تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

شخصي

 

بنام خدا...آفريننده زيباترين خلقت هستي...دختر

روزمون مبارك

البته با ۴۹دقيقه تاخير...چون فردا شد امروز

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت0:50توسط مهدیه | |

بنام خود خود مهربونت

چقدر همه چيز اين دنيا مرموزه!!!

يه هفته حال ميده، يه هفته حال ميگيره، يه هفته هم تو خماري دو تا هفته قبل، گاهي هم كه خوابي...

هفته اي كه گذشت برخلاف هفته ي قبلترش خيلي خيلي يه جورايي بود... نمي دونم چرا اينقدر احساس خستگي ميكنم... هيچ وقت اينجوري نبودم... اين چند روز كه همه اش از صبح تا شب با جناب امين به حساب ها ميرسيديم و كلي پرونده ريختو پاش شد و از طرفي نويد يه هفته ي پر از كار ديگرو هم بهم دادن... قراره كه با گواهينامه خفه بشم...واي

نميدونم چمه كه حس كار نيست... دوست دارم همه اش بخوابم و گاهي هم فيلم نگاه كنم، اين چند روز با وجود اين همه ريختو واريختگي 20قسمت فيلم لاست رو ديدم... سام سونم فعلا تعطيله...اونم حالا كه به جاهاي باحالش رسيده...

راستي راستي ... سه شنبه عروسي مصي، دوست 15 سالمه...يعني 15 سالش كه نيست،15ساله كه با هم دوستيم... از اول دبستان...يادش بخير ...چقدر خاطره...

اميدوارم هرجوري شده بتونم برم، بايد به الي و سمانه هم زنگ بزنم، هماهنگ كنيم با هم بريم،اگه اونا هم بيان كه خيلي فاز ميده...واي خدا ،كاش اين كارا اجازه بده برم، اگه تا آخر اين ماه بيشتر فرصت گواهينامه نداشته باشم، حالم گرفته ميشه اساسي...

امروز سر كلاس كارآفريني چقدر خنديديم، يه دختره شونصد بار گفت استاد ما كه تركيه بوديم اينجوري، من كه تركيه رفتم اونجوري، آب و هواي تركيه اينجوري، 5باري كه رفتم تركيه اونجوري بود و ازينايا...يه پسره هم پاشد گفت استاد البته ما كه تركيه نرفتيم و بعد يه مبحثي كه اصلا ربطي نداشتو درموردش صحبت كرد، كلاس بود كه رفت رو هوا...

موقعي هم كه زلزله اومد، استاد زبل ما تندي رفت كه چارچوب درو بگيره... حالا يه بفرمايي يه چيزي... تنها جاي امن كلاسم همون چارچوب بودا... خوبه قطع شد واگرنه ما الان زير آوار بوديم، من كه فكر كردم يكي داره صندليمو ميلرزونه،هاني هم برگشته به دختر پشتي چيزي ميگه...استاد هم گفت اشهدتونو بخونين كه در راه تحصيل علم داريم جان ميديم

بهنازبعد از مدتها اومده بود دانشگاه، با دخترعموي گلم و علي همسرش رفته بودن شمال ،كلي بهشون فاز داده بود، فائزه مثلا دخترعموي منه، خبرشو هميشه از بهناز ميگيرم

واما مهشيد كه هنوز با نامزد بيچارش كنار نيومده و هي ازش گريزانه، همچون گفت زشته كه من گفتم احيانا بايد يه هيولايي يه چيزي ببينم، بيچاره خيلي هم قيافه اش خوب بود، جالبه كه هنوز واسش سخته كه ارتباط برقرار كنه...

ديگه اينكه بايد هانيو راضي كنم كه با بهنازو اگرم زحل بياد ،هفته ي ديگه يكشنبه بريم شب شعر (شعر طنز) يكم بخنديم...

آخي عزيز دلم...از پرنيا نگفتم، جيگر به تمام معني... خوردني...عسل...داراي استعداد فوق العاده در رقاصي... من كه يزد بودم،خانوم آبجي ميگفت هروقت ميگيم خاله مهديه، دستشو مياره بالا و ميچرخونه و بشكن ميزنه...جيگرتو بخورم من... حالا هم كه هروقت حسشو داره همچون دستشو ميچرخونه كه انگار نه انگار 6ماهشه و تازه ياد گرفته يه وري سينه خيز بره... من كه هميشه از بچه فراري بودم، الان هروقت پرپريو ميبينم انرژي مضاعف ميگيرم........جيگرتو عسل نازنازي من...بووووووووووووس

الانم مثلا سرم درد ميكرد... به جاي اينكه به تهران و آب و هواش عادت كرده باشم تازگيا هر وقت زياد كلاس داريم، سردرد وگيرم...نميخواااااام ،ولي اين دي وي دي آخر سري اول لاستو بايد تموم كنم ... همين امشب...فكركنم واسه روحيه ام خوب باشه

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت23:12توسط مهدیه | |

 

خاطراتم همچو باران...

خودم

من و منيره

كاش قدر لحظاتمونو بدانيم تا زمانيكه خاطره شدن، واسه هميشه توي قلبمون زنده بمونن

 من و فاطمه و منيژه

من و فاطمه

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت23:48توسط مهدیه | |

بنام مهربون و دوست داشتني ترين محبوب عالم

چقدر زود گذشت و چقدر خوش گذشت و چقدر حيف كه گذشت!!!

هنوز تو حسو حال مسافرتم، دلم بيشتر از هميشه واسه دختر عمه گلم تنگ شده، چقدر سعي كرد بهمون خوش بگذره و واقعا هم به ياد ماندني شد

شنبه كه رفتم دانشگاه(هفته ي پيشتر،اين همه كه نرفتم)، قبلش رفتم برلن و كلي واسه ي پرنيا لباساي خوشگل خريدم، نميدونستم اينقدر لباس بچه خريدن ،اونم دختر حال ميده، گرچه كلي متلك شنيدم و هرجا ميرفتم ميگفتن اااااااا واسه بچه تون ميخوايددددددددد، نمياد بهتون و ازين شرو ورا... واي اون شنل صورتي و كلاه خارجيه رو كه ميپوشه محشر ميشه، يا اون بنفشه...خلاصه كه با كلي خريد رفتم دانشگاه...

چقدر روز باحالي بود، يه عالمه سوژه واسه خنده... منو هاني اينقدر خنديديم كه اشكامون در اومد، يكي از بچه ها اومده جلو بهم ميگه: واي مهديه جون چي شده،اتفاقي افتاده،چرا گريه ميكني... حالا مگه من ميتونستم جلوي خنده و گريمو بگيرم،استاد فراهاني هم فقط نگاه ميكرد،چه حيف شد كه پروژمون با اون نشد...خلاصه كه روز توپي بود

واما مسافرت...يزد

اسم يزد كه مياد تموم خاطرات دوران كارداني واسم زنده ميشه،اينقدر خاطره ي خوب از اونجا دارم كه هيچ وقت فراموشش نميكنم

يكشنبه بود كه با مامان و باباي گلم حركت كرديمو رفتيم اونجا، فاطمه كلي زنگ زدو پيام داد كه پس چرا نمياين و منتظريم و ... ما هم نزديك اردكان بوديم كه خبر داديم داريم مياييم، با منيره و منيژ و سليله و صادق رفته بودن پارك كوهستان...

چند روزي كه اونجا بوديم ،بيچاره صادق و مي فرستاديم طبقه ي پايينو خودمون تا صبح ميگفتيم و ميخنديديم و فيلم نگاه ميكرديم... روزها هم كه همه اش به گشتن ميگذشت...فوق العاده خوش گذشت

دوشنبه: امير چخماق – هتل سنتي مهر – چايخانه سنتي حمام خان – خونه سنتي ؟ اسمشو يادم رفت

سه شنبه: مهموني و باغ دولت آباد(فوق العاده بود مخصوصا با افكتاي ويژه و آهنگ سنتي مشتيش، گرچه عكسا حالمونو گرفت،چقدر صادق بهمون خنديد، نه كه تاريك بود...چپن در قيچي افتاده بود)

چهارشنبه:خونه ي مريم و سمانه ينا،شبش خيلي توپ بود تا 5 صبح مسخره بازي دراورديم و خنديديم، ساعت 8 هم از خواب پاشديم ولي من يكي كه كمبود خواب نداشتم، شب هم كلي عكس گرفتيم

پنجشنبه: موزه آب –مهموني- بوستان ناجي(خيلي حال داد-دوسش داشتم)  - مراسم سالگرد عمه جونم – شب فيلم love و اون صحنه هاي مسخره اش(فيلماي شب قبلي كه با دختر خاله ها و فاطمه فقط بوديم صحنه زياد نداشت، حالا كه مريم و سمانه اومده بودن،اين يكي ديگه پوكونده بود)

جمعه: ويكتوريا و فيلم twilight (همه ميگفتن خيلي قشنگه،واسه من معمولي بود... شايد به خاطراين بود كه توقع يه فيلم معركه رو داشتم... فاطمه ميگفت ،مهناز و سيما گفتن اگه چنين دوست پسري پيدا ميكريديم،دودستي ميچسبيديم ولشم نمي كرديم، بابا اينا همه اش فيلمه، اجناس مذكر واقعا مزخرفن... بهترينشونم وقتي خودش ميشه ميبيني كه افتضاحه...گاهي فكر ميكنم ما دخترا چقدر بدبختيم  كه يه روز بايد گير اين آدماي بي احساس بيافتيم ... چقدر تفاوت ميان اين دو جنس هست...واقعا فاصله ي مريخ و ونوس و شايد هزاران برابر... خدايا به دادمان برس)

منيره و منيژه ،شب با اتوبوس بر گشتن كرج، ما قرار بود بيشتر بمونيم ولي هاني كه گفت واسه پروژه بايد باشم، ديگه صبح به مامانينا گفتم و ظهر هم راه افتاديمو برگشتيم

راستي سميه داره ني ني مياره،آخييييييييييييي ،نازي

باورم نميشه اينقدر زود گذشت...

راستي سام سون خيلي بامزست... هرشب دنبال ميكنم... نميدونم اين سام شينه،شيم سانه كيه...چقدر اين دخترو اذيت ميكنه، با اين حال تنها بازيگر خارجيه كه ازش خوشم مياد... فيلماي كره اي رو حتي از فيلماي هاليوود و باليوود بيشتر دوست دارم... شايد چون آسيايي ان بيشتر قابل دركن... فيلماي اروپايي و آمريكايي واقعا مزخرفه... هركي به هركيه... مردا با هزار تا زن...زنا هم با هزار تا مرد...نميدونم اينا تو زندگي به جز شرو ور چيز ديگه اي هم واسشون مهم هست يا نه... همينه كه زندگيشون سرشار از استرس و نگرانيه...

كارآموزيم با خفن ترين استاد دانشگاه افتاده و پروژمون با بداخلاقترينش... اين ترم آخري خدا به خيربگذرونه...

خدايا خودت كمكون كن...

دوست دارم بهترينم

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت23:23توسط مهدیه | |

بنام تو كه هميشه پيشمي

ميدوني خدا اين روزا يا خيلي خوبم يا خيلي بد...حالمو ميگم!

مثلا همين ديروز خيلي بهم خوش گذشت ولي همين امروز، با اينكه بعد از مدتها دارم ميرم سر كلاس زياد حس خوبي ندارم، ميدونم ته ته ته دلم چيه ها... ولي همه چيزو كه نميشه نوشت

راستي زمانيكه  اينا رو تجربه ميكنم،ياد حرف يه نفر مي افتم كه هميشه بهم ميگفت...مهديه به اين سن كه برسي ،يه جورايي ميشه... باور نميكردم چون تجربه نكرده بودم ولي الان يه جورايي دارم به حرفش مي رسم...الان كه فكرشو ميكنم ميبينم يه كوچولو دلم واسش تنگ شده...البته نه اينكه هميشه دلتنگش باشم ،فقط زمانايي كه يادش ميافتم ...شخصيت خوبي داشت ولي خوب يه اشكالايي هم داشت ديگه...

با اينكه دانشگاه رو دوست دارم ولي زياد حس و حال قبلنا رو نداره،شايدم امروز اينجوري بود... هميشه دلم ميخواسته يه حرفايي رو به يه كسايي بزنم ولي يه چيزايي مثله حرمت بزرگتر كوچكتري، سمت طرف يا احترامي كه ايجاب ميكرد در برخورد باهاش داشته باشم و زياد بد صحبت نكنم و اينكه از كل كل و دعواي رو در رو هيچ وقت خوشم نميومده و البته خجالت بيش از حد هم ميشه بهش اضافه كرد، همه اينا باعث شده كه نتونم حرفمو رك و راست بزنم... نميگم در ظاهر به ضررم شده...نه ...اتفاقا هميشه خيلي خوب گذشته و تموم شده ولي چه فايده وقتي كه بعدش تا يه روز ناراحتم ميكنه و دپرس ميشمو حس و حالو ازم ميگيره...

خدايا چرا بايد هميشه آدمايي كه تصور ميكنم ازشون خوشم مياد، يه جوري بشه كه حاضر نباشم ديگه قيافشونو ببينم... تو خيلي چيزا ميمونم و خيلي فكر ميكنم ... ولي ميدونم كه همه چيز اين دنيا پر از حكمته و تو هيچ چيزو بي حكمت نيافريدي حتي اينو كه خيلي وقتا همه چيز به نفع پسرجماعت تموم ميشه و ما دخترا ... نميدونم خدا ناشكريه اگه بگم چرا هرچي كيف و حالو حوله واسه پسراست... همه ي اينا رو ميگم تا حالم بهتر بشه واگرنه هم تو هم من ميدونيم كه قضيه يه چيز ديگه است... چيزي كه يه بار تو خوابگاه جلوي همه زدم زير گريه و بابتش كلي اشك ريختم و هزاران بار توي تنهايي و خلوت شبهام بهش فكر كردمو گريستم... اما هميشه در كمتر از يه روز از همه ي اين فكراي بي اساس و پوچ پشيمون شدم و واسه خودم اين نكته رو يادآوري كردم كه دنيا ارزش خيلي از خوشيها رو نداره...كاش عاقبت به خير بشيم و تو رو داشته باشيم...

جناب امين راست ميگفت كه همه ي خوشيها زود گذر به جزه يه چيز... يعني يه چيزي باعث ميشه كه ادم احساس خوشبختي كنه و اونم بخششه و بخشش به كسايي كه نميشناسيشون...خوب سختي خودشو داره ولي حتما حس قشنگيه...البته شكي ندارم كه تو هم بايد بخواي...واسه من كه اينبار نخواستي ولي ...

نمي دونم چرا هر روز حس خوبي كه از خريدن چيزايي كه دوست داشتم بهم دست ميداد،داره كمتر ميشه... مثلا همين ديروز كلي خريد كردم كه خيلي هم دوسشون داشتم ولي اون حس خوب حالا شده به اندازه چند ساعت و خيلي كوتاه... كاش هميشه بچه بوديم...اون زماني كه وقتي يه چيز نو ميخريديم تا چند روز باهاش سرگرم بوديم و ازش لذت ميبرديم... الان حتي لذت بردن رو هم از ياد برديم...

ميدونم اينايي كه مينويسم فقط واسه امشبه و فردا همه چيز ممكنه عوض بشه ولي نميشه از امشب هم گذشت

راستي يه چيزيو متوجه شدي؟؟؟؟؟!!!!!

اينكه نسبت به يكي وقتي نمي بينمش،يه حس مثبت دارم ولي وقتي رويتش ميكنم دلم ميخواد نسلش از رو زمين برداشته بشه(البته خدا نكنه بيچاره- اين ديگه خيلي دور از انصافه شايدم نباشه آخه خودت كه ميبيني گاهي رفتارش واقعا خارج از ادب و نزاكته و در مقابلش گاهي واقعا مظلوم نمايي ميكنه)

بيخيال

بيخيال

بيخيال.........

همه چيو بيخيال........

بهترينها رو واست ميخوام مهديه عزيزم(يه بارم مي بايست خودمو بيشتر تحويل ميگرفتم)

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت0:0توسط مهدیه | |

بنامش

اين چند روز،روزاي خوبي بودن... يكسره بيرون بوديمو ميگشتيم، خونه ي دايي ينا هم خوش گذشت، دايي رو خيلي دوست دارم ،زندايي هم آدم باحاليه...سر قضيه ي محسن و نسرين كلي خنديديم،اخه خيلي زوده... محسن تازه دانشگاه رشته ي معماري قبول شده و نسرين هم كه تازه ديپلم گرفته... نيلوفر هم خيلي شوخ و باحاله... بعدشم ميگه مهديه بيا جمعه بريم دركه و دربند و... واقعا من بايد برم،ساعت 5صبح تازه ميخوابم...البته بايد يه كم اكتيوتر بشم، كوه و دربند و .. خيلي دوست دارم، البته اين چيزا چندتا پايه ي باحال هم ميخواد...

واي اين زندايي چقدر حلال زاده است... الان اومد خونمون...برم پيششون!

خيلي جالبه ها...آدم از يه لحظه بعدش خبر نداره... ممكنه تمام روز بهت خوش بگذره اما آخر شب كه ميخواي بخوابي حالت گرفته بشه... تازه مي فهمي كه بابا دختر خوب ، همه چيز كه به تو ربط نداره...حتي اگه نيتت خير باشه... اون وقته كه نمي توني جلوي اشكاتو بگيري...

البته الان كه گذشته، فهميدم كه خيلي نازك نارنجي شدم، خيلي زود ناراحت ميشم، زماني هم كه عصباني ميشم ،نميتونم خودمو كنترل كنم و هرچي تو دلمه بايد بريزم بيرون....خيليا رو هم همين جوري ناراحت ميكنم ولي دست خودم نيست...بيچاره عاطي و علي رو هم ناراحت كردم

خدايا من خيلي بدم....

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت19:6توسط مهدیه | |