخره تمام شد البته به جز اين مباحث خراب شده و اين آز معماري كه فكركنم تا آخر تابستون ميخواد مارو بكشونه دانشگاه.

اما اين دو روز بعد از امتحانا كلي اكتيو شدم،يه روز كه كلي از كاراي عقب افتاده ي شركتو راست و ريست كردم و ديروز هم يه خونه تكوني اساسي، شب كه رفتيم پارك و يه عالم دوچرخه سواري،هنوز نشيمن گاهم درد ميكنه

راستي پريشب 3 ساعت با عاطفه ي عزيزم چت كردم،دلم واسش يه ذره شده بود، خيلي بهم فاز داد، قرار بود ديشب هم چت كنيم ولي ما تا دير وقت پارك بوديم

اين روزا اينقدر فيلم نگاه كردم كه خودمم شدم شبيه فيلم، جالبه بابا ميگه چقدر فيلم نگاه ميكني و بعدش خودشم ميشينه پاي فيلما و همه رو نگاه ميكنه تازه بينش اشك هم ميريزه،الهي قربون باباي گلم برم كه لنگه اش پيدا نميشه

دلشكسته(البته چند وقت پيشا-تو امتحانا)،سه زن(چرت)،زنها فرشته اند(تووووووپ)،پسران آجري(البته قبلا هم ديده بودم)،بي وفا(بازم تكراري بود،يادش بخير تو راه يزد تو اتوبوس ديدم ولي چون حميد گودرزي تنها بازيگريه كه ازش خوشم مياد دوباره ديدم)،جومونگ2 رو هم بعضياشو ديدم،و حالا سفارش جومونگ 3 و فيلم لاست

ديگه خودمو دارم خفه مي كنم با فيلم

راستي موناي عزيزم هم زنگ زد،واي اين روزا دارم خفه ميشم از خوشحالي،اول با هاني اشتباه گرفتم ولي بعد كه شناختمش كلي جيغ و ويغ و ذوق دروكردم،دلم واسش يه ذره شده بود،درسش تموم شده يعني همين ترم و خونشون هم بردن مهرشهر،يادش بخير اول دبيرستان چه بساطي داشتيم....هي ... مصي هم زنگ زد، كلي حال و احوال كرديم و قراره واسه يكشنبه ناهار برم خونشون

به شوهر خواهر گرام هم گفتم درمورد كلاس رانندگي با دوستش صحبت كنه، بعلاوه اينكه مامانيا مي خوان بدون من ،با خاله برن مسافرت و دختر خاله گرام هم پيش من ميماند

فعلا همين...تا بعد

اوه ه ه راستي در نهايت ناباوري يكي هر شب بهم ميزنگه، گرچه جوابي نخواهد گرفت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت18:30توسط مهدیه | |

 

بنام تو كه مهربانتريني

بيا كه لحظه لحظه هاي انتظار تمام وجود خسته ي مرا به نيستي كشانده است

دلم برات تنگ شده و براي روزهايي كه تو اولين دعاي اين دختر فراموشكار بودي

دلم برات تنگ شده و براي اون دختري كه ميسرود در وصف عشقي پايدار

دلم براي تو و براي انتظار غريبانه اي كه مرا به سويت ميكشاند تنگ شده

فراموشكاري و غفلت مرا همين بس كه ناسپاسم اما تو را چه

تو نيز مرا ازياد برده اي ؟نه؟ حضورت در دلم كمرنگ شده و ميدانم كه همه از بديهاي من است

دلم براي جمعه هاي انتظار تنگ شده

دلم براي ندبه تنگ شده

دلم براي پرواز تنگ شده

ديريست كه برايت نگريسته ام و صدايت را نشنيده ام

خسته ام خسته،از خودم از بديهايم، از وجود غرق گناهم

كاش بيايي،كاش دوباره صدايم را بشنوي

كاش مرا از ياد نبري عزيزترينم

كاش مرا از ياد نبري! كاش

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت1:57توسط مهدیه | |

 

بنام او كه مظهر شادماني است و در دلها نشاط مي آفريند

اين جمعه هم گذشت، روز خيلي خوبي بود، از صبح با خاله بانوينا رفتيم باغ و حالا يه دوساعتي ميشه كه برگشتيم، خيلي خوش گذشت مخصوصا عصر با اون عكسا و قضاياي بيرون باغ و بعدش توي سوله ، بزن برقص و مسخره بازي و خنده  دوباره خاطره ي شربازيهاي خوابگاه و زنده كرد برام، از خستگي جفتك پروني و ادابازي شدم جنازه، كافيه سرمو بذارم رو بالش و ديگه هيچي نفهمم، مخصوصا هم كه ديشب تا ديروقت با پرنيا بازي مي كردم تا بخوابه، صداشو كه از بالا شنيدم ،تندي رفتم آوردمش تو اتاقمو براش كاراي جينگول مستوني انجام دادم و بعدش كلي لالايي خوندم تا خوابيده، بعدشم كه نمي دونم چرا خوابم نميبرد،فكر كنم در كل 3،4ساعت بيشتر نخوابيده باشم، درس هم امروز بالكل تعطيل بود،باشه واسه فردا تا ببينيم چي پيش مياد

22ام و 23ام كه امتحانامو بدم، ديگه راحت ميشم(البته اين معماريو مباحث هنوز بلاتكليفه)،بعدش بايد كلي كلاس اسم بنويسم، كاراي شركتو راست و ريست كنم و دو تا عروسي كه در پيش داريم، كاش تابستون خوبي باشه

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت23:52توسط مهدیه | |

بنامش به اميد نزديكيش

اين روزا مي خوام با خودم قهر كنم، دختر بدي شدم، مي دوني... خودت م ي د و ن ي ،چقدر دوري ، مي دوني چند وقته دعا نكردي، بعد از مدتها ليله الرغائب بود كه دعا كردي و تازه فهميدي ، جواب همه ي دعاهايي كه آخرين بار كرده بوديو گرفتي و مونده بودي چي بگي،چي بخواي! او نزديكه نزديك و تو فكر مي كني كه دوري، دلت برايش تنگ شده و موندي چيكار كني تا تو هم نزديك شي! گله از كه مي كني وقتي همه گله مندند از تو ! دوست داري خوب باشي ونزديك باشي! دستاشو بگيريو ديگه ول نكني! هيچ وقت ...هيچ وقت ،،، خداجون دستمو بگير به جاي من،ولم نكن كه بي تو ميميرم مهربانترين محبوب عالم

تا الان داشتم يه فيلم مزخرف ميديدم.....هميشه پاي يك زن در ميان است!   ،مسخره بود و با اينكه شنيده بودم مسخره است بازم نگاه كردم

هنوز 10صفحه از سهم امروز كه نه يعني همون ديروز مونده و بايد بخونم و بعد لالا...

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت2:20توسط مهدیه | |

بنام خالق پرنياي شيطون

اين روزا در بست كارم شده....بازي بازي با پرنيا،اينقدر خوش مزه شده كه وقتي خونه ي ماست(هميشه خدا) درسو بيخيال ميشم و باهاش بازي ميكنم،هنوز 3ماهش نشده اينقدر بلا بازي در مياره كه آدم دلش ميخواد بخورتش و گازش بگيره، يكسره هم كه داره مي خنده، زماني هم كه به گريه مي افته هيچي نمي تونه آرومش كنه به جز رقص! امروز دو ساعت تموم داشتم واسش بالا و پايين ميكردم كه صداش در نياد(خاله شدن اين چيزا رو هم داره ديگه)، جيگرتو نفس خوشگلم...بووووووووووووس. تنها فرصت مناسب واسه درس خوندنه الان...همه رفتن بيرون ، گردش و من تهناي تهنام

راستي ديشب يه قولي به خودم دادم،كاش پاش بمونم

يكبار به خدا يه قولي دادم،خيلي خوب پاش موندم ولي اينبارو نمي دونم،اينبارم بايد خدا كمك كنه

ديشب تا ساعت ۳ نيمه شب،دايره زنگي رو نگاه مي كردم، اوووووووووم...زياد جالبم نبود

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت23:43توسط مهدیه | |

بنام او كه از جان بيشتر دوستش دارم

تا الان فيلم زن زيادي رو ميديم، از اون فيلما كه بغضو تو گلوي آدم مياره.مگه مرداي اينجوري هم هنوز وجود داره؟! گاهي نامرد ميشما، يادم ميره باباي به اين گلي دارم

اين جزوه ي آر يو پي ، خيلي سخته موندم توش چه جوري بخونمش

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت1:13توسط مهدیه | |

بنام او با ياد علي

روز بهترين باباي دنيا مبارك

يه كادوي بزرگ خنده دار واسه بابا گرفتيم،اولشم نميدونم يا ت داره يا ل

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت22:23توسط مهدیه | |

 

بنام او كه همه را دوست مي دارد

اين روزها مهمترين درگيري ذهنيم اينه كه يه نفرو نمي تونم ديگه تحمل كنم، شايد خيلي زود مثل هميشه اينو هم فراموش كنم ولي الان نمي تونم پروييشو فراموش كنم، هرچي مي خوام هيچي نگم واحترام بذارم انگار بعضيا جنبشو ندارن، جالبه كه روابطمون خيلي صميمي تر از اونيه كه بشه كنارش گذاشت و ديگه باهاش كاري نداشت، گاهي فكر ميكنم زماني كه خوبه (اكثر اوغات)داره فيلم بازي ميكنه و وقتي بعضي حرفهاي ...دار را ازش ميشنوم بهم ثابت ميشه كه خيلي آدم ...،شايد سادگي من و اينكه هميشه در مقابل شوخي هاش لبخند زدم اينجور گستاخش كرده، اگه فقط من درموردش اينو فكر ميكردم، مي تونستم به نامردي خودم كه اينجور اينجا دارم ازش بد ميگم شك كنم ولي خيلي ها حتي زودتر از من به اين پي بردن و من هميشه به خاطر خيلي از خوبي هاش كه الان مي بينم حتي اونا هم از رودربايسي بوده ونه به ميل، روي اين مسائل سرپوش ميگذاشتم؛ يادمه يه روز كه سعي كردم مثله خودش باشم، بهم گفت مهديه خيلي اخلاقت عوض شده ،گفتم چه جوري شدم، گفت بدشدي و خيلي تخز، تو دلم از لجم بهش خنديدم، كاش يه نگاهي هم به خودش مي انداخت! و حالا از اينكه خيلي از اسرار زندگيمو بهش گفتم ناراحتم ،خيلي ناراحت... و حرف دو روز پيشش و هيچ وقت فراموش نميكنم، مطمئنم يه روز پي به اشتباهش ميبره، به اين موضوع شك ندارم

از اين حرفاي خاله زنك كه بگذرم، بعد از امتحانا قراره يه مهموني بزن و برقص با دوستاي دانشگام تو خونمون برگزار بشه، واي جاي بچه هاي خوابگاه بخير،كاش همه ي اونا هم بودن، وقتي بهشون فكر ميكنم واسه در كنار اونا بودن خيلي حسرت مي خورم، چقدر ماه و مهربون بودن، هيچ وقت كدورتي بينمون پيش نيومد، دوسشون دارم...خيلي زياد و هميشه براشون از خدا بهترينها رو ميخوام،خداجون هرجا هستن خوشبختشون كن و هرچي ازت ميخوان بهترترشو بهشون بده

آخي نازي عزيزم،خواهرم گفت ماهم تو مهموني دعوتيم،به شوخي گفتم نه!فقط مجرديه...ولي فكركنم باورش شد..ديگه روم نشد بگم شماها اصل كارين و بدون شماها خوش نميگذره

به خيلي ها بايد بزنگم، فردا يادم باشه....محبوبه و زحل كه حتميه

راستي اين روزا مامان گير داده بريم يه سرويس دكوري خشگل كه ديده بودمو و خوشم اومده بود و بخريم، هرچي بهش ميگم تا اون موقع كه من خيال ازدواج پيدا كنم اينا از مد ميره و چيزاي خشگلتر مياد و مجبوريم بندازيم دور، به خرجش نميره. بيخيال !حداقلش اينه كه سرذوق مياد

امروز داشتم اتاق تكوني ميكردم ، تو كمدم يه عالمه دفتر خاطرات سالاي قبل قبلترو يافتم، اگه بهم اجازه بدن دوست دارم از اول شروع كنم به خوندن ولي چند روز وقتمو ميگيره، امروز فقط ماجراي عروسي پسرعموجان و عروس كشون و اينكه كلي بهمون خوش گذشتو خوندم والبته كارورزي مخابرات و اون روز كه يه خانومه زنگ زد و با آقاي مقدمي كارداشت و گفت خواهرشم،در حاليكه اون اصلا خواهر نداشت و من و مريم هم كلي اذيتش كرديم و خنديديم،بهش گفتم زنگ ميزنم به خانومت ميگم، اونم گفت بيا مهر پايان كارورزيتو بزنم برو، شماها اينجا باشين دودمان آدمو به باد مي ديدن، چقدر اون روز خنديديم

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت2:40توسط مهدیه | |

بنام او كه با جان مي پرستمش

امروز رفتيم باغ،فارغ از هوا كه خيلي گرم بود،روز خوبي بود؛بعلاوه كه هيچي درس نخوندم

راستي امتحان دادور فوق العاده بود،دمش گرم،سوالا عالي بود

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت1:5توسط مهدیه | |

بنام اوكه راهگشاست

ديروز امتحان گرافيك ،دقيقا دوساعت قبل از امتحان به خاطر اغتشاشات طرف دانشگاه كنسل شد،خدا به داد برسه

از صادقيه كه خبر رسيد ماهم برگشتيم،فكركنم به خاطر دعاهاي مامان بود،بهم ميفت نمي خواد بري امتحان بدي،يه بلايي سرت مياد

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:29توسط مهدیه | |