<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ترنم باران</title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/</link>
<description>شخصي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 19:22:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام بهترين و زيباترين&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز منير اومد خونمون و شب هم موند و كلي حرف و حديث كه هميشه تا بوده بين ما رد و بدل ميشده ،دير وقت بود كه من رفتم حموم و اونم گرفت خوابيد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح اون بايد ميرفت فرهنگسرا و منم كه قرار بود برم خونه مصي ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي خوش گذشت البته تا عصري... ظهر قرار نبود بمونم ولي ديگه به اصرار مصي و مامانش موندم...خداروشكر از كادوش خوشش اومده بود...واقعا دلم واسش تنگ شده بود،اونم شوهرش دير ميومد و تنهايي حوصله اش سر ميرفت...كلي ياد خاطره هامونو زنده كرديم و يكم دلتنگ ميشديم و يكم شر و ور مي گفتيم و از خنده روده بر ميشديم...چقدر از مامانم تعريف كردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عصري با مامان يه بحث كوچولو و بعد هم قهرو بعد هم گريه و بعدم پيغوم پسغومو دلداري بابا و خانوم آبجيو يواشكي مامان...آخي نازي...ولي اگه پسر بودم ديگه اين دنگ و فنگا نبودا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واقعا دلم گرفته... احساس ميكنم نياز دارم با يكي حرف بزنم... واسه امتحان هيچي نخوندم...سرم درد ميكنه...خوابم مياد ولي كلي كار بايد واسه فردا رديف كنم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:22:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام او كه يادش آرامنده ي جان من است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باز اي الهه ي ناز با دل من بساز    كين غم جانگداز....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرپري عاشق اين شعره،هر وقت واسش ميخونيم،آروم ميشه و گوش ميده... مجبورم كرد برم و CD بنان و پيدا كنمو همشو تا آخر حفظ كنم تا هروقت نق ميزنه واسش بخونم...خيلي بانمك و دوست داشتنيه، هر مرد غريبه ايو كه ميبينه ميزنه زير گريه، به خانوم آبجي ميگم، ميدوني ... ميگن كشش بچه ها به خوبيها بيشتره، حتي اينم ميدونه مردا چه موجودات وحشتناكين... واقعا هم گريه داره...شدم يه فمنيست تمام عيار...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين روزا احساس ميكنم،اخلاقاي خاله زنكي پيدا كردم... در اثر معاشرت با بعضيا دارم مثل اونا ميشم واين واقعا حرصمو در مياره... با اين كه خيلي خوش ميگذره ولي حساي خوبي ندارم... مثل اينكه پشت كسي حرف بزنمو از مدل آرايش و لباسش بد بگم،يا چه جوريه و چه جوري باشه بهتره...البته اينا رو يكي ديگه ميگه ولي همين كه من گاهي تاييد ميكنم،كافيه تا دختر بدي شده باشم...يادمه حالم از اين كه بگم ما چي داريمو چي نداريم بهم ميخورد، اما حالا واسه اينكه روي يكيو كم كنم تا مسائل عادي زندگيشو بزرگ جلوه نده، اين كارو ميكنم ... كار آدماي تازه به دوران رسيده و مزخرف و دوست نداشتني... واي خدا... اين چه كاريه آخه؟... يه نفرو حتي اگه همه به خاطر اخلاق تندش و اينكه خيلي با همه صميمي برخورد نميكنه،انتقادش كنن..دوسش دارم... يكي از دلايل مهمش اينه كه تا حالا نديدم از كسي بد بگه و بخواد چيزيرو به رخ كسي بكشه... نميدونم چرا اينقدر روابطمون باهاش داره كمرنگ ميشه ولي واقعا از بودن باهاش لذت ميبردم... يادمه فايزه هم اينجوري بود...والبته ميدونم كه هنوزم هست... چقدر خوبه كه آدم به جاي بديهاي ديگرون خوبيهاشونو ببينه و به جاي انتقاد ازشون، يكم به خودش بيشتر توجه كنه... واي خدايا وقتي اينجوري ميشم،حالم از خودم بهم ميخوره... انگار يادم رفته كه به اونم ياد بدم كه اين عادتشو ترك كنه حتي اگه خيلي خوش صحبت به نظر بياد،...خودمم دارم اينجوري ميشم... نه خدا...نميخوام...كمكم كن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هميشه فكر ميكردم،اين كه آدم بتونه خوب صحبت كنه و مجلسو گرم كنه خيلي خوبه... ولي الان كه فكرشو ميكنم ميبينم حرف زدن زياد هميشه خالي از گناه و غيبت و مسخره كردن ديگرون نميشه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين روزا ،خيلي دوست دارم تنها باشم...برعكس يه زماني كه عضو ثابت شلوغيها بودم...نميدونم...شايد دوست دارم زياد فكر كنم.. به همه چيز... و نميدونم اين خوبه يا بد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز براي خاله خيلي ناراحت بودم...حقش نبود اين همه غصه بخوره... مگه فقط اين دنياست؟اين دنيا كه همه اش الكي پلكيه ؟پس خداچي؟مهديه با تو هم كه امروز اينقدر سرگرم مهمونات شديو نمازت قضاشد،هستم... فهميدي داري كجا ميري؟حواست هست كه گناهات داره زياد ميشه و تو داري نسبت بهشون بي تفاوت ميشي؟ حواست هست كه هميشه از گناهاي به ظاهر كوچيك شروع ميشه و كم كم بزرگ ميشه...خدايا بهمون رحم كن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز هاني و آرام اومدن خونمون...پروژه در وضعيت بدي نيست...به علاوه كه تعريفاي استاد هم ضميمه اشه...ولي گاهي احساس ميكنيم كه استاد زياد بارش نيست...حيفه اين همه وقت كه ميذاريم...ميترسم موضوع جالبي از كار در نياد وزياد باحال نشه...مثلا ميخواستم واسه جناب امين يه سايت بسازم ولي اين روزا واقعا درگيرم...به علاوه كه احساس ميكنم زياد از پروژه كاردانيم سردر نميارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من هميشه از آدماي زورگو بدم ميومده...يا كسي كه بخواد با يه حالتي يه كاري رو بهم ارد بده...اون وقته كه اصلا نميخوام انجامش بدم...احساس ميكنم يه نفر يه جورايي شده... بيشتر از اينكه قدر زحمتو نميدونه و خيلي ساده بهش نگاه ميكنه دلم نميخواد واسش كاري انجام بدم...گاهي باخودم ميگم بذار...ولي دلم نمياد ...ميدونم يه زماني همه چيو ميفهمه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي دهم آبان هم تولد منيره بود، صبحش رفتمو واسش ادكلن خريدم،بيچاره فروشنده رو آسي كردم از بس همه رو امتحان كردم،آخرش بو رو استشمام نميكردم، معلوم نيست چي از كار در اومد...كاش خوشش بياد...قرار بود عصري ببينمش ولي نشد...آخه محمد پيام داده بود كه تولد عمه هم هست و همه بيايم سر مزارش جشن تولد و ازينا...دوست داشتم برم ولي بدنم حسابي درد ميكرد،احتمالا سرماخورده بودم،اينه كه با كلي دار و دوا و خوددرماني..فعلا خطرو از سرم گذروندم، عمه جون ،با اينكه استاد عرفان ميگفت كه زياد ياد مرده ها نكنيم ولي ميخوام بگم خيلي دوست دارم...حتي زماني كه ديگه پيشمون نيستي...كاش ياد بگيرم قدر آدماي خوب اطرافمو بيشتر بدونم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به مصي هم زنگ زدم...بايد فردا برم واسش كادو بگيرم اخه جمعه قراره برم خونشون...كلي توصيه ي مادرانه بهم كرده كه هيچ وقت ازدواج نكن و ازينا...جز دردسر و اين كه كاراي يكي ديگرو هم بايد تو انجام بدي هيچي نيست...البته يكم دز حرفش بالاتر بود و من مودبانش كردم...واقعا پندآموز بود.........چشم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 22:22:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام كسي كه خيلي دوسش دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول از پروژه كه بازارش داغه...طراحي هاي اوليه ي من و هاني و آرام، فوق العاده پيش رفت، جوري كه استاد كفش بريد و با ديدگاهامون كلي حال كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز به خاطر پروژه از صبح تا غروب رفتيم خونه هاني ينا ،اما همه شربازيي انجام داديم به جز اصل كاري كه به خاطرش دور هم جمع شده بوديم، اول كه از عكساي عروسي هاني شروع شد و بعد هم فيلم عروسي، از اونجايي كه از عواقب ديدن اينجور فيلما اينه كه آدم احساس ميكنه بايد يكم حركات جينگول مستوني انجام بده، و آرام هم بيشتر از همه قر تو كمرش جمع شده بود، آهنگ ديمبالا ديمبولو و رقصيدن هم ضميمه ي فيلم شد،بعد از اين همه فعاليت ديگه نوبت يه غذاي جانانه بود تا انرژي لازم براي ادامه ي فعاليتها بدست بياد،اينكه نهارو كه با دست پخت خوش مزه ي هاني درست شده بود كه ميل شد،اينجانب هوس CD رقص عربي كردمو هاني گذاشت و باز ديمبالا ديمبول، بماند كه با اون صداي بلند نمازمون هم ضميمه اش شد، ديگه نوبت پروژه بود،همين كه يكم اومديم روش تمركز كنيم، فاطمه ي گلم اومد بالا و دوباره شروع كرديم به حرف و گفتمان و مسخره بازيو كركر خنده، ديگه هوا تاريك شده بود ولي باز هم آهنگاي جينگول مستوني آدمو وسوسه ميكرد كه بياد وسط، بعدش كه ديگه با عصرانه و.. باز انرژي گرفتيم ديگه حس پروژه نبود،اينه كه حاضرشديمو سه تايي رفتيم ديدوبازديد مغازه ها و من و ارام هم يه لباس جينگول مستوني خريديم، نم نم بارون هم خيلي فاز داد، خونه كه اومدم ،از اونجايي كه مامان هر وقت من چيزي ميخرم خيلي زود ميفهمه،گفت بدو بيار ببينم چي خريدي،منم با خودم گفتم الانه كه بزنه تو ذوقم ،وقتي پوشيدم ،ديدم نه بابا ،خيلي هم خوشش اومد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما از قضيه ي ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدايا واقعا مرسي كه نگذاشتي زندگيش نابود بشه، مرسي كه اينقدر خوبيو نميذاري بنده هات ... بابت فاطمه مرسي...ولي كمكش كن،باشه؟ خيلي دوست دارم و بيشتر از هميشه فهميدم كه خيلي دوستم داري...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه سوال بكنم ازت؟ آخه اين چه حسيه خوب...؟!!... اگه بده چرا اينجوري ميشه،اگه خوبه چرا ... واي خدا بعضي وقتا گيج ميزنم... چرا اين روزا اينقدر بازار خراب شدن زندگيا داغه ؟؟!! اونم اكثرا با يه ويژگي مشترك... خدايا گاهي فكر ميكنم واقعا اگه تو باهام نبوديو هوامو نداشتي چي ميشد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اما يه خواهش... خدايا خسته شدم از دست اين مزاحم تلفني... شبا كه ميميرم از خستگي و تو خواب ناز،صداي ونگ ونگش شروع ميشه...ميشه شماره ي من از گوشيش پاك بشه؟ خيلي ازش بدم مياد...اه حالمو بهم ميزنه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابت خانوم آبجي هم ممنون، اين عليرضا هم خيلي مغرور و قده ها، بزرگ شه چي ميشه... از اونايي كه دختر جماعتو عمرا تحويل نميگيره...جيگرتو نمكدون...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 20:36:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام زيباي دوست داشتني، خداي مهربون خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين دوهفته پر بود از كار و مشغله و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خاطر صدور گواهينامه و كاراي شركت ،از صبح كه از خواب بلند ميشدم تا 1نيمه شب يكسره پشت كامپيوتر بودم،روز آخركه مهلت اخر ارسال بود، از كمردرد داشتم ميمردم... چه جوري بعضيا اين همه كار ميكنن... من كه نميتونم، به خاطر كار زياد اعصابم ريخته بود بهم... يه بار سر پرونده ها با جناب امين با عصبانيت حرف زدم، يه بارم سر خانوم آبجي فرياد زدم... بيچاره ميگه چت شده ولي واقعا دست خودم نبود...خدارو شكر الان خيلي خوبه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه شنبه هفته پيش عروسي مصي بود، خوب بود ولي حيف كه الهام و سمانه نبودن، الان عذاب وجدان شديد دارم، خيلي فيلم بردارش مزخرف بود، با مصي و دوستاش رفتيم وسط، بدون اينكه بگه شروع كرد فيلم گرفتن،من خرم آخرش فهميدم... بايد بگم حذف كنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شنبه تو دانشگاه و بعدش ،كلي با هانيو بهناز خنديديم... سر كفش هانيو سيوشرت بهناز روده بر شديم از خنده، فكر كنم زنه تو مترو با خودش ميگفت اينا احيانا خل شدن اينقدر ميخندن.. راستي فكر كنم چشمام ضعيف شده، سر كلاساي زولاني درد ميگيره تا پاي تخته رو هم از فاصله دور زياد خوب نميبينم، نكنه عينكي بشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز هم از صبح با هاني رفتيم خونه ي آرام اينا تا روي پروژه كار كنيم، فكر كنم تا ساعت6 كه اونجا بوديم فقط 2ساعت رو پروژه كار كرديم، بقيه اشو حرف زديم و خنديديمو رقصيديم...روز خوبي بود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:12:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام خدا...آفريننده زيباترين خلقت هستي...دختر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;روزمون مبارك&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته با ۴۹دقيقه تاخير...چون فردا شد امروز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 21:19:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام خود خود مهربونت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر همه چيز اين دنيا مرموزه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه هفته حال ميده، يه هفته حال ميگيره، يه هفته هم تو خماري دو تا هفته قبل، گاهي هم كه خوابي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هفته اي كه گذشت برخلاف هفته ي قبلترش خيلي خيلي يه جورايي بود... نمي دونم چرا اينقدر احساس خستگي ميكنم... هيچ وقت اينجوري نبودم... اين چند روز كه همه اش از صبح تا شب با جناب امين به حساب ها ميرسيديم و كلي پرونده ريختو پاش شد و از طرفي نويد يه هفته ي پر از كار ديگرو هم بهم دادن... قراره كه با گواهينامه خفه بشم...واي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نميدونم چمه كه حس كار نيست... دوست دارم همه اش بخوابم و گاهي هم فيلم نگاه كنم، اين چند روز با وجود اين همه ريختو واريختگي 20قسمت فيلم لاست رو ديدم... سام سونم فعلا تعطيله...اونم حالا كه به جاهاي باحالش رسيده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي راستي ... سه شنبه عروسي مصي، دوست 15 سالمه...يعني 15 سالش كه نيست،15ساله كه با هم دوستيم... از اول دبستان...يادش بخير ...چقدر خاطره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اميدوارم هرجوري شده بتونم برم، بايد به الي و سمانه هم زنگ بزنم، هماهنگ كنيم با هم بريم،اگه اونا هم بيان كه خيلي فاز ميده...واي خدا ،كاش اين كارا اجازه بده برم، اگه تا آخر اين ماه بيشتر فرصت گواهينامه نداشته باشم، حالم گرفته ميشه اساسي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز سر كلاس كارآفريني چقدر خنديديم، يه دختره شونصد بار گفت استاد ما كه تركيه بوديم اينجوري، من كه تركيه رفتم اونجوري، آب و هواي تركيه اينجوري، 5باري كه رفتم تركيه اونجوري بود و ازينايا...يه پسره هم پاشد گفت استاد البته ما كه تركيه نرفتيم و بعد يه مبحثي كه اصلا ربطي نداشتو درموردش صحبت كرد، كلاس بود كه رفت رو هوا... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موقعي هم كه زلزله اومد، استاد زبل ما تندي رفت كه چارچوب درو بگيره... حالا يه بفرمايي يه چيزي... تنها جاي امن كلاسم همون چارچوب بودا... خوبه قطع شد واگرنه ما الان زير آوار بوديم، من كه فكر كردم يكي داره صندليمو ميلرزونه،هاني هم برگشته به دختر پشتي چيزي ميگه...استاد هم گفت اشهدتونو بخونين كه در راه تحصيل علم داريم جان ميديم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهنازبعد از مدتها اومده بود دانشگاه، با دخترعموي گلم و علي همسرش رفته بودن شمال ،كلي بهشون فاز داده بود، فائزه مثلا دخترعموي منه، خبرشو هميشه از بهناز ميگيرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واما مهشيد كه هنوز با نامزد بيچارش كنار نيومده و هي ازش گريزانه، همچون گفت زشته كه من گفتم احيانا بايد يه هيولايي يه چيزي ببينم، بيچاره خيلي هم قيافه اش خوب بود، جالبه كه هنوز واسش سخته كه ارتباط برقرار كنه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديگه اينكه بايد هانيو راضي كنم كه با بهنازو اگرم زحل بياد ،هفته ي ديگه يكشنبه بريم شب شعر (شعر طنز) يكم بخنديم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخي عزيز دلم...از پرنيا نگفتم، جيگر به تمام معني... خوردني...عسل...داراي استعداد فوق العاده در رقاصي... من كه يزد بودم،خانوم آبجي ميگفت هروقت ميگيم خاله مهديه، دستشو مياره بالا و ميچرخونه و بشكن ميزنه...جيگرتو بخورم من... حالا هم كه هروقت حسشو داره همچون دستشو ميچرخونه كه انگار نه انگار 6ماهشه و تازه ياد گرفته يه وري سينه خيز بره... من كه هميشه از بچه فراري بودم، الان هروقت پرپريو ميبينم انرژي مضاعف ميگيرم........جيگرتو عسل نازنازي من...بووووووووووووس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الانم مثلا سرم درد ميكرد... به جاي اينكه به تهران و آب و هواش عادت كرده باشم تازگيا هر وقت زياد كلاس داريم، سردرد وگيرم...نميخواااااام ،ولي اين دي وي دي آخر سري اول لاستو بايد تموم كنم ... همين امشب...فكركنم واسه روحيه ام خوب باشه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 19:42:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عكس - يزد</title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطراتم همچو باران...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 153px; HEIGHT: 183px&quot; height=1551 alt=خودم hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2ecjii1.jpg&quot; width=965 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 173px; HEIGHT: 115px&quot; height=1109 alt=&quot;من و منيره&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/1tk8dd.jpg&quot; width=1295 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;كاش قدر لحظاتمونو بدانيم تا زمانيكه خاطره شدن، واسه هميشه توي قلبمون زنده بمونن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 180px; HEIGHT: 112px&quot; height=1103 alt=&quot; من و فاطمه و منيژه&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2itliqx.jpg&quot; width=562 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 188px; HEIGHT: 117px&quot; height=1102 alt=&quot;من و فاطمه&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/209py0g.jpg&quot; width=1232 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر يزد</title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام مهربون و دوست داشتني ترين محبوب عالم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر زود گذشت و چقدر خوش گذشت و چقدر حيف كه گذشت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز تو حسو حال مسافرتم، دلم بيشتر از هميشه واسه دختر عمه گلم تنگ شده، چقدر سعي كرد بهمون خوش بگذره و واقعا هم به ياد ماندني شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شنبه كه رفتم دانشگاه(هفته ي پيشتر،اين همه كه نرفتم)، قبلش رفتم برلن و كلي واسه ي پرنيا لباساي خوشگل خريدم، نميدونستم اينقدر لباس بچه خريدن ،اونم دختر حال ميده، گرچه كلي متلك شنيدم و هرجا ميرفتم ميگفتن اااااااا واسه بچه تون ميخوايددددددددد، نمياد بهتون و ازين شرو ورا... واي اون شنل صورتي و كلاه خارجيه رو كه ميپوشه محشر ميشه، يا اون بنفشه...خلاصه كه با كلي خريد رفتم دانشگاه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر روز باحالي بود، يه عالمه سوژه واسه خنده... منو هاني اينقدر خنديديم كه اشكامون در اومد، يكي از بچه ها اومده جلو بهم ميگه: واي مهديه جون چي شده،اتفاقي افتاده،چرا گريه ميكني... حالا مگه من ميتونستم جلوي خنده و گريمو بگيرم،استاد فراهاني هم فقط نگاه ميكرد،چه حيف شد كه پروژمون با اون نشد...خلاصه كه روز توپي بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واما مسافرت...يزد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اسم يزد كه مياد تموم خاطرات دوران كارداني واسم زنده ميشه،اينقدر خاطره ي خوب از اونجا دارم كه هيچ وقت فراموشش نميكنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يكشنبه بود كه با مامان و باباي گلم حركت كرديمو رفتيم اونجا، فاطمه كلي زنگ زدو پيام داد كه پس چرا نمياين و منتظريم و ... ما هم نزديك اردكان بوديم كه خبر داديم داريم مياييم، با منيره و منيژ و سليله و صادق رفته بودن پارك كوهستان...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند روزي كه اونجا بوديم ،بيچاره صادق و مي فرستاديم طبقه ي پايينو خودمون تا صبح ميگفتيم و ميخنديديم و فيلم نگاه ميكرديم... روزها هم كه همه اش به گشتن ميگذشت...فوق العاده خوش گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوشنبه: امير چخماق – هتل سنتي مهر – چايخانه سنتي حمام خان – خونه سنتي ؟ اسمشو يادم رفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه شنبه: مهموني و باغ دولت آباد(فوق العاده بود مخصوصا با افكتاي ويژه و آهنگ سنتي مشتيش، گرچه عكسا حالمونو گرفت،چقدر صادق بهمون خنديد، نه كه تاريك بود...چپن در قيچي افتاده بود)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چهارشنبه:خونه ي مريم و سمانه ينا،شبش خيلي توپ بود تا 5 صبح مسخره بازي دراورديم و خنديديم، ساعت 8 هم از خواب پاشديم ولي من يكي كه كمبود خواب نداشتم، شب هم كلي عكس گرفتيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پنجشنبه: موزه آب –مهموني- بوستان ناجي(خيلي حال داد-دوسش داشتم)  - مراسم سالگرد عمه جونم – شب فيلم love و اون صحنه هاي مسخره اش(فيلماي شب قبلي كه با دختر خاله ها و فاطمه فقط بوديم صحنه زياد نداشت، حالا كه مريم و سمانه اومده بودن،اين يكي ديگه پوكونده بود)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جمعه: ويكتوريا و فيلم twilight (همه ميگفتن خيلي قشنگه،واسه من معمولي بود... شايد به خاطراين بود كه توقع يه فيلم معركه رو داشتم... فاطمه ميگفت ،مهناز و سيما گفتن اگه چنين دوست پسري پيدا ميكريديم،دودستي ميچسبيديم ولشم نمي كرديم، بابا اينا همه اش فيلمه، اجناس مذكر واقعا مزخرفن... بهترينشونم وقتي خودش ميشه ميبيني كه افتضاحه...گاهي فكر ميكنم ما دخترا چقدر بدبختيم  كه يه روز بايد گير اين آدماي بي احساس بيافتيم ... چقدر تفاوت ميان اين دو جنس هست...واقعا فاصله ي مريخ و ونوس و شايد هزاران برابر... خدايا به دادمان برس)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منيره و منيژه ،شب با اتوبوس بر گشتن كرج، ما قرار بود بيشتر بمونيم ولي هاني كه گفت واسه پروژه بايد باشم، ديگه صبح به مامانينا گفتم و ظهر هم راه افتاديمو برگشتيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي سميه داره ني ني مياره،آخييييييييييييي ،نازي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باورم نميشه اينقدر زود گذشت... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي سام سون خيلي بامزست... هرشب دنبال ميكنم... نميدونم اين سام شينه،شيم سانه كيه...چقدر اين دخترو اذيت ميكنه، با اين حال تنها بازيگر خارجيه كه ازش خوشم مياد... فيلماي كره اي رو حتي از فيلماي هاليوود و باليوود بيشتر دوست دارم... شايد چون آسيايي ان بيشتر قابل دركن... فيلماي اروپايي و آمريكايي واقعا مزخرفه... هركي به هركيه... مردا با هزار تا زن...زنا هم با هزار تا مرد...نميدونم اينا تو زندگي به جز شرو ور چيز ديگه اي هم واسشون مهم هست يا نه... همينه كه زندگيشون سرشار از استرس و نگرانيه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كارآموزيم با خفن ترين استاد دانشگاه افتاده و پروژمون با بداخلاقترينش... اين ترم آخري خدا به خيربگذرونه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدايا خودت كمكون كن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست دارم بهترينم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 19:52:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنام تو كه هميشه پيشمي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميدوني خدا اين روزا يا خيلي خوبم يا خيلي بد...حالمو ميگم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثلا همين ديروز خيلي بهم خوش گذشت ولي همين امروز، با اينكه بعد از مدتها دارم ميرم سر كلاس زياد حس خوبي ندارم، ميدونم ته ته ته دلم چيه ها... ولي همه چيزو كه نميشه نوشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي زمانيكه  اينا رو تجربه ميكنم،ياد حرف يه نفر مي افتم كه هميشه بهم ميگفت...مهديه به اين سن كه برسي ،يه جورايي ميشه... باور نميكردم چون تجربه نكرده بودم ولي الان يه جورايي دارم به حرفش مي رسم...الان كه فكرشو ميكنم ميبينم يه كوچولو دلم واسش تنگ شده...البته نه اينكه هميشه دلتنگش باشم ،فقط زمانايي كه يادش ميافتم ...شخصيت خوبي داشت ولي خوب يه اشكالايي هم داشت ديگه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با اينكه دانشگاه رو دوست دارم ولي زياد حس و حال قبلنا رو نداره،شايدم امروز اينجوري بود... هميشه دلم ميخواسته يه حرفايي رو به يه كسايي بزنم ولي يه چيزايي مثله حرمت بزرگتر كوچكتري، سمت طرف يا احترامي كه ايجاب ميكرد در برخورد باهاش داشته باشم و زياد بد صحبت نكنم و اينكه از كل كل و دعواي رو در رو هيچ وقت خوشم نميومده و البته خجالت بيش از حد هم ميشه بهش اضافه كرد، همه اينا باعث شده كه نتونم حرفمو رك و راست بزنم... نميگم در ظاهر به ضررم شده...نه ...اتفاقا هميشه خيلي خوب گذشته و تموم شده ولي چه فايده وقتي كه بعدش تا يه روز ناراحتم ميكنه و دپرس ميشمو حس و حالو ازم ميگيره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدايا چرا بايد هميشه آدمايي كه تصور ميكنم ازشون خوشم مياد، يه جوري بشه كه حاضر نباشم ديگه قيافشونو ببينم... تو خيلي چيزا ميمونم و خيلي فكر ميكنم ... ولي ميدونم كه همه چيز اين دنيا پر از حكمته و تو هيچ چيزو بي حكمت نيافريدي حتي اينو كه خيلي وقتا همه چيز به نفع پسرجماعت تموم ميشه و ما دخترا ... نميدونم خدا ناشكريه اگه بگم چرا هرچي كيف و حالو حوله واسه پسراست... همه ي اينا رو ميگم تا حالم بهتر بشه واگرنه هم تو هم من ميدونيم كه قضيه يه چيز ديگه است... چيزي كه يه بار تو خوابگاه جلوي همه زدم زير گريه و بابتش كلي اشك ريختم و هزاران بار توي تنهايي و خلوت شبهام بهش فكر كردمو گريستم... اما هميشه در كمتر از يه روز از همه ي اين فكراي بي اساس و پوچ پشيمون شدم و واسه خودم اين نكته رو يادآوري كردم كه دنيا ارزش خيلي از خوشيها رو نداره...كاش عاقبت به خير بشيم و تو رو داشته باشيم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جناب امين راست ميگفت كه همه ي خوشيها زود گذر به جزه يه چيز... يعني يه چيزي باعث ميشه كه ادم احساس خوشبختي كنه و اونم بخششه و بخشش به كسايي كه نميشناسيشون...خوب سختي خودشو داره ولي حتما حس قشنگيه...البته شكي ندارم كه تو هم بايد بخواي...واسه من كه اينبار نخواستي ولي ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمي دونم چرا هر روز حس خوبي كه از خريدن چيزايي كه دوست داشتم بهم دست ميداد،داره كمتر ميشه... مثلا همين ديروز كلي خريد كردم كه خيلي هم دوسشون داشتم ولي اون حس خوب حالا شده به اندازه چند ساعت و خيلي كوتاه... كاش هميشه بچه بوديم...اون زماني كه وقتي يه چيز نو ميخريديم تا چند روز باهاش سرگرم بوديم و ازش لذت ميبرديم... الان حتي لذت بردن رو هم از ياد برديم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميدونم اينايي كه مينويسم فقط واسه امشبه و فردا همه چيز ممكنه عوض بشه ولي نميشه از امشب هم گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي يه چيزيو متوجه شدي؟؟؟؟؟!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينكه نسبت به يكي وقتي نمي بينمش،يه حس مثبت دارم ولي وقتي رويتش ميكنم دلم ميخواد نسلش از رو زمين برداشته بشه(البته خدا نكنه بيچاره- اين ديگه خيلي دور از انصافه شايدم نباشه آخه خودت كه ميبيني گاهي رفتارش واقعا خارج از ادب و نزاكته و در مقابلش گاهي واقعا مظلوم نمايي ميكنه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيخيال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيخيال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيخيال.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه چيو بيخيال........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهترينها رو واست ميخوام مهديه عزيزم(يه بارم مي بايست خودمو بيشتر تحويل ميگرفتم)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 20:29:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://rominaearth.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بنامش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين چند روز،روزاي خوبي بودن... يكسره بيرون بوديمو ميگشتيم، خونه ي دايي ينا هم خوش گذشت، دايي رو خيلي دوست دارم ،زندايي هم آدم باحاليه...سر قضيه ي محسن و نسرين كلي خنديديم،اخه خيلي زوده... محسن تازه دانشگاه رشته ي معماري قبول شده و نسرين هم كه تازه ديپلم گرفته... نيلوفر هم خيلي شوخ و باحاله... بعدشم ميگه مهديه بيا جمعه بريم دركه و دربند و... واقعا من بايد برم،ساعت 5صبح تازه ميخوابم...البته بايد يه كم اكتيوتر بشم، كوه و دربند و .. خيلي دوست دارم، البته اين چيزا چندتا پايه ي باحال هم ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واي اين زندايي چقدر حلال زاده است... الان اومد خونمون...برم پيششون!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي جالبه ها...آدم از يه لحظه بعدش خبر نداره... ممكنه تمام روز بهت خوش بگذره اما آخر شب كه ميخواي بخوابي حالت گرفته بشه... تازه مي فهمي كه بابا دختر خوب ، همه چيز كه به تو ربط نداره...حتي اگه نيتت خير باشه... اون وقته كه نمي توني جلوي اشكاتو بگيري...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته الان كه گذشته، فهميدم كه خيلي نازك نارنجي شدم، خيلي زود ناراحت ميشم، زماني هم كه عصباني ميشم ،نميتونم خودمو كنترل كنم و هرچي تو دلمه بايد بريزم بيرون....خيليا رو هم همين جوري ناراحت ميكنم ولي دست خودم نيست...بيچاره عاطي و علي رو هم ناراحت كردم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدايا من خيلي بدم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 15:35:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rominaearth&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>rominaearth</dc:creator>
<guid>http://rominaearth.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
