تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

شخصي

بنام خالق پرپري

واي خدا........

اين خوردنيه منه......

جيگمل مني تو پرپري

اثري از خاله جون

بوووووووووووووووووووووووس

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت17:45توسط مهدیه | |

بنام او

خريد... بارون... هوا... مهموني...مهمون... دلتنگي... گله... شكايت ... انتخاب واحد...چت با عاطي... خوابي كه يادم نمياد... خواب و خواب و خواب........ و ماه رمضوني كه نفهميدم چه جوري اومد و چه جوري رفت و من اون جور كه بايد و شايد احساسش نكردم، به قول خانوم آبجي : تو كه همش خواب بودي ،چه جوري ميخواستي احساسش كني.......راست ميگه اين روزا بي نهايت ميخوابم، البته شبا اكثرا تا سحر بيخوابي به سرم ميزد، خوبه طبقه ي من با مامان اينا فرق ميكنه واگرنه بيچاره ها از دست مهديه و شب بيداريهاشو نور اتاقش كلافه ميشدن... مامانو خيلي دوست دارم... چون وقتي كسي مياد در خونه،خودش ردشون ميكنه و ميگه دخترم ميخواد درس بخونه و سركار بره و هزار بهونه... از اينكه نميخوان منو از سرشون وا كنن خيلي خوشحالم... از اينكه اينقدر ماه و مهربونن خيلي خوشحالم... مرسي خداااااااااااااااااااااااااااااااا...

چند روز پيش گواهينامم هم اومد در خونه... ولي چه فايده وقتي هنوز ميترسم تو اين خيابوناي شلوغ رانندگي كنم... بابا هم اين روزا اينقدر سرش شلوغه كه نميتونم باهاش برم بيرون...

كتاب "اعتماد به نفس" باربارا د آنجليس و خوندم، حالمو خيلي بهتر ميكنه اينجور كتابا... گرچه اونقدرا هم به خودم بي توجه نيستم

كتاب "ارواح سركش" جبران خليل جبران رو هم زماني كه تو مترو منتظر هاني بودم،تمومش كردم ... عاشقانه ها و عارفانه هاشو بيشتر دوست دارم، همين روزا بايد برم كتابفروشيو بخرمشون،گرچه خيلي وقته تصميم گرفتم و عمليش نكردم

امروز تولد هانيه است ،ساعت 00 بامداد 30 شهريور بهش تبريك گفتم ،كادوش بماند واسه زماني كه ديدمش...

كاش اين ترم آخري، ترم توپي باشه، دلم ميخواد با خاطره خوب اينجا رو ترك كنم، دلم واسه خنده ها و مسخره بازيهاش تنگ ميشه و واسه تمام خاطرات خوب و بدش... هنوز هيچي نشده دلم واسه استاد قادري يه ذره شده و واسه كلاساي باحالش...  من و زحل هميشه دلمون ميخواست لپشو بكشيم

اين روزا زياد فكر ميكنم ... به اين كه بعد از دانشگاه چيكار كنم... راستي نوه ي عمه ي عزيز ازم پرسيد بعد از درست چيكار ميكني،گفتم يا ارشد و تو يه رشته اي كه بيشتر دوسش داشته باشم شركت ميكنم يا دنبال يه كار توپ ميگردم، بهم توصيه كرده كه سر كار نرم چون پوستم خراب ميشه، تو دلم مرده بودم از خنده ولي بهش گفتم از اينكه تو خونه بشينم حالم بد ميشه، ميخوام يه جايي باشم كه احساس مفيد بودن بكنم، البته كلاس ورزش و موسيقي هم حتما ميرم... يعني اميدوارم... اين روزا ديگه از ترس اينكه لاغر بشم نميرقصم ولي اون cd رقص عربيو حتما بايد بخرم...

دلم مسافرت ميخواد، مرضي ميگه دوسه روز بريم طالقان، زهرا ميگه هرجا ميريم شمال نريم كه مبادا پوستش سياه بشه، نميدونم چرا اين دختر اينقدر سلايقش بامن فرق ميكنه،البته الان كه اينجا اينجور بارون مياد،شمال حتما داره سيل مياد، مامان هم ميگه بريم يزد... من كه با همه اش موافقم، يزدو بيشتر به خاطر اصراراي دخترعمه جان ،البته دلم واسه اونجا هم تنگ شده، آخي چقدر خوش ميگذشت، 2سال به چه سرعتي گذشت... البته الان زمان داره كولاك ميكنه،واقعا نفهميدم اين 3 ترم كارشناسي چه جوري تموم شد...حيف واسه عمري كه داره ميگذره... حيف از اين دوراني كه قدرشو نميدونم... حيف!!!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت2:52توسط مهدیه | |

به نام خداي خوبم

امشب عامودلوم خيلي گرفته (به قول شيرازيا)،يعني حس هاي زياد خوبي ندارم،دلم ميخواست يه جوري ازش رها ميشدم و آروم ميشدم،البته اين شب قدري ازش ميخوام...

پريشب خونه ي خانوم آبجي دعوت بوديم،از صبح كه رفتيم اونجا تا اذان مغرب فقط فيلم ديديم،ويكتوريا و تاتاياناوانريكه ي نامرد  و يه موضوع مسخره كه اين روزا تو مملكت گل و بلبلمون خيلي باب شده... خوشم نيومد زياد ولي از بيكاري بهتره...

واي شب 19 كه رفته بوديم احيا (حسينيه ي گلزار)، جدا از همه ي مراسم، خير سرم داشتم گريه ميكردم،آقايي كه مداحي رو شروع كرد گفت آقايوني كه ميخوان ،برهنه بشن و بيان جلو كه سينه بزنن، حالا من و خانوم آبجي و عاطي ياد اون جوك لره افتاده بوديم ،مگه ميتونستيم جلوي خندمونو بگيريم، هرچي زبونمو گاز ميگرفتم نميشد... يه خانومه هم كه جلوي من نشسته بودو همش نگاهش تو دهن من بود،سعي كردم زياد سوتي ندم گرچه اينجانب وقتي به خنده بيافتم هيچ كي نميتونه جلودارم بشوددد...

راستي سر مانتوي زهرا كلي خنديديم، من عمرا ديگه واسه اين دختر نظر نميدم،ميخوان نظر من با شوهر اون كه 20سال از من بزرگتره يكي باشه،خوب معلومه نميشه...يه مانتوي جينگول مستون چين واچين واسش انتخاب كردم، آقاي همسرش هم كلي زده بود تو ذوقش...دوباره رفتن با شوهرش دوتا مانتوي ديگه خريده بودن كه من عمرا نمي پسندم... چقدر مردا سنشون ميره بالا بد سليقه ميشن...

يه اتفاق جالب ديگه اينكه،سر جزوه اي كه كلارستاقي داده بود و 200صفحه pdf انگليسي بود،منو هاني تصميم گرفتيم به چند تا از بچه ها زنگ بزنيم بعد بريم دانشگاه كودتا و ازينا... من همه چيو هماهنگ كردمو گفتم شنبه 10:30 دانشگاه باشن ،هركي هم ميتونه به اونايي كه شمارشونو داره خبر بده،جالب اينجاست كه در حاليكه من و هاني فكر ميكرديم هيچ كس نمياد وقتي وارد محوطه دانشگاه شديم 90درصد بچه ها ي گروه ما و گروه 1،دختر و پسر اومده بودن...با هاني كلي خنديديم، والا اگه رهبر دستور راهپيمايي ميداد اينقدر جمع نميشدن...خلاصه كه دم همه شان گرمممممممممم...

يه مركز خريد  هم پيدا كرديم تا 2:30 نيمه شب بازه و برقرار، ما هم خوشحال امشب يعني همان ديشب با زهرا رفتيم و كلي گشت زديم... كشته منو اين دختر،دوباره اصرار اصرار كه بيا نظر بده اينو بخرم يا اونو...منم كه حوصله ي معطل كردن اونو نداشتم ،علارقم توبه اي كه كرده بودم گفتم كدوم بهتره، به احتمال 99درصد فردا مياد ميگه :مهديه كاش اون يكيو خريده بودم...

احياي امشب رفيتم جاي هميشگي ولي زياد بهم حال نداد...باشد كه خدا بيامرزدمان با وجود همه ي گناهان...الهي آمين.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت5:2توسط مهدیه | |

بنام خداي مهربون

امروز جونم دراومد، اين خانوم آبجي ميخواد افطاري بده و پرنيا رو داد به من، من فقط 1ساعت حوصله ي بچه دارم،اونم تازه پرنيا كه اينقدر خوردنيه و دوسش دارم،بيشتر از اون انگار جونمو بچه ميخواد بگيره،5ساعت تموم باهاش بازي كردم و رقصيدمو و ادابازي درآوردم ،تمام انرژيم ديگه تموم شد، خداروشكر باباش اومد...نيروهاي كمكي ديگه همه خودشون يا مهمون داشتن يا مهموني دعوت بودن، واي خداجون چقدر سخته بچه داري...

اين روزا يا به خريد و بيرون رفتن و مانتو خريدن ميگذره يا خونه ي خاله ينا و پارك رفتن و قدم زدن يا مهموني افطاري يا ديدن جومونگ تا خود صبح و درست كردن پرونده ها...

فكركنم ديگه وقتشه كه كلاساي دانشگاه شروع بشه، چون يكم دلم تنگ شده... خداكنه اين ترم آخري به خيرو خوشي تموم بشه و سر پروژه و كارورزي و درساي عملي ديگه مشكلي پيش نياد...الهي آمين

چقدر ماه رمضان زود داره تموم ميشه، من ديوونه دو روز عقب بودم ، دعاي روز سيزدهم و ميخوندم درحاليكه روز پانزدهم بود، همه كلي بهم خنديدن...

راستي ديروز خواب خوابگاهو ميديدم، واي چقدر تو خواب خوش ميگذشت، تلفيقي از خونه ي ما و خاله بانوينا شده بود خوابگاه ما، با همون بچه هاي جيگر دوران كارداني...كلي زديم و رقصيديم و خنديديم.... يادش بخير چه روزاي باحالي بود...سحرا هميشه ي خدا محبوبه سفره رو مينداختو غذارو اماده ميكرد و ما رو صدا ميزد، دلم واسه همه خيلي تنگ شده...

امروزم خواب استاد شاهميريو ميديدم، چه قدرم با هم صميمي بوديم، يه فرم دعوتنامه واسه شركت تو همايش شعرا و نويسندگان بهم داد،عكس پسرش هم بهم نشون داد...خيلي تو خواب پاچه خواري كردم، صبح كه بلندشدم مونده بودم اون حرفا رو ازكجا در ميوردم ميزدم، نميدونم چرا ازخواب بلند شدم احساس كردم دلم واسش تنگ شده...خنده دار بود واقعا،من ...دلتنگي... واسه استاد هوش مصنوعي كه پدرمون بابت درسش دراومد

آدم هيچ وقت قدر لحظاتشو نميدونه،وقتي تموم ميشه و فقط خاطرش ميمونه، اون موقع است كه حسرت ميخوره كه اي كاش اينقدر ساده از كنار اون لحظه ي قشنگ نميگذشتم...

گاهي شبها الكي گريه ميكنم، نميدونم چمه...شايدم ميدونمو خودمو به ندونستن ميزنم، حرفهايي به خدا ميزنم كه تا عمردارم به هيچ كس نميتونم بگم ،آخه اگه كس ديگه اي بشنوه ممكنه فقط بهم بخنده يا ولو شه وسط اتاق و ريسه بره از خنده ...و اونم چقدر خوب مثل هميشه بهم آرامش ميده، چقدر خوبه كه آدم يكيو داشته باشه كه اينقدر رازدار باشه... مرسي خداجون به خاطر خودت، به خاطر بودنت،به خاطر مهربونيات،به خاطر همه چيز... به خاطر همه چيز...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت18:38توسط مهدیه | |

بنام مهربانترين

امروز نظر يه نفر ناراحتم كرد

نميدونم دوباره مياد اينجا يا نه!

ولي اگر يه بار اومد،ميخواستم بگم :من كه قصد ناراحت كردن كسيو نداشتم

اگه زياد تو وبلاگ كسي نميرم و نظر نميدم، به خاطر اينه كه اهل تبادل لينك نيستم و نوشته هام هم واسه اين نيست كه كسي بخوندشون،فقط واسه دل خودمه...

اگه پاكش نميكرد حتما بهش سر ميزدم

درضمن آدمي كه خدا رو داره ، هيچ وقت تنها نيست... تنهايي فقط زمانيه كه اعتقاد نداشته باشي ، يكي هميشه كنارته و مي توني باهاش درد و دل كني و ازش كمك بخواي

كاش همه اينو بفهمن! كاش...

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت0:21توسط مهدیه | |

 بنام خداي مهربون

امشب... البته نه فقط امشب، الان چند شبه از بابت يه موضوعي ناراحتم ، چه قدر خوبه كه هرچيزي رو از راه خودش آدم وارد بشه، اينجوري هيچ وقت كم نمياره... ديدم تا ننويسم آروم نميشم اينه كه اين غمو ريختم رو كاغذ وبلاگ شايد حالم بهتر بشه... البته شده دو تا قضيه، قضيه دوم كه مطمئنم همين روزا واسه هميشه از ياد ميبرم و مثل هميشه تموم ميشه ولي تبعات قضيه ي اولو هميشه فكر كنم خواهم ديد، چقدر خوبه كه يه باباي خوب دارم و چقدر بده كه يه قانونيو زير پا گذاشتم، خدايا به خدا خيلي ناراحتم... خيلي زياد ولي حالا كه كار از كار گذشته و نميشه كاريش كرد ، فقط يه دل صبور ميخوام كه باهام راه بياد تا همه چي عالي بشه. اما اين درس عبرتي شد تا هيچ وقت يه كاراييو حتي اگه ديگرون خيلي عادي بدونن ، انجام ندم و از خدا بخوام كمكم كنه و منو ببخشه كه مثله همه رفتار نكردم...

همين الان فهميدم دوميو اشتباه فكر ميكردم ...پس فقط همون قضيه ي اولي موند..

انگار آروم تر شدم، خدايا مرسي كه دوتا روش واسه رسيدن به آرامش بهم نشون دادي... يكيش همين نوشتن و اصلي تر و كاراتر از اون حرف زدن با خودخودخود مهربونت

دوست دارم بهترينم

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت23:9توسط مهدیه | |

 

بنام عزيز مهربانم

ماه رمضان هم اومد، زيباترين و باحال ترين ماه كه خيلي دوسش دارم، با حس و حال قشنگ سحر و افطارش...

گرچه اينجانب شبها تا سحر بيدارم و به كارام مي رسمو روزها در خواب به سر مي برم ولي در كل خيلي حال مي كنم..

اتفاق مهم اينكه در امتحان آيين نامه و شهري رانندگي بار اول قبول شدم، آيين نامه كه هيچي غلط نداشتم و جناب تيمسار دستور دوتا صلوات رو دادن و پسرا هم كه هركدوم يه 5،6باري بود كه ميومدن واسه آيين نامه مدام مسخره بازي در مياوردن و خودشونو مسخره ميكردن، شهري هم كلي با جناب سرهنگ سوتي بازي شد ولي خدايي دوفرمونه و پارك دوبل توپي از كار در اومد، سرهنگش باحال بود، جدا از اينكه جناباي آقايون داماد جنس خراب كلي سربه سر من ميذاشتن ، منم گفتم حالا كه سرهنگ منو قبول كرده، از وليمه هم خبري نيست...

يه شب خانوماي آبجي و همسراشون و جيگيلاشون خونمون افطاري دعوت بودن و ديشبم كه ما خونه ي عمه ي گلم بوديم، جاي عمه ي نازم خالي بود، خيلي زود از پيشمون رفتي عمه جونم، جاي فاطمه هم خيلي خالي بود... با منير مطابق معمول كلي حرف زديم

با مرضي هم رفتيم بيرون و شلوار لي و يه مانتوي جينگول مستوني قرمز خريدم، يه شبم كه دوباره با عاطي تا سحر چت كرديم

اين روزا يه عالمه پرونده رو دستمه و شبا به شب بيداري ميگذره...

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت19:36توسط مهدیه | |