|
بنام او كه همه را دوست مي دارد اين روزها مهمترين درگيري ذهنيم اينه كه يه نفرو نمي تونم ديگه تحمل كنم، شايد خيلي زود مثل هميشه اينو هم فراموش كنم ولي الان نمي تونم پروييشو فراموش كنم، هرچي مي خوام هيچي نگم واحترام بذارم انگار بعضيا جنبشو ندارن، جالبه كه روابطمون خيلي صميمي تر از اونيه كه بشه كنارش گذاشت و ديگه باهاش كاري نداشت، گاهي فكر ميكنم زماني كه خوبه (اكثر اوغات)داره فيلم بازي ميكنه و وقتي بعضي حرفهاي ...دار را ازش ميشنوم بهم ثابت ميشه كه خيلي آدم ...،شايد سادگي من و اينكه هميشه در مقابل شوخي هاش لبخند زدم اينجور گستاخش كرده، اگه فقط من درموردش اينو فكر ميكردم، مي تونستم به نامردي خودم كه اينجور اينجا دارم ازش بد ميگم شك كنم ولي خيلي ها حتي زودتر از من به اين پي بردن و من هميشه به خاطر خيلي از خوبي هاش كه الان مي بينم حتي اونا هم از رودربايسي بوده ونه به ميل، روي اين مسائل سرپوش ميگذاشتم؛ يادمه يه روز كه سعي كردم مثله خودش باشم، بهم گفت مهديه خيلي اخلاقت عوض شده ،گفتم چه جوري شدم، گفت بدشدي و خيلي تخز، تو دلم از لجم بهش خنديدم، كاش يه نگاهي هم به خودش مي انداخت! و حالا از اينكه خيلي از اسرار زندگيمو بهش گفتم ناراحتم ،خيلي ناراحت... و حرف دو روز پيشش و هيچ وقت فراموش نميكنم، مطمئنم يه روز پي به اشتباهش ميبره، به اين موضوع شك ندارم از اين حرفاي خاله زنك كه بگذرم، بعد از امتحانا قراره يه مهموني بزن و برقص با دوستاي دانشگام تو خونمون برگزار بشه، واي جاي بچه هاي خوابگاه بخير،كاش همه ي اونا هم بودن، وقتي بهشون فكر ميكنم واسه در كنار اونا بودن خيلي حسرت مي خورم، چقدر ماه و مهربون بودن، هيچ وقت كدورتي بينمون پيش نيومد، دوسشون دارم...خيلي زياد و هميشه براشون از خدا بهترينها رو ميخوام،خداجون هرجا هستن خوشبختشون كن و هرچي ازت ميخوان بهترترشو بهشون بده آخي نازي عزيزم،خواهرم گفت ماهم تو مهموني دعوتيم،به شوخي گفتم نه!فقط مجرديه...ولي فكركنم باورش شد..ديگه روم نشد بگم شماها اصل كارين و بدون شماها خوش نميگذره به خيلي ها بايد بزنگم، فردا يادم باشه....محبوبه و زحل كه حتميه راستي اين روزا مامان گير داده بريم يه سرويس دكوري خشگل كه ديده بودمو و خوشم اومده بود و بخريم، هرچي بهش ميگم تا اون موقع كه من خيال ازدواج پيدا كنم اينا از مد ميره و چيزاي خشگلتر مياد و مجبوريم بندازيم دور، به خرجش نميره. بيخيال !حداقلش اينه كه سرذوق مياد امروز داشتم اتاق تكوني ميكردم ، تو كمدم يه عالمه دفتر خاطرات سالاي قبل قبلترو يافتم، اگه بهم اجازه بدن دوست دارم از اول شروع كنم به خوندن ولي چند روز وقتمو ميگيره، امروز فقط ماجراي عروسي پسرعموجان و عروس كشون و اينكه كلي بهمون خوش گذشتو خوندم والبته كارورزي مخابرات و اون روز كه يه خانومه زنگ زد و با آقاي مقدمي كارداشت و گفت خواهرشم،در حاليكه اون اصلا خواهر نداشت و من و مريم هم كلي اذيتش كرديم و خنديديم،بهش گفتم زنگ ميزنم به خانومت ميگم، اونم گفت بيا مهر پايان كارورزيتو بزنم برو، شماها اينجا باشين دودمان آدمو به باد مي ديدن، چقدر اون روز خنديديم
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
شبكه شعور كيهاني(عرفان-فرادرماني) |