تبليغاتX
ترنم باران -

ترنم باران

شخصي

بنام او

حسش نيست

هركار مي كنم،حس درس نمياد

امروز فقط بازيگوشي كردم، به يكي پيام دادم فكر كردم مي تونه يه كاري بكنه كه اوضام رديف بشه ولي انگار اشتباه كردم،واي چند روز ديگه به دنيا ميام،هورررررررراااااااااااااااااا،تولدم مبارك بازم،خدايا مرسي

به مصي زنگ زدم نبود، ديگه زنگ زدم به سميه گلم،كلي با هم حرف زديم،دخترم اكتيوه ميره سركار

ديروز كلي خنديديم، با دخترخاله ها رفتيم بيرون و گشت زديم و نهايت هم ختم به پارك شد،اصلا حواسمون نبود اينقدر سر ميرحسين باهاشون بحث كردم كه فكم درد گرفت،همه شون توسط بي افاشون اخفال شدن، بعد از كلي كل كل يهو ديديم يه خانواده پشت سرمون رو چمنا نشستن و مردن از خنده،سريع جيم شديم از اونجارفتيم ،پشتمونم نگاه نكرديم

نمي دونم چرا رو ميرحسين تعصب پيدا كردم، دلم ميخواست مي تونستم فك يه نفرو بيارم پايين، الان ساعت 12 نيمه شبه و مامان اينا رفتن پارك،هنوزم برنگشتن،منم تهناي تهناي تهنام،مثلا دارم درس مي خونم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت0:6توسط مهدیه | |