|
بنام خداجونم برخلاف تصورم انگار اين هفته هم همچين بدك نميگذره،اول هفته كه خونه هاني ينا بوديم و رو پروژه كار ميكرديم،از خونه ي هاني ينا كه بر ميگشتم كادوي بهناز رو هم خريدم،چند روز ديگه تولدشه...هوررااا دوشنبه فوق العاده خوش گذشت، اينقدر كه عواقب اون خوش گذشتنو هنوزم دارم ميبينم...تربيت بدني داشتيم و رفتيم سالن، با زحل و نداينا و غيره و ذلك... خلاصه كه استاده تلافيه چند سال ورزش نكردنو سر هممون در آورد،تازه خنده دار اينجا بود كه من كه اصلا ورزش نميكنم از بقيه فرزتر بودم، خانوم استاد هم كلي ما رو ياد دوران كودكيمون انداخت و گرگم به هوا و دنبال بازي و... .خيلي فاز داد مخصوصا كه من گرگ شدمو سه سوت ده نفرو گرفتم،نفسم بالا نميومد آخرش استاد ميگه اوني كه اخر گرفتي برنده است و هرچي ميخواد بايد بقيه اجرا كنن،ميگم خوبه ديگه بدو بدوش مال من بود ،آخرش اون برد...استادم گفت ميتوني تو هم يه خواسته ي كوچولو داشته باشي...دلم كولي ميخواست ولي نميشد ديگه... گفتم من نميدونم بايد بياين وسط برقصين...از اونجايي كه استاد گير نبود همه پيچوندن،فقط تولد ريحانه بود،اونم كلي رقصيد، سر حركات بچه ها و بالا و پايين پريدنا كلي خنديديم...كلي سوژه بود پسرا ديدن داره...سه شنبه ها ميان زمين فوتبال، با زحل كلي مسخره شون كرديم و هركدومو تو لباس فوتبالي تصور كرديمو خنديديم بعد از كلاس تا برلن و بعدشم توپخونه پياده رفتم ،پاهام داغان شدن...هنوز كه هنوزه بد از چند روز درد ميكنه... اينم از عواقب ورزش نكردن... هرچه قدر من از نصب ويندوز بدم مياد، هي ميان ميگن واسمون ويندوز نصب كن...واي خداجونم امروز رفتم پيش اون دكتر باحاله... از اونجايي كه من از هر كي تعريف ميكنم، يه جورايي چشم ميخوره، اين دكتره هم امروز كلي الافم كرد،بعدشم رفتم آزمايشگاه...در نهايت ناباوري كاملا سالم بودم،هرچي دكتره گشت يه چيزي تو شكم من پيدا كنه،موفق نشد... راستي به دخترعمه جون هم زنگ زدم و كلي حرف زديم،احتمالا به همين زوديا ميان كرج...راستي ني ني سميه و مجيد هم پسره...و..و..وهمين ديگه برم ديگه كه فردا كلي كاره...
بنام خدايي كه هميشه يه سورپرايز گنده واسم داره واقعا نميدونم به خاطر تلقينه يا يه چيز ديگه... 2،3 روز بد ميگذره ...2،3 روز توووپ ... يه كم حال...يه كم ضدحال... از امتحان مباحث و جناب صفوي كه بگذريم، ميرسيم به مسافرت شمال...فوق العاده بود...خيلي خوش گذشت،با اينكه 3روز بيشتر نبود ولي عالي بود... رفتيم چمخاله،به سفارش جناب امين، اولين بار بود كه ميرفتيم ولي واقعا جاي قشنگي بود... هتل ستاره دريا هم فوق العاده بود، واقعا قشنگ ساخته بودن، اينقدر محوطه ي خشگلي داشت كه همون اول كه رفتيم ،ديگه برنگشتيم جاهاي ديگرو هم ببينيم...همه چيز عالي گذشت، از رانندگي كنار دريا و رو ساحل كه خيلي بهم فاز داد تا صبحونه ي ساحلي و درياچه ي فوق العاده ي هتل و اون قوهاي خوشگل كه روابط عمومي شون خيلي بالا بود و دسته اي اومدن پيشمون و اون هواي دلچسب كه فكرشم نميكرديم اينقدر عالي باشه، تا قدم زدن توي محوطه و ماشين عروس و بازار انزلي و جاده خوشگل و هواي مطبوع و اون آقاي فزول و يه عالمه گشت و گذار ...همه يه عالمه خاطره ي خوشگل و درست كردن...فقط اميدوارم كه هفته ي بدي پيشرو نداشته باشم.. كه البته نخواهم داشت... تلاش واسه رسيدن به بهترينها ...فقط بايد بخواهيم و فكر كنيم كه ميشه...با تلاش همه چيز دست يافتني است... ...باشد تا خاطرات شيرين تكرار شوند...
بنام خدايي كه گذشته و حال وآينده در سايه سار وجودش ، هميشه نمايان است يه چيزي كه وقتي بهش فكر ميكنم، حس خوبي بهم دست ميده، يادآوري خاطرات دوران تحصيلي و البته دوران خوابگاهمه... وقتي الهام زنگ زد و گفت كه دانشگاه سمنان ميره و خوابگاه گرفته، اينقدر از به ياد آوردن دوران خوابگاه خودمو دوستام هيجان زده بودم كه تا ميتونستم بهش توصيه كردم كه هرچقدر ميتونه قدر اين دورانو بدونه...كه يه زماني واقعا حسرت اون روزا رو ميخوره...گرچه الي نه تنها تو خوابگاه ،بيرون اونم نميذاره بهش بد بگذره...گاهي با خودم فكر ميكنم، كارشناسي ارشد شركت كنمو بزنم شهرستان تا اون دوران دوباره واسم تكرار بشه...به هر حال هرانچه خدا خواهد، فقط اينكه واقعا از قبوليش خوشحال شدم... خيلي جالبه من با هركي دوست ميشم يه آشنايي تو رفيقاش يا تو اقواممون پيدا ميشه...اون از فائزه و بهناز...اونم از هاني و دوستاش(سپيده و ساناز و سارا)كه همه دوستاي خوابگاه خانوماي آبجيم بودن،اونم از همكلاسيمون آقاي طوسي كه آشنا در اومد... با اينكه امتحان دارم،امشب تمام وقت با مرضي حرف زديمو از اونا گفتيم، يادآوريشون واقعا لذت بخش بود... من اين دوروز اينقدر پياده روي كردم كه امروز ديگه نميتونستم از رو تخت جم بخورم...شنبه كه زود رسيدم تهران و رفتم سمت هفت تيرو تمام مغازه ها رو وارسي كردم،بعد از يه ساعت رفتم دانشگاه،تازه بعدش كه كارمون با دادبخش تموم شد ،اينبار با آرام رفتيم هفت تير،چهار طرفو ديد زديمو همه ي مغازه ها رو گشتيم...با آرام هم خيلي خوش ميگذره ها...واقعا فاز داد...بعدش هم رفتيم پارك هنرمندان...هنرمندان و از ورشو بيشتر دوست دارم،خيلي دلبازتره به علاوه كه ورشو پره گربه است اما من نميدونم چه اصراريه كه ماهميشه موقع ناهار بريم ورشو... امروزم با هاني كلي تا سالن ورزشي شهيد حيدرنيا پياده روي كرديمو بعدشم دوباره به دنبال سالن بسكتبال ،كل ورزشگاه رو دور شمسي قمري زديم...آخرشم تا ساعت 9سالن توسط آقايون رزرو شده بود،هرچي به هاني گفتم حداقل بيا بريم زمين فوتبال ،اونا رو تشويق كنيم نيومد... ولي كلي سر اون پسره با بي ام و اش مسخره بازي درآورديم...به هاني ميگم، هاني زمين فوتبال كه نيومدي حداقل بيا بريم سالن بسكتبال اين بي ام و ايرو تور كنيم...البته كچل بود ...ولي ميشد تحمل كرد... شيدا يكاره اومده ميگه بچه ها بيا بريم بگيم اين آقاهه ما رو تا يه جايي برسونه،گفتم شيدا خيلي زرنگي ،دير اومدي زود ميخواي بري، ما از كله سحر اومديم رزروش كرديم، عمرا من نميتونم هوو بگيرم...خلاصه كه كلي خنديديم... امروز كلا سوژه بود...چون سر كارمند وزارت خارجه هم بساطي داشتيم...نميدونم منو هانيو چي فرض كرده بود كه اونو گفت راستي با مامان آشتي كردم،نميدونم من آشتي كردم اول يا اون... فكر كنم اون خيلي تحويلم گرفت ،من دختر بديم زياد وقتي قهر ميكنم پاپيش نميذارم ولي اينبار واقعا نخواستم كشش بدم...مامان واقعا مهربونه...
بنام بهترين و زيباترين ديروز منير اومد خونمون و شب هم موند و كلي حرف و حديث كه هميشه تا بوده بين ما رد و بدل ميشده ،دير وقت بود كه من رفتم حموم و اونم گرفت خوابيد... صبح اون بايد ميرفت فرهنگسرا و منم كه قرار بود برم خونه مصي ... خيلي خوش گذشت البته تا عصري... ظهر قرار نبود بمونم ولي ديگه به اصرار مصي و مامانش موندم...خداروشكر از كادوش خوشش اومده بود...واقعا دلم واسش تنگ شده بود،اونم شوهرش دير ميومد و تنهايي حوصله اش سر ميرفت...كلي ياد خاطره هامونو زنده كرديم و يكم دلتنگ ميشديم و يكم شر و ور مي گفتيم و از خنده روده بر ميشديم...چقدر از مامانم تعريف كردم... عصري با مامان يه بحث كوچولو و بعد هم قهرو بعد هم گريه و بعدم پيغوم پسغومو دلداري بابا و خانوم آبجيو يواشكي مامان...آخي نازي...ولي اگه پسر بودم ديگه اين دنگ و فنگا نبودا واقعا دلم گرفته... احساس ميكنم نياز دارم با يكي حرف بزنم... واسه امتحان هيچي نخوندم...سرم درد ميكنه...خوابم مياد ولي كلي كار بايد واسه فردا رديف كنم...
بنام او كه يادش آرامنده ي جان من است باز اي الهه ي ناز با دل من بساز كين غم جانگداز.... پرپري عاشق اين شعره،هر وقت واسش ميخونيم،آروم ميشه و گوش ميده... مجبورم كرد برم و CD بنان و پيدا كنمو همشو تا آخر حفظ كنم تا هروقت نق ميزنه واسش بخونم...خيلي بانمك و دوست داشتنيه، هر مرد غريبه ايو كه ميبينه ميزنه زير گريه، به خانوم آبجي ميگم، ميدوني ... ميگن كشش بچه ها به خوبيها بيشتره، حتي اينم ميدونه مردا چه موجودات وحشتناكين... واقعا هم گريه داره...شدم يه فمنيست تمام عيار... اين روزا احساس ميكنم،اخلاقاي خاله زنكي پيدا كردم... در اثر معاشرت با بعضيا دارم مثل اونا ميشم واين واقعا حرصمو در مياره... با اين كه خيلي خوش ميگذره ولي حساي خوبي ندارم... مثل اينكه پشت كسي حرف بزنمو از مدل آرايش و لباسش بد بگم،يا چه جوريه و چه جوري باشه بهتره...البته اينا رو يكي ديگه ميگه ولي همين كه من گاهي تاييد ميكنم،كافيه تا دختر بدي شده باشم...يادمه حالم از اين كه بگم ما چي داريمو چي نداريم بهم ميخورد، اما حالا واسه اينكه روي يكيو كم كنم تا مسائل عادي زندگيشو بزرگ جلوه نده، اين كارو ميكنم ... كار آدماي تازه به دوران رسيده و مزخرف و دوست نداشتني... واي خدا... اين چه كاريه آخه؟... يه نفرو حتي اگه همه به خاطر اخلاق تندش و اينكه خيلي با همه صميمي برخورد نميكنه،انتقادش كنن..دوسش دارم... يكي از دلايل مهمش اينه كه تا حالا نديدم از كسي بد بگه و بخواد چيزيرو به رخ كسي بكشه... نميدونم چرا اينقدر روابطمون باهاش داره كمرنگ ميشه ولي واقعا از بودن باهاش لذت ميبردم... يادمه فايزه هم اينجوري بود...والبته ميدونم كه هنوزم هست... چقدر خوبه كه آدم به جاي بديهاي ديگرون خوبيهاشونو ببينه و به جاي انتقاد ازشون، يكم به خودش بيشتر توجه كنه... واي خدايا وقتي اينجوري ميشم،حالم از خودم بهم ميخوره... انگار يادم رفته كه به اونم ياد بدم كه اين عادتشو ترك كنه حتي اگه خيلي خوش صحبت به نظر بياد،...خودمم دارم اينجوري ميشم... نه خدا...نميخوام...كمكم كن ... هميشه فكر ميكردم،اين كه آدم بتونه خوب صحبت كنه و مجلسو گرم كنه خيلي خوبه... ولي الان كه فكرشو ميكنم ميبينم حرف زدن زياد هميشه خالي از گناه و غيبت و مسخره كردن ديگرون نميشه... اين روزا ،خيلي دوست دارم تنها باشم...برعكس يه زماني كه عضو ثابت شلوغيها بودم...نميدونم...شايد دوست دارم زياد فكر كنم.. به همه چيز... و نميدونم اين خوبه يا بد؟! امروز براي خاله خيلي ناراحت بودم...حقش نبود اين همه غصه بخوره... مگه فقط اين دنياست؟اين دنيا كه همه اش الكي پلكيه ؟پس خداچي؟مهديه با تو هم كه امروز اينقدر سرگرم مهمونات شديو نمازت قضاشد،هستم... فهميدي داري كجا ميري؟حواست هست كه گناهات داره زياد ميشه و تو داري نسبت بهشون بي تفاوت ميشي؟ حواست هست كه هميشه از گناهاي به ظاهر كوچيك شروع ميشه و كم كم بزرگ ميشه...خدايا بهمون رحم كن... امروز هاني و آرام اومدن خونمون...پروژه در وضعيت بدي نيست...به علاوه كه تعريفاي استاد هم ضميمه اشه...ولي گاهي احساس ميكنيم كه استاد زياد بارش نيست...حيفه اين همه وقت كه ميذاريم...ميترسم موضوع جالبي از كار در نياد وزياد باحال نشه...مثلا ميخواستم واسه جناب امين يه سايت بسازم ولي اين روزا واقعا درگيرم...به علاوه كه احساس ميكنم زياد از پروژه كاردانيم سردر نميارم... من هميشه از آدماي زورگو بدم ميومده...يا كسي كه بخواد با يه حالتي يه كاري رو بهم ارد بده...اون وقته كه اصلا نميخوام انجامش بدم...احساس ميكنم يه نفر يه جورايي شده... بيشتر از اينكه قدر زحمتو نميدونه و خيلي ساده بهش نگاه ميكنه دلم نميخواد واسش كاري انجام بدم...گاهي باخودم ميگم بذار...ولي دلم نمياد ...ميدونم يه زماني همه چيو ميفهمه... راستي دهم آبان هم تولد منيره بود، صبحش رفتمو واسش ادكلن خريدم،بيچاره فروشنده رو آسي كردم از بس همه رو امتحان كردم،آخرش بو رو استشمام نميكردم، معلوم نيست چي از كار در اومد...كاش خوشش بياد...قرار بود عصري ببينمش ولي نشد...آخه محمد پيام داده بود كه تولد عمه هم هست و همه بيايم سر مزارش جشن تولد و ازينا...دوست داشتم برم ولي بدنم حسابي درد ميكرد،احتمالا سرماخورده بودم،اينه كه با كلي دار و دوا و خوددرماني..فعلا خطرو از سرم گذروندم، عمه جون ،با اينكه استاد عرفان ميگفت كه زياد ياد مرده ها نكنيم ولي ميخوام بگم خيلي دوست دارم...حتي زماني كه ديگه پيشمون نيستي...كاش ياد بگيرم قدر آدماي خوب اطرافمو بيشتر بدونم... به مصي هم زنگ زدم...بايد فردا برم واسش كادو بگيرم اخه جمعه قراره برم خونشون...كلي توصيه ي مادرانه بهم كرده كه هيچ وقت ازدواج نكن و ازينا...جز دردسر و اين كه كاراي يكي ديگرو هم بايد تو انجام بدي هيچي نيست...البته يكم دز حرفش بالاتر بود و من مودبانش كردم...واقعا پندآموز بود.........چشم!
بنام كسي كه خيلي دوسش دارم اول از پروژه كه بازارش داغه...طراحي هاي اوليه ي من و هاني و آرام، فوق العاده پيش رفت، جوري كه استاد كفش بريد و با ديدگاهامون كلي حال كرد امروز به خاطر پروژه از صبح تا غروب رفتيم خونه هاني ينا ،اما همه شربازيي انجام داديم به جز اصل كاري كه به خاطرش دور هم جمع شده بوديم، اول كه از عكساي عروسي هاني شروع شد و بعد هم فيلم عروسي، از اونجايي كه از عواقب ديدن اينجور فيلما اينه كه آدم احساس ميكنه بايد يكم حركات جينگول مستوني انجام بده، و آرام هم بيشتر از همه قر تو كمرش جمع شده بود، آهنگ ديمبالا ديمبولو و رقصيدن هم ضميمه ي فيلم شد،بعد از اين همه فعاليت ديگه نوبت يه غذاي جانانه بود تا انرژي لازم براي ادامه ي فعاليتها بدست بياد،اينكه نهارو كه با دست پخت خوش مزه ي هاني درست شده بود كه ميل شد،اينجانب هوس CD رقص عربي كردمو هاني گذاشت و باز ديمبالا ديمبول، بماند كه با اون صداي بلند نمازمون هم ضميمه اش شد، ديگه نوبت پروژه بود،همين كه يكم اومديم روش تمركز كنيم، فاطمه ي گلم اومد بالا و دوباره شروع كرديم به حرف و گفتمان و مسخره بازيو كركر خنده، ديگه هوا تاريك شده بود ولي باز هم آهنگاي جينگول مستوني آدمو وسوسه ميكرد كه بياد وسط، بعدش كه ديگه با عصرانه و.. باز انرژي گرفتيم ديگه حس پروژه نبود،اينه كه حاضرشديمو سه تايي رفتيم ديدوبازديد مغازه ها و من و ارام هم يه لباس جينگول مستوني خريديم، نم نم بارون هم خيلي فاز داد، خونه كه اومدم ،از اونجايي كه مامان هر وقت من چيزي ميخرم خيلي زود ميفهمه،گفت بدو بيار ببينم چي خريدي،منم با خودم گفتم الانه كه بزنه تو ذوقم ،وقتي پوشيدم ،ديدم نه بابا ،خيلي هم خوشش اومد ... اما از قضيه ي ... خدايا واقعا مرسي كه نگذاشتي زندگيش نابود بشه، مرسي كه اينقدر خوبيو نميذاري بنده هات ... بابت فاطمه مرسي...ولي كمكش كن،باشه؟ خيلي دوست دارم و بيشتر از هميشه فهميدم كه خيلي دوستم داري... يه سوال بكنم ازت؟ آخه اين چه حسيه خوب...؟!!... اگه بده چرا اينجوري ميشه،اگه خوبه چرا ... واي خدا بعضي وقتا گيج ميزنم... چرا اين روزا اينقدر بازار خراب شدن زندگيا داغه ؟؟!! اونم اكثرا با يه ويژگي مشترك... خدايا گاهي فكر ميكنم واقعا اگه تو باهام نبوديو هوامو نداشتي چي ميشد... و اما يه خواهش... خدايا خسته شدم از دست اين مزاحم تلفني... شبا كه ميميرم از خستگي و تو خواب ناز،صداي ونگ ونگش شروع ميشه...ميشه شماره ي من از گوشيش پاك بشه؟ خيلي ازش بدم مياد...اه حالمو بهم ميزنه... بابت خانوم آبجي هم ممنون، اين عليرضا هم خيلي مغرور و قده ها، بزرگ شه چي ميشه... از اونايي كه دختر جماعتو عمرا تحويل نميگيره...جيگرتو نمكدون...
بنام زيباي دوست داشتني، خداي مهربون خودم واما... اين دوهفته پر بود از كار و مشغله و... به خاطر صدور گواهينامه و كاراي شركت ،از صبح كه از خواب بلند ميشدم تا 1نيمه شب يكسره پشت كامپيوتر بودم،روز آخركه مهلت اخر ارسال بود، از كمردرد داشتم ميمردم... چه جوري بعضيا اين همه كار ميكنن... من كه نميتونم، به خاطر كار زياد اعصابم ريخته بود بهم... يه بار سر پرونده ها با جناب امين با عصبانيت حرف زدم، يه بارم سر خانوم آبجي فرياد زدم... بيچاره ميگه چت شده ولي واقعا دست خودم نبود...خدارو شكر الان خيلي خوبه سه شنبه هفته پيش عروسي مصي بود، خوب بود ولي حيف كه الهام و سمانه نبودن، الان عذاب وجدان شديد دارم، خيلي فيلم بردارش مزخرف بود، با مصي و دوستاش رفتيم وسط، بدون اينكه بگه شروع كرد فيلم گرفتن،من خرم آخرش فهميدم... بايد بگم حذف كنه شنبه تو دانشگاه و بعدش ،كلي با هانيو بهناز خنديديم... سر كفش هانيو سيوشرت بهناز روده بر شديم از خنده، فكر كنم زنه تو مترو با خودش ميگفت اينا احيانا خل شدن اينقدر ميخندن.. راستي فكر كنم چشمام ضعيف شده، سر كلاساي زولاني درد ميگيره تا پاي تخته رو هم از فاصله دور زياد خوب نميبينم، نكنه عينكي بشم... ديروز هم از صبح با هاني رفتيم خونه ي آرام اينا تا روي پروژه كار كنيم، فكر كنم تا ساعت6 كه اونجا بوديم فقط 2ساعت رو پروژه كار كرديم، بقيه اشو حرف زديم و خنديديمو رقصيديم...روز خوبي بود
|
About
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
شبكه شعور كيهاني(عرفان-فرادرماني) |