|
وباز بنام آرامنده ي دل و جان كه سخت نيازمند توجه بيكرانشم ميگذرد گاه خوب و عالي، گاه با استرس و نگراني و گاه بي دغدغه و خالي واين روزها پر از اتفاق، پر از مهماني، پر از پياده روي و ديدزدن مغازه ها كلاس رانندگي تموم شد و حالا مونده امتحان، نمي دونم ولي انگار يه جورايي استرس دارم، گاهي با فكراي حاشيه اي به روي خودم نميارم و فراموش ميكنم، من نميدونم چرا از هر كي تعريف ميكنم به 1روز نميكشه كه ازش بدم مياد، نمي تونستم از جناب مربي رانندگيم تعريف نكنم ولي روز آخري نمي دونم چرا احساس ميكردم نميتونم تحملش كنم و ازش بدم ميومد،بيچاره كار خاصي هم نكردا ولي حتي لهجه اش رو هم نمي تونستم تحمل كنم، زمان خداحافظي به جاي تشكر زياد خيلي معمولي ازش تشكر كردم و خداحافظي كردم، نمي دونم چرا وقتي از كسي خوشم نمياد سخته واسم با يه رفتار نرمال اينو نشونش ندم شب اصغرآقاي گل گفت با سرهنگ صحبت كرده، گرچه دوست دارم با تلاش خودم قبول شم ولي حداقل اين اعتماد به نفسو بهم داد كه به خاطر هيچ و پوچ منو رد نكنه، حالا ببينيم چي ميشه اين روزا اكثرا با دخترعمه ي گل بودم و سعي كردم اين چند روز بهش بد نگذره، گاهي واقعا دلم ميگيره از اينكه ديگه اينجا زندگي نميكنه و فكر ميكنم خيلي هم براش سخته دور بودن از اينجا مخصوصا كه آقاي همسرش زياد اهل گردش نيست، خدايا تو روخدا يه زماني من ازدواج كردم نكنه قسمتم يه آدم بي بخار كسل كننده بكنيا،من عاشق تنوع و شوخ طبعي و گردشم،از آدمايي كه يكنواخت زندگي ميكنن خوشم نمياد، از آدمايي كه تفريحشون خوابيدنه خوشم نمياد. اين روزا بدجوري بابامو دوست دارم، ازبس كه ماهه، گاهي وقتا اينقدر حرفمو گوش ميكنه و هرجا مي خوام ميبردم،شرمنده ميشم، وقتي با بقيه ي مردا مقايسه اش مي كنم ميبينم مثل هيچ كس نيست، خداوكيلي هيچ مرديو مثل بابام پاك و صادق و مهربون و صبور و دلسوز و حرف گوش كن نديدم، گاهي با خودم ميگم مهديه چقدر بدي كه در مقابل اين همه خوبي اون ، يه خواسته اشو برآورده نميكني، خيلي دوست داره من چادر بپوشم ولي من هميشه يه بهونه اي مي آرمو حرفشو رد ميكنم، دلم ميخواد حداقل به خاطر اين همه خوبيش اينكارو واسش انجام بدم، خدايا كمكم كن خوب باشم و به مامان و باباي مهربونم بدي نكنم، كمكم كن هميشه ازم راضي باشن، بهشون سلامتي و طول عمر با عزت بده، عاقبت بخيرشون كن و بهترينها رو كه به بهترين بندگانت ميدي نصيبشون كن و به منم كمك كن زياد شيطوني نكنم واما مهموني آرام، سه شنبه ناهار با هاني و فاطمه ، خونه ي آرام دعوت بوديم، مطابق معمول بهناز نتونسته بود مرخصي بگيره و زحل هم كلاس زبان داشت و نمي تونست بياد، روز خيلي خوبي بود، خوش گذشت، كلي عكساي خشگل عقد و عروسي آرامو ديديمو گپ زديم و عصر هم زديم و رقصيديم، تا 6و نيم كه زنگ زدمو بابا اومد دنبالم(خيلي ماهي باباجونم-بيچاره شده آژانس خصوصي من)، بعد از كلاس هم سوئيچ ماشينو داد به منو با هم رفتيم رانندگي، شب هم رفتيم نمايشگاه مبلمان و بعد هم پارك ،سميرا عمه ينا رو دعوت كرده بود و منم رفتم پيششون، موقع واليبال از ترس اينكه ناخنم نشكنه،شصتم و كج كردم و اونم در رفت، موقع وسطي با خاله ينا هم منيژه با سر خورد زمين ،ديگه بيخيال شديم، موقع خواب فاطمه رو بردم خونمون و با هم تاصبح فيلم خارجي نگاه كرديم، زياد جالب نبود،پراز صحنه... ديشب هم مهموني خانوم آبجي به مناسبت قبولي عاطي تو رشته گرافيك بود كه همه رفتيم پارك، زهرا و سميرا و فاطمه با حميد رفته بودن تهران خريد و بعدش اومدن پيش ما، منم اگه كلاس نداشتم ميخواستم باهاشون برم،كلي مانتو و شلوار خريده بودن، راستي اون هفته يه مانتوي سفيد جينگول مستوني هم خريدم، آخر شب هم رفتيم خونه زهراينا.
بنام اميد دهنده دلها نمي دونم چرا اين روزها واسم روزاي باحالي نيست، شايد كلاساي رانندگي خسته ام كرده، فكر ميكردم بيشتر از اينا علاقه داشته باشم، مثلا كلاسا رو گذاشتم 4تا6 كه خنك باشه ولي خيلي گرمه ،اينه كه خسته ام ميكنه، از اينايي كه گواهينامه ميگيرن و بعد ميذارن رو طاقچه خاك بخوره خوشم نمياد.راستي نمي دونم چرا هرجا كه قدم ميذارم از بين اين همه آدم با اين همه شهر، يه كرمانشاهي گير من ميافته، اون از شكوفه ي ماهم، اون از آقاي مقدمي كارورزي، اون از سعيده ، اون از يكي ديگه و اينم از جناب اميري كه بهم آموزش رانندگي ميده و اونم از يه عالمه شماره 0918 كه بهم زنگ ميزنن و نمي دونم كين! خدا به داد برسه... نميدونم چرا احساس نااميدي ميكنم بعد با خودم ميگم آخه دختر خوب،مگه آدم با وجود داشتن يه خداي مهربون نااميد ميشه، اونم كسي كه تو لحظه لحظه ي زندگيت تورو تنها نذاشته و هميشه كنارت بوده و بهترينها رو واست خواسته، گاهي بد ميشم ،خيلي بد... يادم ميره كه چه خداي باحالي دارم، خدايا كمكم كن كه يادم نره كه چقدر دوست دارم امروز كلي با ديدن آفاي محبوبه ذوق زده شدم، مخصوصا كه گفت اينبار كه غزل بياد باهاش مياد كرج، واي چه حالي ميده بعد از مدتها بچه ها رو ببينم،دلم واسه همشون يه ذره شده زهراينا با اكيپ عمه ينا رفتن شمال، حيف كه كلاس داشتم واگرنه منم باهاشون مي رفتم، كارامون خيلي قاطي پاطي شده ،مثلا قرار بود چند روز بريم شمال راستی دیروز از گریه های یه نفر بد جوری دلم گریه می خواست ، با اينكه زياد به عشقاي اينجوري اعتقادي ندارم ولي نمي تونستم ناراحتيشو تحمل كنم، نمي دونم چرا ميذارن كار به اينجا برسه و بعد تازه يادشون مياد كه آيا به درد هم ميخورن يا نه،خدايا خواهش ميكنم هرآنچه به صلاحشونه همون كن خدايا يادت نره منم هستما، گرچه نامردي ميكنم تو هيچ وقت منو يادت نميره ، مثل من كه هميشه عاشقتم بهترين و مهربون ترينم
بنام ياري دهنده ي مهربان دنيا پره از خوبي و بدي، زشتي و زيبايي و يه عالمه تضاد ،مهم مائيم كه بتونيم خوب باشيم ،زيبا بيانديشيم و عمل كنيم هرچند چندان زيبا نباشيم. امشب نمي دونم چرا استرس داشتم ،اونم بعد از مدتها كه پر از آرامش و خالي از هرگونه دغدغه ي فكري بودم. چقدر آرامش خوبه، چقدر خوبه كه ادم هميشه به ياد خدا باشه، اينجوري هميشه آرامش داره البته الان خيلي بهترم، و ليستي از اتفاقايي كه افتاده تو سرمه و خيلي بهشون فكر ميكنم كلا اين روزا ،روزاي شلوغ پولوغيه، پر از كار،كلاس، مهمون و فكر! تو امتحان آيين نامه آموزشگاه كه قبول شدم ، كلاساي فني شروع شد و حالا دو روزه كه كلاساي شهري رانندگي... راندن ماشين زماني كه وارد باشيو استرس نداشته باشي خيلي جذاب و باحاله، فكر كنم دوسش دارم اون هفته سمانه ينا اومدن خونمون، با هم كلي حرف زديم و شب تا دير وقت فيلم ديديم و فرداشم كه عروسي داشتيم،راستي واسه يه نفر،به خاطر يه نفر، يه نامه ي بلند بالا نوشتم كه خيلي عصباني شد،وظيفه ي خودم مي دونستم كه يه نكاتيو يادآوري كنم،1ساعتو خوردي تلفني باهاش حرف زدم تا متقاعدش كنم كه كارش اشتباه است، اونم يه قولايي داد اما نمي دونم تا چه اندازه راسته، كاش مي دونستن كه من فقط خوشبختيشونو مي خوام،كاش... اينقدر صحبتام طولاني شد كه مامان شك كرده بود و كلي با خواهرام پشتم صفحه گذاشته بودن و خنديده بودن... يعني منو هنوز نشناختن! بعدشم كه كلي با منير حرف زدم و جرياناتو تعريف كردم، شب هم كه عروسي داشتيم، با يه عروس كشوني كه آقاي داماد سر پيچ پيچوندن ما رو... خيلي دلم مي خواست جيغ بكشم ولي تو اون شرايط روم نشد، بعدم يه شب زنده داري با عاطي و سمانه و يه نماز جعفر تيار و يه عالمه دعا واسه همه... جمعه نيمه شعبان بود، دلم تنگ شده واسش ولي انگار زيادم تحويلم نميگيره،كاش زودتر بياي كه دلم بدجوري نالانه... ميدوني چند وقت پيشا داشتم مي رفتم كلاس كه كلي اتفاق جلوي چشمام افتاد،جوري كه وقتي رسيدم كلاس،دلم مي خواست زارزار گريه كنم... گاهي نمي خوام باور كنم كه اينه وضعيت جامعه مون... هنوز خيلي چيزا واسم غير قابله دركه... هنوز باور ندارم كه يه پسربچه ي كوچيك با خواهرش مي تونه از جلوي يه مغازه يه مشت خوراكي بدزده و بعد فرار كنه، هنوز باور ندارم قيافه ي اون جووني كه زيبايي چهره اش رو پشت يه ظاهر خمار نابود كرده بود و اون قدر كشيده بود كه نمي تونست راه بره و نزديك بود بخوره زمين، هنوز باور ندارم كه زنايي پيدا مي شن كه با وجود داشتن همسر ،قرار مدار يه خيانت بزرگ را با يه نفر ديگه ميذارن، هنوز دخترايي كه شرافتشونو راحت از دست ميدن و با كلي اشوه سوار ماشين يه غريبه ميشنو باور ندارم، هنوز پسرايي كه به جاي ازدواج ، از فرصتهاي كثيفي كه جلوشون مي بينن استفاده ميكنن تا رفع نياز كنن و باور ندارم، هنوز آدمايي كه واسه به كرسي نشوندن حرفشون از ناسزا استفاده ميكننو باور ندارم... خدايا ديگه سخته واسم كه آدما رو باور كنم، ديگه سخته واسم به كسي اعتماد كنم، ديگه سخته واسم كه ببينمو فرياد نزنم ... ديگه سخته واسم كلمه دوست داشتن و عشق رو توي اين جامعه باور كنم...جز نيرنگ و فريب چيزي نيست كه بتونم ببينم تا اعتماد كنم، اما چه ميتوان كرد! خسته ام خسته... خسته از وضعيت جامعه اي كه فكر ميكني پاك ترين جاي دنياست ولي در پشت نقابهاي آدماش يه عالمه كثافت كاري ميبيني و چاره اي جز اينكه به روي خودت نياري،نداري كاش ميومدي امام عزيزم،كاش ميومدي... اين روزها يه عالمه كار دارم، يه عالمه پرونده كه بايد تكميل كنم، برچسب كه صادر كنم، گواهينامه و فيش واريزي كه آماده كنم و ناقصي كه برطرف كنم... كاش به موقع تكميل بشه راستي، راستي.... شنبه غزل كرج بود، خواهرش اينجا ازدواج كرده و اونم از شيراز اومده بود، حيف كه بليت داشتنو مي خواستن برن،فقط فرصت كردم برم تو خيابون و همزمان با خريدشون،ببينمش، خيلي فاز داد، ياد اون روزها بخير... جالبه كه كلي از اينجا و آب و هواش تعريف كرد اونم با وجود شيراز به اين خشگلي جالبه ها، چون عاطي ينا هم اومده بودن كرج و داشتن ميرفتن تبريز، يه 2ساعتي تو پارك عقيق بودن ولي حيف شد چون من اون موقع كلاس داشتم ، به خاطر همين نتونستم ببينمش ولي با هم تلفني خوش و بش كرديم،دختربد هرچي بهش اصرار ميكنم بياين خونمون، نيومدن، ولي قولشو برگشتنا ازش گرفتم... زندايي و خانوم نيلوفر هم اومدن خونمون، كلي از دست اين دختر خنديديم،آمار تمام فاميل و داد، گويا قيافه ي جناب مهدي ديدني شده، سر مجتمع تجاري ميلاد نور و جناب مهدي خان و شعبده بازيو و ترك دانشگاه جواد و ... كلي حرف زد، پريشبشم عروسي مرجان بوده، خيلي خشگل شده بود، اولين كسيه كه ميبينم اينقدر تغيير كرده بود
بنام او اينم از يه آزمون روانشناسي كه به سوالاش جواب دادم،جوابش كاملا درسته، مخصوصا اين كه من يك گل رزم. اگر امتیاز شما بین ۲۱ تا ۵۴ باشد: بدینمعنی است که شما یک گل «رز» هستید. کمی تیغ دارید اما زیباییهای بسیاری دارید. حس شوخطبعی دارید از شنیدن لطیفه لذتمیبرید. مردم دوست دارند دوروبر شما باشند. خونگرم هستید. دوستان صمیمی بسیاری دارید. زندگی را با دید واقعبینانه مینگرید. آگاه هستید که زندگی از خوبیها و بدیها تشکیل شده است. قادرید شانس خودتان را با توجه به سرمایههایی که دارید، امتحان کنید. سختکوش هستید و به اهدافتان پایبندید. دوست دارید خودتان باشید و این مسأله به شما اعتمادبهنفس میدهد. مشکلترین مسأله در زندگیتان یکنواخت بودن مسائل است. یکنواختی در هر مسألهای شما را آزار میدهد و باعث کسل شدن روحیهتان میشود. به شما پیشنهاد میگردد که افق دیدتان را وسیعتر کنید. مسائل جدیدی را تجربه و کشف کنید. آنگاه متعجب خواهید شد که چه نتایج زیبایی بهدست آوردهاید و مهمتر از همه اینکه فراموش نکنید که در همهچیز دنبال زیبایی بگردید بهخصوص در خودتان.
بنام آرامنده جان شنبه كلاس مباحث برگزار شد و اونم چه كلاسي،قرار شد شهريور امتحان بديم و تموم. اين ترم به طور شگرفي همه ي نمره هام بالاست،دو تا20، يكي 19،يكي 17.5 و دوتا 17 و معدل بالاي 18،استادا اين ترم خيلي به من لطف داشتن،ولي خدايي اين نمره ها تو ترم 7 دانشگاه ضايع استا،ميگن چه درساي چرتي دارن اينا، اين عباسي هم كشته ما رو ،رفتيم گزارش كار تحويل بديم ،ميگه شما همون گروهين كه شانسي جواب گرفتين؟، عجبا! ديگه اينكه رفتم صبا و عكس انداختم واسه گواهينامه رانندگيو و كلاس هم اسم نوشتم و همه ي بچه ها رو واسه مهموني 4شنبه دعوت كردم خيلي خوش گذشت، خودمو خفه كردم از رقص،بهناز كه به خاطر ندادن مرخصي و زحل نامرد هم مريضيش، نتونستن بيان،ولي هاني،آرام،فاطمه،سمانه،الهام،منيره،منيژه،فاطمه خاله،عاطي و مريم بودن.مصي هم اومد ولي كار داشت و زود رفت،مامان و آبجي هاي گلم خيلي زحمت كشيدن،خيلي ماهن،خيلي دوسشون دارم،خداجون هميشه بهترينها رو بهشون بده ديگه از ساعت 5غروب تا 10 شب خودمونو خفه كرديم، روز خيلي خوبي بود بعلاوه كه بعد از مدتها سمانه و الهام رو هم مي ديدم،شب منيره ينا خونمون موندن، منم تا صبح مثلا قرار بود يكيو سربه سر بذارم،دلم نيومد و خودمو لو دادم امروز ديگه پا درد گرفته بودمو همه اش خواب بودم، شب هم رفتيم پارك و دوچرخه سواري، داشتم بايسيكل بازي مي كردم كه يهو يه كوچولو پريد جلوم،مامان و باباش كلي عذر خواهي كردن،خوبه نزدم بهش
بنام مهربانترين عالم چند شب با خاله ينا مدام پارك مي رفتيم و به دوچرخه سواري مي گذشت،2شب پيش كه بابت يه عالم گواهينامه كه تا ساعت 12 وقت داشتم صادر كنم مجبور شدم خونه بمونم و دختر خاله گل هم پيشم موند،شبم پيشم خوابيد، ديگه تا صبح حرف زديم، يكم كه اون ساكت ميشد من ياد يه چيزي مي افتادم ، تا من ساكت ميشدم اون شروع مي كرد، اين روزا با هركي حرف مي زنم عاشقه، اين وسط فقط منم كه كسيو دوست ندارم و البته تا زمان ازدواج هم نمي خوام عاشق بشم، كاش بشه دوام آورد. ديگه به خاطر شب بيداري تا ظهر خوابيدم، اينقدر خوابم ميومد كه عروسي رو بي خيال شدمو گفتم نميرم ولي انگار نميشد نرم، ساعت 2:30 ظهر كه بيدار شدم سريع حموم و آرايشگاه و آرايش و لباس پوشيدن و بعد هم عروسي(راستي موهامو فكس زدم، خوب شده، دوسشون دارم)، من هميشه عروسي ها ي تو تالار و دوست نداشتم، با اينكه تالار خيام تو مهرويلا بود زياد دوسش نداشتم با اين حال زيادم بد نگذشت، من و منير كه به هم ميافتيم ، فقط و فقط حرف مي زنيم و بيخيال همه چي ميشيم، ولي دختر دايي جون به جاي هممون پوكوند تازه شب كه اومدم خونه با همه ي خستگي ، خانوم آبجي پرنيا رو آورد پيش من ، اونم يه جيغ هايي ميكشيد كه تا به حال نديده بوديم، بيچاره آبجي خانوم كلي ترسيده بود، اينبار واسش آهنگ گذاشتيم و شروع كرديم به رقصيدن، انگار نه انگار كه تا حالا جيغ ميكشيد،آروم آروم شد و مي خنديد ، خيلي بلا شده، با اينكه 4 ماهشه ، علاقه ي شديدي به حركات موزون داره،وقتي خوابيد و خواهرم بردش بالا،ديگه نفهميدم چه جوري افتادم و خوابم برد امروز هم به همين منوال گذشت به علاوه كه روزه هم بودم، تازه الان از پارك و دوچرخه سواري برگشتيم
|
About
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
شبكه شعور كيهاني(عرفان-فرادرماني) |